دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اومدم1چرخی و1نِقی بزنم!

اوخ چه دیری شد! بیخیال1خورده اینجا بچرخم دیرتر بشه!
نمره نفله دیروز رسید. در رفتم. این دفعه هم جستی ملخک خخخ! جدی خدا کنه ترم ها رو نیفتم همین طوریش کلی از عمرم عقبم. حرصی میشم زمانی که می بینم چه زمانی رو از دست دادم. باید خیلی خیلی پیش حرف گوش می کردم و می چسبیدم به این و الآن تموم شده بود و چه بسا که سرم به درگیری های درس گرم بود و خیلی جاهای زندگیم رو افتضاح مال نمی کردم. خدایا باورم نمیشه این جوون ها واسه چی حرف نمی فهمن؟ داخل کلاس استاد خودش رو می کشه که واسه چی درس نمی خونید اون2تا اون پشت یواشکی دارن از روی دست هم سؤال های تکلیف رو می نویسن. وایی روز ترسناکی بود استاد دید و حسابی خخخ. ولی جدی حس خوبی نیست زمانی که بهش فکر می کنم. اون روزها که بزرگ تر ها می گفتن کاش می شد برگردیم عقب و فلان کاری که الآن شما نمی کنید رو می کردیم نمی فهمیدم چی میگن. می خندیدم و رد می شدم. حالا می فهمم. بدجوری دلم می خواد می شد زمان از دست رفتهم رو پس می گرفتم. می رفتم عقب. هم سن این بچه ها هم اگر نمی شدم، کمی جوون تر و آماده تر می شدم تا بهتر و سریع تر یاد بگیرم و اینجای عمرم بخش بیشتری از این راه طی شده بود. ای کاش اون زمان می فهمیدم! چندتا نفر در اطرافم هستن که دارن بهم میگن هنوز هم دیر نیست. یعنی نه اونقدر دیر که دیگه نشه کاریش کرد. دیر شده ولی زمان هست پس بجنب! ولی آخه من هرچی بجنبم به جایی که می شد امروز باشم نمی رسم! چه قدر میشه بجنبم تا فاصله ها رو کمتر کنم؟ اصلا شدنیه؟ کاش می شد که بشه!
حواسم هست امروز کلمه ها رو خیلی دلی انتخاب نمی کنم فقط می نویسم. از1طرف دلم نوشتن می خواد از1طرف حس تمرکز نیست پس هرچی بیاد می نویسم بیخیالش.
مشکل قهر بودن بلوتوث سیستمم با بلوتوث های دیگه حل نشد. دیشب تونستم با1هندزفری سیمی فسقلی داغون چند دقیقه برم تیمتاک ولی این سیمه قطع و وصل داشت اذیت شدم و سریع زدم بیرون. قابل توجه آریا که چند روز پیش داخل کامنت ها بهم هشدار مواظب باش می داد. من به نشونه ها معتقدم. شاید این مانع اومده که اجازه تکرار خطا بهم نده. خیالم نیست چند نفر بخندن ولی من دلیل ها رو باور دارم. امیدوارم گیر سیستمم رفع بشه نه فقط واسه خاطر تیمتاک. کلا بلوتوثش رو لازم دارم و الآن با این اوضاع مسخره ای که درست کرده اصلا نمی دونم بلوتوثه خاموشه یا روشنه نمی تونم داخل سیستم پیداش کنم ببینم در چه وضعیه. اه شکلک حرص البته از مدل بی خطرش.
دیروز رفتم کلاس آواز. استاد می گفت صدات اواخر خسته بود الآن خیلی بهتری ولی حیفه رهاش کردی ولش نکن و حیفه و دفعه بعد اگر فشار دیدی بگو تا2هفته1دفعه کنیمش ولی ولش نکن و بعدش هم کلی از اینکه صدام و استعدادم حیفه برام گفت و واقعیتش نمی دونم باید باورم بشه یا نه. صدام واسه خوندن بدک نیست ولی به نظر خودم اینهمه هم که استاد میگه، … نمی دونم واقعا نمی دونم ای کاش به همون خوبی باشه تک تک نعمت های خدا که بهم داده شده رو دوست دارم و دلم می خواد همه در بهترین حالتشون باشن تا من حالش رو ببرم.
دلم می خواد باز برم کتابخونه خخخ ولی امروز نمیرم فردا هم نمیرم چون امروز حسابی دیر کردم و کار دارم و فردا هم عصر باید برم انجمن شعر و اوخ هیچ چی ننوشتم الآن میرم آخرین شعری که داخل محله زدم رو می نویسم. خلاصه کتابخونه بمونه واسه به احتمال قوی3شنبه.
بدجوری دلم واسه هنر دست تنگ شده. همینم مونده برم سر اون. همین طوریش کم درس می خونم. جدی نسبت به چیزی که باید بخونم خیلی کم می خونم. باید شبیه کنکوری ها بخونم. باید شب و روز بخونم. باید اونقدر بخونم که زمان از دستم در بره. باید برسم! عقبم خیلی عقبم باید برسم! ولی انجامش نمیدم. از دست خودم حرصیم. همتم کمه. باید درصدش رو ببرم بالا ولی بالا نمیره. از دست این تنبلیه لعنتی.
دارم لغت های اولین ترمی که رفتم کانون رو از کتاب درمیارم و با ترجمه فارسیش می نویسم. حس می کنم دایره لغتم باید به شدت قوی تر باشه. حس می کنم آخ خدا حس می کنم باید زیاد درس بخونم واسه چی اینهمه من یواشم آخه؟
دیشب پشت خط با1کسی دعوا کردم. معمولا در موارد مزاحمت هایی از مدل دیشبی دعوا نمی کردم. سعی می کردم صبور باشم و صبرم که تموم می شد بلاک و سکوت. دیشب ولی دلم این رو نخواست. بعدش از خودم حیرت کردم. بعدش زنگ زدم به1همه رو گفتم. این بنده خدا هم مرغ خونگیه در عروسی و عزا گیر میدم بهش. شاد که باشم زنگ می زنم بهش شلوغ می کنم و دلیل شاد بودنم رو پشت خطش جیغ می کشم تا بدونه و خاطرم جمع بشه. غمگین که باشم زنگ می زنم بهش پشت خطش نق می زنم. حرصی هم که باشم زنگ می زنم بهش پشت خط دادم درمیاد. دیشب زنگ زدم که داد بزنم ولی نزدم. به خودم که اومدم دیدم یواش و بدون هوار دارم ماجرا رو واسش نق می زنم. واقعا نق بود به جان خودم بعدش خندم گرفت. برخلاف حرص و باورم1با برخوردم موافق بود و حسابی تشویقم کرد و گفت از خیلی پیش باید این مدلی می شدم. تا دیشب اصلا فکر نکرده بودم باید این مدلی باشم. حس می کردم میشه بیخیال باقی بمونم ولی، … نه نمیشه دیگه بیخیال نیستم خیلی هم بدم میاد. به1هم گفتم و بعدش1خورده مسخره بازی نسبی درآوردیم و1رفت. من هم حرصم کم شد و رفتم دنبال شیطونی. آخ جون شیطونی! اسمش رو بردم دلم خواست. دیگه حس نوشتن نیست ویرایشش هم حسش نیست می خوام برم. اوخ10گذشت من رفتم بعدا دوباره میام.

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

صبح روز تعطیل.

صبح2شنبه. تعطیلی. همه جا تعطیله. احیا. بیدارم ولی هنوز بلند نشدم. دیروز رفتم کتابخونه و با2تا دیگه از بچه ها اونقدر خندیدیم که حس کردم نفسم داره از گوش هام درمیاد بیرون. کمی هم درس خوندم که امروز باید ادامهش بدم. ترجمه ناتموم یکی از داستان ها عاقبت تموم شد و الآن باید برم سراغ بعدی. اگر خدا بخواد امروز شروعش می کنم.
1مدل حس شیرین تهش1خورده شاید غمگین بهم میگه داریم به آخر سربالایی نزدیک میشیم. بوی انتها میاد. نمی دونم چه مدلی ولی حسش می کنم. بدم نمیاد. سربالایی رو دوست ندارم. اینکه هر لحظه لازم باشه خودت رو نگه داری و بکشی بالا. به نظرم1مدل بلاتکلیفیه. از بلاتکلیفی متنفرم. از انتظار متنفرم. این2تا همیشه اذیتم می کنن. حتی1پایان منفی رو به انتظار و تأخیر ترجیح میدم. خدا پایان های بد رو واسه کسی نخواد! هیچ زمانی نخواد!
عمل جراحی خالهم ظاهرا موفق بود. نتیجه تا امروز خوبه. بچه هاش دستش رو می گیرن راهش می برن. شبیه بچه هایی که می خوان تاتی کنن. دکتر گفته باید راهش ببرن. امیدوارم این ماجرا کامل واسه خاله و خونوادش تموم شده باشه و دست از سرشون برداره.
پریروز شنیدم که1آشنای دور سرطان گرفته. سینهش رو با عمل جراحی خارج کردن. شنیدم با ظاهر شدن1نقطه کوچولو شروع شد و1دفعه مشخص شد که حسابی جولان داده و تا زیر بغلش رفته و عمیق هم شده. خدا خودش حافظش باشه! از2روز پیش فکرم که بهش می افته، همراه تأسف و تأثر و خدا شفاش بده و از این چیزها، این هم در نظرم میاد که ما تمام عمرمون رو در موازات انتها پیش میریم. ادامه ای در موازات انتها. این رو هر لحظه هر ثانیه با دیدن اتفاق های اطرافمون می بینیم. من می بینم که خالهم تا دم پرواز رفت. می بینم که این آشنای دور سرطان گرفت و سرطانش ظرف1مدت کوتاه چنان پیشرفتی کرد که با وجود عمل و خارج کردن1بخشی از جسمش باز هم دعا لازمه. می بینم که1آشنای دیگه ماه های آخر جنگش با سرطان رو سپری می کنه و اگر خدا یاری نکنه علم کاری از دستش بر نمیاد و چه بسا که عید98رو نبینه. ما این ها رو هر لحظه می بینیم. پس واسه چی یادمون میره؟ آخه ما آدمیزاد ها چه قدر واسه عبرت گرفتن تماشا لازم داریم مگه؟ واقعا واسه چی بیدار نمیشیم؟
1بنده خدایی رو می شناسم که حسابی بیماره. حسابی هم مظلومه. زندگی مچالهش کرده از بس ضربه بهش زده ولی این آدم خنده از چهرهش نمیره. همچین آدمی رو1کسی پیدا شده هی اذیتش می کنه. اذیت هایی نیست که بشه صاف ازش انتقاد کرد. رفتارش و زبونش نیش بهش می زنه و دل اون بنده خدا رو خراش میده. طرف باز هم می خنده ولی لا به لای خنده هاش میگه که فلانی اعصابم رو خورد می کنه از حالا مثلا فلان کار رو نمی کنم تا این دیگه حرف نزنه. به شدت دردم اومد از این. چنان شدید دردم اومد که یواشکی بغض کردم. با خودم قسم خوردم که1حسابی از اون بنده خدای اذیت کن برسم. بدجوری منتظر1مهلت بودم که دیروز طرف خودش مهلته رو داد بغلم و من هم2دستی بغل باز کردم و گرفتم. بعدش هم10دقیقه نگذشته بود که موقعیت ترکوندن بمبی که روی دستم بود پیش اومد و من هم معتلش نکردم. صاف خورد به هدف. چنان ترکید که شاهد ها تا دیشب که یادش می افتادن از خوشی هوار می زدن و خودم هم مورمورم می شد. آزار دادن کسی رو دوست ندارم ولی واقعا لازم بود1کسی1حالی از این بنده خدا بپرسه تا خیال نکنه فقط خودشه که تاختن بلده. خدا ببخشدم ولی باید می کردم. ای کاش این آدم از حالا حواسش جمع بشه و دیگه تمومش کنه! اذیت کردن هنر نیست و خیلی ها واقعا سختشون میشه که این رو بفهمن.
برم1زنگ به مادر بزنم ببینم کجا مونده. این بنده های خدا هم، … چی بگم آخه! دیروز عصر تحملم تموم شد و حسابی از جا در رفتم. نمی دونم من کم تحملم یا مادرم واقعا اشتباه می کنه. هرچی که بود من باید صبور تر باشم و نیستم. اون هم خخخ بهش بر خورد به نظرم. خداییش هنوز از نظر خودم حق داشتم خسته شدم از بس این ها با بلاتکلیفی هاشون من بیچاره رو هم می چرخونن. این که رسم زندگی نشد! به جای اینکه همیشه و همیشه از همه چیز ناراضی باشیم1خورده کوتاه بیاییم1خورده خودمون سعی کنیم1خورده سر بچرخونیم از1طرف دیگه ببینیم چیزی نمیشه به خدا. من خودم هم از اون دسته افراد همیشه در حال نق هستم ولی خخخ گاهی هم کوتاه اومدن در برابر1سری چیز ها رو بلدم. گاهی کوتاه میام. گاهی ندیده می گیرم. گاهی سعی می کنم با چندتا نفس عمیق و سری که بالا گرفتم و مثلا فلان ضربه زندگی رو ندیدم، آهسته رد میشم. رد میشم در حالی که تمام تمرکزم روی اینه که از جا در نرم و وا ندم و چیزی که نمیشه عوض کنم رو اگر نمی تونم بپذیرمش، بی هوار و بی دردسر از کنارش رد بشم. با کسی هم در موردش حرف شاید بزنم. ولی فقط حرف می زنم. این مدلی نیست که از صبح پیش از بلند شدن در موردش بگم و بگم و باز بگم تا شب بعد از بسته شدن پلک هام. سعی کردم این رو واسه باقی اطرافم توضیحش بدم ولی فایده نداره. کافیه من زبونم بچرخه تا1بارون دلیل بباره سرم که تو فرق می کنی ما فرق داریم من فلان موارد رو در زندگی دارم و فلان فکر و فلان دردسر و فلان و فلان و همین طور تا انتهایی که هرگز نمی رسه و خلاصه به جایی می رسیم که میگم باشه عزیز تو فرق داری تو حق داری هر ثانیه از زندگی از هر چیزی ابراز نارضایتی کنی، دور خودت بچرخی و استرس بگیری و از دست در و دیوار و زمین و آسمون و زمان و مکان حرصی باشی و این رو بپاشی به اطرافت و آخرش هم چنان خسته باشی که کلا حواست برن مرخصی و بی افتی به فراموشی و واسه یادآوری چیز هایی که فراموشت شده و کلافت کرده حرصی تر بشی و کلافه تر باشی و بیشتر بچرخی و بیشتر استرس بگیری و، … آخ خدای من افتضاح! خیلی منفی شدم خخخ باید حلش کنم. به خدا تقصیر من نبود یعنی خودم تصور می کنم که نبود گاهی واقعا واقعا واقعا حرصی میشم از دستشون آخه این چه زندگیه که واسه خودشون درست کردن و من بیچاره هم به برنامه هاشون گیر کردم و همراهشون بالا پایین می برنم دیگه نتونستم تحمل کنم دادم در اومدش دیگه! ای بابا!
این ها واسه هفته آینده من تمرین زبان نمیشه. بلند شم برم سر درس و مشقم. تقریبا اندازه4درصد و نیم از شنبه به این طرف منظم تر و بهتر شدم. بیشتر از این ها لازمه ولی خخخ. حالا هم باید بجنبم تا8نشده و باز جا نموندم. تو هم پاشو نشستی اینجا آسمون ریسمون های منو می خونی که چی بشه؟ چیزی داخلش نیست پاشو برو دنبال زندگیت. ای بابا!
فعلا من رفتم. تا دفعه بعد که نمی دونم کی میادش!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

اسمش باشه چی؟

صبح5شنبه. نمی فهمم واسه چی از کلاس که میام1جور حس مشابه حس تولدی دیگر و بعد از امتحان و از این چیزها زیر پوستم گزگز می کنه. البته خفیفه خیلی خفیف تر از بعد از امتحان ولی هست. خوشم میاد ازش. خلاصه اینکه از کلاس اومدم.
همچنان اسکنر می خوام.
دلم می خواد چند لحظه ولو بشم از طرفی نمی تونم واسه خوندن ادامه داستانه منتظر بمونم. خوابم میاد. امروز صبح زود ساعت حدودهای4صبح نمی دونم واسه چی بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. چشم هام می سوختن و مجبور بودم به هم فشارشون بدم از خستگی ولی خوابم نمی برد. نمی فهمم واسه چی. از حرص دلم می خواست خودم رو گاز بگیرم آخه روزهای کاری میمیرم واسه1دقیقه اضافی و حالا باید4صبح بیدار بشم آیا؟ بی فایده بود. به هر حال خوابم نبرد. ساکت موندم که مادر بیدار نشه. این روزها بیشتر باهامه و باهاشم. به نظرم لازمه. ای کاش صاحب خونه بالای سر من بفروشه تا مادرم بخره و بیاد این بالا. این مدلی خاطرم جمع تره. خیلی نگرانشم خیلی زیاد. اگر نزدیکم باشه دستم بیشتر و بهتر بهش می رسه و ضمن اینکه جفتمون حصارهای خودمون رو داریم در دسترس همدیگه هستیم. ای کاش بشه. باز هم هرچی خدا بخواد به عقل ناقص من میاد که این مدلی خوبه شاید واقعا خوب نباشه پس هرچی خودش می دونه و خودش می خواد.
می خندی ولی بیخیال بذار بگم1جوری هستم. دلم می خواد حرف بزنم. با آدمیزاد نه در و دیوار و سیستم. دلم صحبت می خواد امروز. ولی نه هر مدل صحبتی. دلم صحبت حسابی می خواد. نه از اون حرف های فوق حساب که به کله جنون آلود من نمی رسه. و نه اون قدر بی حساب که، … حالا یعنی بعضی ها که کم هم نیستن دور و اطرافم توی دهن هاشون می چرخونن و مشت مشت می ریزن بیرون و کیف هم بهشون میده. مدیونی اگر خیال کنی دسته خاصی در نظرم بوده. خوب راست میگم دیگه. تازه کلی هم ژست دارن که من اشتباه می کنم پا به پاشون نمیشم. آخه بنده خدا یعنی حتما باید واقعیت نظراتم رو بهت بگم تا بس کنی؟ ول کن دیگه! بیخیال.
خلاصه دلم صحبت از مدل متوسط و2طرفه می خواد. دلم می خواد حرف بزنیم. چرت نگیم حرف واقعی بزنیم. اصلا بازی کنیم. در مورد چیزهایی بگیم و بشنویم که جالب باشن. واسه هر2طرف جالب باشن. نه اون قدر غیر جدی که آخرش حس کنم1بسته هیچ چی رو حمل کردم و بی خودی خسته شدم، نه اون قدر جدی که حس کنم با1عاقل دارم حرف می زنم و حالم به هم بخوره. دلم صحبت هایی در سطح شوخی های معمول و غیبت فلان خانم شوهر دار از جاری هاش و حس و حال دوران بارداری و چه قدر هوای زندگی خاکیه و اگر بدونی دیروز چی شد و گوش کن برات تعریف کنم تا بفهمی چه شوهر مزخرفی دارم و فلانی گفت بالای چشمت ابرو بوده حالا نیست پس آدم آشغالیه و ای وایی چه خوب گفتی من هم همین طور و از این گوهر فشانی ها نمی خواد. اصلا دلم نمی خواد. دلم صحبت می خواد. دلم حرف می خواد. حرف! دلم صحبتی در حد بازی هایی که میشه کنیم، در حد کتاب هایی که میشه بخونیم، در حد تمرین و ترجمه و تایپ و پیدا کردن کارهای این مدلی و بحث و تبادل نظر همراه نتیجه گیری های عملی و دلچسب که فقط حرف نباشن و انجامش بدیم و توضیح نکات جالب و انجام موارد جالب این مدلی و، … دلم صحبت می خواد. حس ندارم بگردم ببینم اطرافم کسی هست بشه باهاش این مدلی صحبت کرد یا نه. الآن در1نگاه اجمالی حس می کنم کسی نیست و هیچ خوشم نمیاد. شکلک مود نق. ول کن برم1سرکی در این سوی پرده و آن سوی پرده محله بزنم ببینم کسی در انتظار نباشه الآن میام.
امنه. داشتم نق می زدم. تموم شده بود یا هنوز باید ادامهش رو بزنم؟ نه مثل اینکه تموم شد باید برم پاراگراف بعدی و موضع نق بعدی.
دیروز کابینت کار اومده بود واسه عوض کردن مدل آشپزخونه. کابین ها رو و کلا طرح آشپزخونه رو باید عوض کنم اگر بخوام دستش بزنم. مادرم به شدت موافقه و خودم1خورده مرددم. اولا هزینهش زیاد میشه و من الآن دستم باز نیست، دوما این طور که من پای بحث نشستم و شنیدم تغییرات فراتر از حد انتظاره و کلا فضای این طرف خونه1چیز دیگه میشه و واقعیتش مطمئن نیستم از اینی که هست بهتر بشه و دلواپسم نکنه بعد از اینکه همه چیز تموم شد و هزینه ها صرف شد و خاک بازی ها و گرفتاری ها رفع شدن و نوبت تماشا رسید، ته دل خودم و باقی تماشاچی ها1ای کاش یادش به خیر طرح قدیمی باقی بمونه. البته احتمالش ضعیفه ولی، … وایی خدا بیشتر این تردیدم به خاطر طی کردن سیر این کاره. باید کابینت ها از جاشون در بیان، باید آشپزخونه کلا خالی بشه، باید کابینت های جدید اینجا درست و فیکس بشن، باید اوپن آشپزخونه برداشته بشه که نتیجهش کلی خاک بازی و آجر بازیه، وایی خدا واااآاااآاااییی خدا خاک و آجر و خاکه چوب و آشغال های حاصل از تغییر و تعمیرات داخلی اون هم درست وسط حال خونه من! وسط4دیواریه من! وسط خونه من وسط خونه من ای خداااآاااآاااآاااآااا وسط خونه من! الآن جیغ می کشم. من بحث1اسباب کشیه تمیز و معمولی که میاد وسط تب می کنم از بس بدم میاد از به هم ریختگی و پریشونی و در اومدن همه چیزهای آشنا از جاهای آشنای خودشون و تغییر آدرس های آشنای چیزها و و و ولش کن الآن حوصله1عالمه و نوشتن ندارم و خلاصه کلا بدم میاد از این مدل داستان ها و حالا1دفعه درست از وسط خونه ای که داخلش واسه خودم ولم1دفعه از این ویرانی ها در بیاد! خیلی جیغ کشیدنم میاد. میاد به خدا میاد بدجوری میاد وااایییییی جیغ کشیدنم میاد این مدت کجا قایم بشم این قیامت رو اینجا نبینمش جایی هم نمیشه برم من جز اینجا که هستم جایی راحت نیستم اذیت میشم نمیرم هیچ کجا نمیرم خداجونم ووووییییی وویی از تصورش حالم چپه میشه نمی خوام بهش فکر کنم نمی خوام بهش فکر کنم نمی خوام بهش فکر کنم خداجون نمی خوام بهش فکر کنم!
شکلک نفس عمیق. شکلک1لحظه توقف. شکلک1نفس عمیق دیگه. شکلک1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1دونه دیگه، و1آخ این چی بود دیگه؟ خوب دردم اومد مگه بیماری؟ ای بابا! بیخیال بریم ادامهش.
مادرم معتقده این کار باید بشه. میگه آشپزخونه اینجا خیلی کوچیکه و چه معنی داره وسایل آشپزخونه رو از داخل کمد کنار حموم در بیاری ازشون استفاده کنی دوباره بذاری داخل کمد کنار حموم؟ و چه معنی داره وسایلی که میشه دم دست باشن تا ازشون استفاده بشه داخل کابینت های طبقه بالا در چنان ارتفاعی باشن که هر دفعه واسه برداشتنشون مجبور باشی صندلی بذاری روی سرامیک و با کلی مواظبت که صندلی روی سرامیک لیز نخوره از اون بالا بی افتی گردنت بشکنه وسیله رو برداری استفاده کنی و دوباره با همون کیفیت ترسناک بذاریش سر جاش و بعد از2دفعه تکرار این کار کلا از خیر استفاده از وسیله مربوطه بگذری و در عین حال که همه چیز واسه راحتیت داخل خونهت داری خودت مجبور به تحمل سختی بشی و وسیله مورد بحث بدون استفاده بمونه؟ خلاصه مادرم به1عالمه دلیل که چندتاش رو نوشتم معتقده که این کار باید بشه. به نظرم درست میگه اما آخه اینهمه ویرانی و خاک و خاکه چوب و سنگ و آجر و واااآاااآاااییی باز دوباره حالم بد شد من رفتم دوباره مراحل اون شکلک های بالا رو اجرا کنم الآن میام.
اومدم. ولی خودمونیم اگر پیشبینی های مادرم درست در بیاد و این طرحه جواب بده باید جالب باشه. فضای آشپزخونه به نظرم کوچیک تر بشه ولی همه چیز میره سر جای خودش و خخخ اتاقم و آشپزخونه کلا1شکل دیگه میشن و به نظرم میاد اون مدلی انگار رفتم داخل1خونه دیگه. بدجوری همه چیز عوض میشه و تصورش بهم1حس عجیب غریبی میده. ولی ویرانی ها، … خدایا این وحشتناکه. چند سال پیش که خیلی هم ازش نگذشته، داشتن دیوارهای اینجا رو درستش می کردن. از این چیزهای شبیه تگری بهش می زدن که الآن دوباره برای بی نهایتمین دفعه اسمش یادم رفت. خلاصه طرف گفت باید4پایه و ملزومات کار وسط اتاق باشه، وسایل اتاق باید جمع بشن، و از همه بدتر پنجره ها و در بالکن باید خاطرم نیست چند شبانه روز کاملا باز باشه تا دیوارها خشک بشن و بوها و گازها و نمی دونم چیچی ها برن بیرون. مادر و برادرم هرچی گفتن و گفتن حاضر به ترک سنگرم نشدم. همینجا با همین کیفیت ویران موندم. شب ها از سرما لای پتو کوچولو می شدم ولی حاضر نشدم2روز از این4دیواری برم جای دیگه تا دردسر تموم بشه و برگردم. برادرم خیلی اصرار داشت ولی مادرم زمانی که حس کرد واقعا از ترک اینجا بیشتر از شرایط موجود اذیت میشم، با وجود اینکه حسابی اصرار دلش می خواست ولی دیگه نگفت و برادرم رو هم توجیه کرد که دیگه بهم اصرار نکنه. بنده خدا مادرم خخخ. بین دلش و لجبازی من و عقل و منطق خودش مونده بود. از طرفی دلش نمی اومد وسط اون قیامت جام بذاره و بره به محیط امن و آباد خودش، از طرفی هم می دید که من اگر همراهش برم راحت نیستم. من ترجیح می دادم اینجا باشم حتی در اون شرایط افتضاح. مادرم فهمید و گذاشت به عهده خودم. فقط گفت هر زمان حس کردی داری اذیت میشی دیگه اینجا نمون. بلند شو بیا. گفتم باشه و نرفتم. اون اندازه اذیت نمی شدم که از پناه گاه دوست داشتنیم بزنم بیرون. اینجا رو بیشتر از اینکه1خونه حسابش کنم دوست دارم. خدایا به هر کسی پناه گاه این مدلی نداره1دونه بده و از من هم تا زمانی که زنده هستم نگیرش. خدایا لطفا! خدایا لطفا!
و من الآن دارم به این فکر می کنم که ویرانی این دفعه خیلی بیشتر از داستان اون دیوارهاست و نمی دونم باید چیکار کنم. به تعطیلات هم نمی خوره امکان داره همین روزها کار شروع بشه. کابینت کار دیروز اندازه ها رو گرفت و رفت تا طرح رو بریزه و نشونمون بده. من مادرم رو امین کردم که خودت ببین و بپسند و در مورد تغییرات لازم با اون بنده خدا طرف بشو من که طرح نمی شناسم با خودت. ولی آشفتگی های کار، … خدایا ترجیح میدم همینجا بمونم در هر شرایطی ترجیح میدم اینجا بمونم کاش خیلی طول نکشه و کاش خیلی افتضاح نباشه! می دونم که هست. از توصیفاتی که شد معلومه. اما من می خوام بمونم. در هر حال می خوام اینجا بمونم و الآن که بهش فکر می کنم بدم نمیاد زودتر ماجرا بیاد و بره تا ببینم بعد از پایان داستان خونه چه شکلی میشه. کاش با حال بشه خخخ!
من وان می خوام. داخل حموم فسقلی اینجا این مدلی وان جا نمیشه. اما من وان می خوام. همیشه می خواستم اما الآن بیشتر می خوام. خیلی زیاد. نق زدم1لوله کش بیاد ببینه می تونم با1سری جا به جایی ها انجامش بدم یا، … دیگه یا نداره من وان می خوام باید بتونم. منتظر لوله کشی هستم که به خودش و کارش مطمئنم و فعلا گرفتاره. گفتم منتظرش میشم کارش تموم بشه و داخل اون هفته بیاد و جز خودش کار لوله کش دیگه رو نمی خوام. اون بنده خدا هم حسابی اعلام شرمندگی کرد و گفت حتما میاد و هر کاری بتونه می کنه. کاش بتونه حلش کنه! من وان می خوام. درست درمونش رو هم می خوام. خوب، خونه و وان و اسکنر و دیگه چی؟ فعلا هیچ چی دیگه خسته شدم برم2دقیقه ولو بشم1کتاب تکراری بخونم بعدش بلند شم باقیه داستانم رو ترجمه کنم ببینم آخرش چی شد. راستی، حالا کمتر دلم حرف زدن می خواد. می خواد ولی خیلی کمتر. اینهمه چیز اینجا گفتم کلی نق زدم الآن حالم بهتره. خسته هم شدم دیگه بسه ننویسم تا دفعه بعد. درضمن، خیلی زمانه نگفتم. زندگی قشنگه. زندگی با ارزشه. زندگی عشقه.
شاد باشید!

دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

1خورده نق. فقط1خورده!

اوخجان فردا آخرین روز کاری هفته هست. بد جوری خسته شدم این هفته. هیچ چی هم نداشت نمی فهمم واسه چی اینهمه باتری ازم کشید.
همین الان گوشیم رو گذاشتم کنار. تقریبا10دقیقه پیش به نظرم. داشتم گوشی تکونی می کردم. چی ها که داخلش نگه نداشته بودم. چه احمق بودم! به چه دردم می خوردن! به خودم می گفتم باشه واسه مبادا. خخخ مبادا که اومد و رفت. مبادا تموم شده. پس واسه چی باید نگه می داشتم اونهمه فایل بیخودی رو؟ همین اندازه که خودم درس های داخلشون رو شنیدم و یاد گرفتم بسه. دیگه دوره مجدد لازم نیست کامل فهمیدمشون و به هیچ ضربی هم از سرم پاک نمیشن. باقیش دیگه جفنگه. مبادایی در این مسیر خاص بعد از این واسه من وجود نداره. هیچ چیز نیست تا روز قیامت و در محضر پروردگار. در نتیجه، فایل ها پر.
خلاصه اینکه گوشیم سبک شد. فقط خودم حس می کنم1عالمه جا، 1عالمه نقطه داخل روانم داره گزگز می کنه. شبیه زخمی که بهش ناخون خورده باشه. سعی کردم منکرش بشم ولی این حس هست. اینجا نمیشه بزنم زیرش. هست. هست و هیچ ازش خوشم نمیاد. منتظرم این گزگز بره. احتمالا1کوچولو زمان می خواد. شاید اندازه یکی دو ساعت. شاید هم کمتر. به احتمال خیلی ضعیف1شب. ولی نه به اونجاها نمی رسه. درست میشه. درست میشم. قهوه لازمم. لعنتی. من از قهوه بدم میاد. سردرد میاره. سرم درد می کنه. قهوه دلم می خواد. قهوه می خوام.
اون پایین داخل پارکینگ از صدا قیامته. دارن فاضلاب های آپارتمان های این ردیف رو وصل می کنن به فاضلاب شهری. امروز هم نوبت طرف ماست. آب قطع شده و صدای اون دستگاه نکبت بی توقف میاد و میاد و میاد. آخ خدای من بس کن. به خاطر خدا بسه1لحظه خفه شو!
این روزهای آخری پیش از سال جدید ملت زده به سرشون. خنده های جیغی تحویل همدیگه میدن و بیخ گوشم ریز عربده می زنن و روانم رو خط میندازن. به نظرشون خیلی هم جالبه و عجیبه که من عاقبت همراهشون نشدم و نمیشم. چه مسخره دلخوش میشن این ها! تفریحات آبکیه ماستی و1ساعت قهقهه های از مهار در رفته واسه خاطر1جمله معمولی و1اتفاق مضحک که واسه فلان آدم در فلان سال افتاد. واقعا که!
امروز طبق این ماه های اخیر واسه اسفندی های کادر محل کار تولد گرفته بودن. دیوانه شدم از سر و صداهاشون. کیک هم نخوردم. دوست ندارم این رو. عکس می گرفتن و الکی شلوغ می کردن و مدیر هم هی می گفت همکارها زود باشید باید بریم سر کلاس و زود باشید و سریع تر و … وسط اون هیاهو من چسبیده بودم به کتاب زبانم. جدی من اینجا چیکار می کنم؟ باید شبیه داستان شازده کوچولو1دونه سیاره فسقلی واسه خودم پیدا می کردم می رفتم داخلش خوش بودم. هم من از دست این ملت خلاص می شدم هم اون ها از دست من نفس می کشیدن. بدیش اینجاست که هرچند وقت1دفعه به سر1نفر می زنه که کشفم کنه و از هوای خودم بیاردم بیرون و با مدل خودشون همراهم کنه و بفهمه واسه چی این شکلی می پرم و بهتره درست بشم و این طوری سختم میشه و و و و و و و و و و و و و و و و ای و و زهرمار! بابا به خدا به دین به هرچی نمی پرستید من از این حال و هوای نکبت خودم لذت می برم. من دوست دارم این به قول عاقل ها در خود ماندگی رو. من عشق می کنم از تنها بودن هام. من می پرستم این مدل به قول چیز فهم ها زندگی هدر دادنم رو. به خدا سقف هیچ کجای دنیا نمیاد پایین اگر1نفر شبیه من باشه. به قاعده بقیه زندگی نکنه. شبیه همه در1سن مشخص ازدواج نکنه. بچه پس نندازه. از بزرگ کردن بچه هاش و جمع و جور کردن جناب همسر پیش بقیه هم جنس های همسر دارش ناله نکنه و با جوک های مسخره شوخی جدی مدل اسمش رو نبری دهنش تا ته باز نشه و به خاطرات دیشب دوست هاش نخنده و خودش هم از این ها نداشته باشه که واسشون تعریف کنه. طرف تجردم رو تحلیل می کنه واسم و به این نتیجه می رسه که درست نیست. میگم باباجان خوب درست نیست که نیست. من این مدلی خوشم. من نمی تونم ستون1خونواده باشم. می دونم که در روحیاتم نیست. اگر رضایت بدم زندگی واسه اون همسر و اون بچه ها جهنم میشه. واسه خودم هم همین طور. من نمی تونم. اون سقف می پاشه و همه در به در میشن. من مال این مدل زندگی نیستم. واسه چی گرفتارش بشم و ملت رو گرفتار کنم؟ طرف با اطمینان میگه واردش که بشی عادت می کنی. میگم اومدیم و عادت نکردم. بعدش چه خاکی به سر خودم و اون بیچاره هایی کنم که همراهم وسط جهنم گیر کردن؟ میگه خوب اگر اوضاع خراب شد دیگه کار قسمته. تو5سال هم که1مرد رو جمعش کنی و زندگیش رو بچرخونی کلی خوبه. بعدش هم هرچی سرنوشته همون میشه. بسپار به خدا. خدایا الان من خودم رو کلا سپردم به خودت. آخه مگه مرض دارم خودم رو بندازم وسط این کثافت بعدش هم بندازم تقصیر قسمت؟ دارم میگم من مال این جفنگیات نیستم طرف نمی فهمه. خدایا نمی فهمه! چیزی نمونده بود از جا در برم و1چیزی که نه1چیزهایی بگم که واقعا نباید می گفتم. شکر خدا بحث به موقع تموم شد وگرنه واقعا دست خودم نبود. من نمی فهمم این ملت حرف حسابشون چیه. کجای زندگی معمولیشون رو امثال من تنگ کردیم که دست از سرمون بر نمی دارن؟ آخه ما این شکلی ها زیاد هم نیستیم به خدا اکثریت با اون حضراته یعنی واقعا واسشون شدنی نیست به موارد جالب توجه خودشون برسن و از اصلاح امور ما کنار بکشن؟ بیخیال بابا بذار به هوای خودشون باشن به جهنم.
باید برم سایت کانون ببینم ترم بعد از کی شروع میشه. اطرافم کانونی آشنا نیست ازش فایل های صوتی ترم های بعد رو بخوام خوش انصاف ها واسه خاطر کتاب بینایی که اصلا به کار من نمیاد20تومن می گیرن میگم سیدیش رو تنها بده نمیده. آآآآآییی کاااانونی های ترم بالاییییییه اینترمیدیت حسش نیست کیبوردم رو انگلیسی کنم همین مدلی خوبه داشتم می گفتم آهااااااییی من فایل درس های اینتر3رو می خواااام یا حضرت اینترنت به داد برس!
از قطعی آب کلافه میشم. بدم میاد آب خونه قطع باشه. باید برم ببینم وصل شده یا نه. کاش شده باشه. الان میام.
رفتم دیدم. وصل نشد. عوضی!
اه امروز چه قدر نق می زنم! واسه دفعه اول از دست نق زدن های خودم خسته شدم. این نشونه خوبیه یا نه؟ که من از نق هام حوصلهم سر بره؟
محله1چیزیش شد نمی تونم واردش بشم. باید دوباره تست کنم. باید بلند شم درس بخونم. باید، … باید گوشیم رو بزنم به شارژ صداش در اومد. الان فعلا دیگه حس نق زدن نیست. من رفتم. بعدا میام.