دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعلیق1

20 مهر 1402.
بله من اینجا هستم. مدتها و مدتهاست که دیگه ننوشتم. هیچ چی ننوشتم. نه شاد، نه غمگین. حتی نقهام رو هم ننوشتم. آن سوی شب رو شب خوردش. اونجا دیگه نیست و من الان دارم داخل نت مینویسم. کی میدونه شاید زمانی باز هم جایی واسه انتشارش بود. شاید هم نه ولی چیزی که مسلمه اینه که این لحظه به شدت دلم میخواد بنویسم. بعد از روزها. هفته ها. ماه ها.
چقدر عجیب گذشتن این ماه های سکوت!
اندازه یک عمر اتفاق از سر گذروندم ولی الان که دوباره دفترم رو باز کردم نمیدونم چی باید بنویسم. حجم ناگفته ها اونقدر زیادن که دلم نمیخواد نوشتنشون رو شروع کنم. شاید به این خاطر که اگر شروع کنم تا آخرش نمیتونم متوقف بشم و باید همه رو بنویسم و این خیلی خیلی واسم سخته. من نمیخوام. نمیخوام دوباره اتفاقات رو نفس بکشم. بخندم. گریه کنم. زندگی کنم. من زمانهایی که مینویسم کلمات رو ماجراها رو زندگی میکنم. حتی اون کوچیکهاشون رو. و در مورد ماه هایی که گذشتن اینو نمیخوام. نه الان. و شاید نه هیچ زمان دیگه ای.
امروز 20 مهر 1402 و بذار فقط حالا رو بنویسم. توان نگاه کردن به پشت سر رو در خودم نمیبینم. نمیتونم. نمیخوام. بذار خاطرات بخوابن. بذار همه چیز در سکوتش باقی بمونه. بذار فقط من باشم و امروز و ادامه جاده.
مدرسه ها 20روزی میشه که باز شدن. مدیریت مدرسه من داره عوض میشه یعنی عوض شده. و چه عجیب من امسال یهخورده سبکتر شدم. برنامه های محل کار هی عوض میشن و من کمتر از گذشته خیلی کمتر از گذشته نگرانشون هستم و واسشون حرصی میشم. یعنی دارم بزرگ میشم؟ حتی گاهی دفتر هم میرم البته خیلی کم ولی همین کم هم در هر حال از من بعید به نظر میاد. شاید هم اوضاع کاری من واقعا بهتر شده. نمیدونم ولی در هر حال من هنوز دلم بازنشستگیم رو میخواد.
آخر هفته من رفته به فنای ابلیس. ارتفاعات. همراهی مادرم. تعمیرات اینجا. اصلا خوشم نیومد. کاش میشد برگردیم پایین. با تمام وجود دلم میخواد برگردم خونه. خدایا کاش برگردیم!
اینجا بارون میاد. چه شدید هم هست! خدایا لطفا2ساعتی مرخصی بده بذار ما بریم خدایا من نمیخوام اینجا باشم میخوام برم خونه!
همکارم توی کلاس داره مدیر مدرسه میشه. خدا کمکش کنه هرچی در نظر داره واسه مدرسه انجام بده اگر بشه خیلی مثبت میشه مخصوصا واسه بچه ها.
در طول ماه هایی که گذشت انگار قد یه دفتر عوض شدم. دیگه از خدا پول اونچنانی نمیخوام. با تمام وجود حس میکنم پول زیاد خوشبختی به کسی نمیده. پیشتر خیلی گفتم ولی هیچ زمانی اینهمه جدی درکش نکرده بودم. من ثروتمندهایی رو دیدم که زندگیشون هرگز اوج نگرفت و برعکس پولشون که بیشتر شد آرامششون از اون یکی در رفت بیرون و هرچی0های حسابشون بیشتر شدن پریشانیشون هم بیشتر شد. من دیدم که افراد با ثروتی که نتونستن ازش بهره ای جز آشفتگی ببرن دلتنگ گذشته های فقیرانه و آرزوهای معصومشون بودن. من دیدم که ثروت هیچ کمکی به حفظ انسجام خونواده ای که صاحبش بودن نکرد. اونها پاشیدن و ویران شدن و عاقبت هم با وجود اونهمه ثروت لعنتی که داشتن تا انتهای خودشون با زندگی جنگیدن و بدون اینکه خوشبخت باشن به انتها رسیدن. خدایا دیگه پول نمیخوام ولی کاش میشد آرامشی که زمانی شاید بود رو دوباره به اطرافم پس میدادی! اونها نمیفهمن ولی من واسشون و واسه خودم عمیقا حس از دست دادن میکنم. ای کاش ازم چیزی بر میومد که کنم! سعی کردم ولی برنمیاد. برنمیاد چون آدم باید اول خودش بخواد و همراهی از خارج از وجودمون هرچی هم قوی باشه در مرحله دومه. کاری نمیشه کرد با کسی که به اشتباه رفتنش معتقد نیست. خدایا چی بگم! شکرت! کاش میشد هر کسی دلش این قائله رو نمیخواد اجازه داشت بره و دور بشه! کاش اجازه میدادی! کاش حکمتت به صدور این مجوز بود! چی میشه بگم! من که خدا نیستم. حکمت رو تو میدونی. شکرت! باز هم شکرت!
بارون شدت گرفته. وحشتناکه. خدا کنه گیر نکنیم! خدایا کمک کن برگردیم! من نمیخوام اینجا گرفتار بشم. میخوام برگردم خونه.
دلم میخواد باز بنویسم. حرف دارم خیلی زیاد. خیلی زیاد! ولی شاید فعلا بس باشه. بعد از اینهمه سکوت گفتن واسم زیادی سنگینه. باقیش باشه واسه بعد. نمیدونم واسه کی شاید1روز دیگه شاید1ساعت دیگه. این صفحه رو الان دلم میخواد که ببندمش. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *