دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعلیق2

همچنان20مهر1402.
عصر. اینترنت اینجا داغون شد. الان درسته ولی چند ساعتی انگار از جهان جدا شده بودم. باید حس و حالم رو تعمیر کنم. بد بسته اینترنت شدم. نمیخوام بیشتر توضیحش بدم. شاید بتونم توضیحش بدم ولی دلم نمیخواد. دلم نمیخواد!
امروز نشد بریم پایین. کاش فردا این طلسم باز بشه! من شنبه باید سر کارم باشم. خدایا کمک کن!
تیمتاکم. کانال باز. رادیو. یه سری از بچه های معلم هنوز مدرسهشون مشخص نیست. به نظرم من باید بدجوری شاکر خدا باشم. از بلاتکلیفی متنفرم. اگر وضعیتم این مدلی میشد شب از استرس قطع شدن منبع درآمدم بیخواب میشدم. خدایا شکرت! خدایا در همه موارد خیلی خدایی و من بدجوری بنده بی معرفتی ام. تو که منو میبخشی مگه نه؟
داخل اینترنت یه فراخوان داشتم از بچه هایی که میخوان آیلتس بدن و راهشون باز نیست. اقدام دسته جمعی از راه سنجش. شاید جواب بده. ولی من دیگه نیستم. سعی کردم دوباره با ایرسافام تماس بگیرم ولی… فقط برداشتن گوشی به نیت تماس کافیه که نفس هام به شماره بی افتن. شروع مجدد این پروژه توانی میخواد که من… خدایا! من نمیتونم!
بچه های تیمتاک همین الان یه داستان درست کردن که در نتیجه یه سوتی ازم گرفتن و کلا کانال از خنده رفت هوا. خدایا شکرت که هنوز میشه بخندیم! خندیدنها رو دوست دارم. ازمون نگیرشون!
بیرون از اینترنت فضای اطرافم پر از استرسهای زندگی واقعیه که خونوادم خودشون رو حسابی درگیرشون کردن. از این حال و هوا متنفرم. دلم یه زندگی معمولی با یه سری گیر معمولی میخواد. دلم استرسهای یه خونواده معمولی رو میخواد. خدایا منو ببخش نباید اینطوری بگم ولی…
داره شب میشه. روزهای این طرف سال کوتاهن. روزهای بلند رو بیشتر دوست دارم. بهار کجایی لطفا عجله کن دلم تنگ شده واست.
فراخوان اقدام برای آیلتس، تبلیغات فروش ملک در دبی، امکانات مهاجرت با استفاده از… اینها واسه چی الان میرسن دست من؟ تمامش بایگانی. من نمیخوام.
امسال توی مدرسه حس عجیبی دارم. یواش یواش دارم20ساله میشم. امسال20سال کاریم باید کامل بشه و در برابر کمسابقه ها یه حس عجیبی دارم انگار دیروزهای خودم هستن. زمانی که کارشون و کلاسشون سخته واسشون. زمانی که دلواپسی ها و فشارهاشون رو میبینم. زمانی که خستگیها و درگیریهاشون رو آروم تماشا میکنم. دلم میخواد تمام اون زمانها دستشون رو بگیرم توی دستم بگم نگران نباش اینها گذراست میاد و میره. خدایا میشه این اوضاع واسم هی سبکتر و سبکتر بشه؟ به تلافی تمام بلاهایی که در محیط کار سرم اومد و از سرم گذشت؟ خدایا لطفا! خدایا شکرت!
بسه دیگه فعلا نمیخوام بنویسم. شاید دوباره برگردم. نمیدونم چه زمانی. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *