دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

تعلیق3

21مهر1402.
صبح جمعه. هنوز این بالاییم. اگر امروز برنگردم پایین فردا به دردسر می افتم. خدایا کمک کن من دردسر نمیخوام.
تیمتاکم. زور میزنم مهتاب این ماه رو بنویسم. صحنه جنگی که باید توصیفش کنم سخت پیش میره. ذهنم توی هوای توصیف جنگ ساکنان خونه زمان با موریانه های مهاجم نیست. ذهنم توی هواهای دیگه چرخ می زنه. واسه چی حوصله رعایت قواعد نیمفاصله رو ندارم؟ بیخیال اینجا تا اطلاع ثانوی بدجوری امنه. نقل مکانم بد هم نیست. تا مدت نامعلوم هیچ کسی پیدام نمیکنه مگه به ضرب اتفاق که اون هم پیش نمیاد.
خاطرم باشه فردا چندتا عروسک پاککنی واسه سر مداد بچه هام ببرم که بهشون جایزه بدم. به نظرم دوست دارن. یکی از این عروسکها خیلی از نظرم خوشگله نمیشه بردارمش واسه خودم؟ ستاره ها و تیله های پارسالی رو گم کردم. خدایا کجا گذاشتمشون؟ انگار همین دیروز خب نه پریروز بود که رسیدم خونه و مخفیشون کردم چون قرار بود تا4ماه لازمشون نداشته باشم. 4ماه! واسه چی اینهمه سریع رفت این4ماه؟ بیخیال. شاید به همون سرعت هم دوباره برسه. یعنی میشه؟ شدنش که میشه ولی سرعتش… خردادی که میاد من در چه حالم؟ هی! بسه دیگه!
بارون وحشی دیروز امروز عقب کشیده. میگن دیگه تا3شنبه نمیباره. برای من فقط امروز نباره بسه.
اخبار اجتماع قریب الوقوع بچه های اینترنت پرتم میکنه به یه جهان خاطره که دلم میخواد فراموششون کنم هرچند یادآوریشون بهم لبخند میده. لبخندهای حاصله واسم شبیه تأثیر الکله. اول قشنگ بعدش هم خماری تلخش. دلم نمیخوادش. دلم فراموشی میخواد. دلم اضافه کردن به این حجم تاریک رو نمیخواد. پس نمیکنم. اما کاش میتونستم! کاش میشد بلکه این حاله تاریک میرفت از دفترم! کاش میشد آدمها هم ری استارت بشن! اگر میشد من برمیگشتم به… به چه زمانی؟ پیش از نیمه دوم… اول…دهه90… عقبتر… 80… عقبتر… بسه. دیگه بسه! شدنی نیست. دیگه بسه!
امروز باید برگردیم. من فردا باید سر کار باشم. اینجا تعمیرات تموم نشده. خدایا امروز باید برگردیم.
پوله معمولی میخوام. اوه خدا واقعا میخوام. پول پوله معمولی میخوام. مادر رفته ببینه تعمیرات به کجا رسیده. کاش بجنبن! امروز باید برگردیم.
دلم یه سری از اون ستاره های درخشان کوچولو میخواد. از همون هایی که منتظرشون میشدم و خوش میگذشت. الان چیزی پیدا نمیکنم. باید منتظر چی باشم! تعطیلی. نه به درد نمیخوره اولا به این زودی نیست آخر هفته ها هم که… خرید. چیزی لازم ندارم. البته چرا لازم دارم ولی گیرش نمیارم من یه فندک باطریخور میخوام که هیچ کجا نیست. باید بازارهای داخل شهر رو بگردم. کاش پیدا کنم! ولی در هر حال از حس انتظار این گشتن ذوق نمیکنم. درست کردن کیک بستنی. هوممم. مثبته ولی درخششش زیاد نیست. ذهنم روی چیزی که به اندازه کافی بدرخشه متمرکز نیست. کاش باشه! لازمش دارم. شاید زمانی که برگردم پایین چندتا پیدا کنم. شاید. امروز باید برگردیم.
اوه کی ساعت11شد! انگار از8یه دفعه پریدیم روی11و چه عجیب! خدایا میشه فردا… بیخیال. فردا هم روز خداست. هفته ای که گذشت بد سپری نشد واسه چی باید فردا بد باشه! بیخیال. ذهنم عمود می ایسته. امروز باید برگردیم.
به نظرم بد نیست بس کنم. چه فایده داره گفتن های من! اینهمه هفته سکوت کردم و… بیخیال اینجا کسی نیست. بذار بنویسم. حس بیگانگی با نوشتنم به خاطر سکوت طولانی مدتم داره یواش یواش وا میده. من دوباره دارم مینویسم. خودم رو. اطرافم رو. نق هام رو. به نظرم خوبه. به نظرم مثبته. گفتن رو هرچند اینجا به سکوت ترجیحش میدم. شاید چندان بی فایده هم نیست. کی میدونه.
بله مثبته ولی الان بد نیست دیگه بس کنم. این صفحه هم میره کنار صفحات پیشین. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *