1شنبه شب. درس میخونم ولی ظاهرا تا ننویسم خاطرم واسه جذب درسم سبک نمیشه.
زندگی چقدر عجیبه! و عجیبتر اینکه قواعد تکراریش هرگز واسه ما خاکیها عادی نمیشن. هنوز شوکه میشیم و هنوز حیرت میکنیم و هنوز بعد از وقوع واقعه های تکراری گیج و منگ ماتمون میبره.
اون آشنای پیر قدیمی، که زمانی پدرم بود، و بعد به این تصور غلط که من میخواستم ارثیه ای که نمیخواست بهم بده رو با حیله ازش بدزدم دیگه نخواست پدرم باشه، 12اردیبهشت1404فوت کرد.
چقدر عجیبه گفتنش واسه من! داستانی بود جمعه ای که گذشت! واسه تحویل جنازه از ورثه امضا میخواستن. چه امضایی؟ اون دیگه نمیخواست پدر من باشه. پس من حالا واسه چی باید جزو ورثه حساب میشدم؟ برادرم بیماره و واقعا نباید به این ماجرا وارد میشد. قانون امضا میخواست و مادرم و البته خودم مثل خروس جنگی ایستادیم که ما اجازه نمیدیم برادرم آگاه بشه و توی اون صحنه های غریب قدم بذاره. عموی من مرد خوبیه. واقعا خوبه. بنده خدا کلی دوندگی میکرد. جنازه تحویل نمیشد. مردم توی گرما گیر کرده بودن. طولش ندم هرچند خیلی طول کشید خیلی. قرار شد برگه رو بیارن خونه تا ما امضا کنیم. به برادرم گفتیم. از من احساسیتره. برادرم همیشه از من بهتر بوده. دلش پاکتره و روحش صافتره و… برادرم آدم بهتریه از من. ذاتش از مال من تمیزتره. قرار شد طولش ندم. عمو با دخترخاله و پسرعمو اومدن خونم. عمو روی شونه من گریه میکرد. برادرم دخترخاله رو بغل کرد و داستانی بود. همسر برادرم با شنیدن ماجرا از ترس حال همسرش مثل تیر خودش رو رسوند. حق داشت. برادرم حالش داشت خراب میشد. برادر بزرگسال و پاکمرام من تحمل نداشت. من گریه نمیکردم. عمو رو بغل کردم و باهاش حرف زدم تا گریه هاش کمتر شدن. امضا کردیم. عمو گریه میکرد. دستم رو بوسید. خواست دوباره ببوسه که اجازه ندادم. فقط بغلش کردم بوسیدمش و حرف زدم و حرف زدم. جو آرومتر شد. اونها رفتن تا جنازه رو تحویل بگیرن و دفنش کنن. جنازه آشنای بیگانه ای که زمانی پدرم بود و دیگه نخواسته بود که پدر من باشه. ما نرفتیم. بلند شدیم رفتیم خونه برادرم. اطرافش موندیم تا رو به راه شد. برگشتیم خونه. تلفنی باهاش در تماس بودم. هنوز هم هستم. خونوادش گفتن نباید تنها بمونه و چه عالی چون واقعا نباید تنها بمونه. من گریه نکردم. جای گریه های من نبود. بازم مثل همیشه نوبت من نبود. من گریه نکردم. هنوز هم نکردم. دیشب تنها بودم. نتونستم. نشد. امشب هم تنها هستم. دلم میخواد میشد گریه میکردم. نمیتونم. حسم رو نمیشناسم. میدونم یه چیزی شده ولی اثرش هیچ کجای زندگیم نیست. من سر کار میرم. با بچه ها میخندم. حتی کلاس زبانم رو هم میرم. هیچ چیز توی روزمرگیهای من عوض نشده. ولی عمیقا میدونم که یه چیزی شده. قطعه پازلی در یه گوشه از جهان که باید باشه اما دیگه نیست. از زندگی من رفته. از جهان رفته. از همه جا رفته. سعی میکنم در تنهایی کمی شبیه کسی باشم که پدرش فوت کرده. واسه چی نمیتونم؟ اون دیگه نخواسته بود پدر من باشه. به خاطر ارث. ارث لعنتی. من ازش ارث نمیخواستم. سعی کردم بفهمه ولی باورش نشد. توی هوای ادراک نبود. هیچ چی نمیفهمید انگار ولی… اون زمانی پدر من بود. و بعد به خاطر پولی که من ازش نخواسته بودم دیگه نخواست پدرم باشه. به تدفینش نرفتم. قرار بود حتی دعا هم واسش نکنم. نه به خاطر خودم. این بی معرفت به برادر من نفرین فرستاد. برادر من که بیشتر از خود من دلش به پدرش بود و هواش رو داشت. بعدش برادرم بیمار شد. اونقدر حرصی بودم که گفتم من امضا نمیدم بذار بمونه روی هوا. مادرم اجازه نداد. باهام حرف زد و یادم آورد که خدای من بچه نیست که به خاطر اراجیف صاحب یک عقل بیمار بخواد بنده هاش رو بیمار کنه. امضا رو دادم. روی قرارم نموندم. واسه متوفی دعا هم کردم. واسش فاتحه هم خوندم. واسه متوفایی که زمانی پدر من بود. دفنش کردن. در غیبت من و برادرم که اگر اینهمه بد باهامون تا نکرده بود باید توی مجلسش حاضر میشدیم. نشدیم. حالا مجلسهای سوم و هفتمش در جریانه. من رفتنی نیستم. برادرم هم همینطور. امروز دختر خالم اومده بود پیشم واسه تسلیت. انداختمشون به خنده. حالا همه رفتن. و به کسی نگیها ولی الان من نمیخندم. خدایا! این چه حس مزخرفیه! من همیشه حسهام رو شناختم. خشم. نفرت. مهر. حسرت. دلتنگی. و ترکیبهای عجیب و غریب تمام اینها. هیچ زمانی در تشخیصشون گیر نکردم. و هیچ زمانی حسی به عجیبیه این یکی نداشتم. این یکی رو نمیشناسم. نه میتونم توضیحش بدم نه حتی میتونم بفهممش. فقط میدونم مثبت نیست. سنگینه. تلخه. تاریکه. تاریکه! خیلی تاریک!
نمیدونم آدمها بعد از رفتن از این جهان کجا میرن. خیلی چیزها میگن. هر دینی یه چیزی میگه. من واقعا نمیدونم کدومش درسته. ولی بدجوری معتقدم که در ادامه این راه هر جا که بریم پوچ نمیشیم و چه بسا که جهانی که ترکش کردیم رو با دیدی بازتر ببینیم. یعنی الان اون پیرمرد داره میبینه؟ یعنی الان دیگه توی سرش میره که من ارثش رو نمیخواستم؟ خب که چی؟ گیریم که ببینه. باور هم کنه. مگه دیگه فرقی داره؟ اون دیگه رفته و من… من اینجام و توی این فکرم که واسه چی سن زن جماعت بالاتر که میره گاهی دلشون میخواد که بابا… بیخیال. بسه. باید درس بخونم. و قبلش باید واسه آشنای بیگانه پیری که زمانی پدرم بود و دیگه نخواست حتی به اندازه تماسهای گاه و بیگاه بابای من باشه دعا کنم.
هی! بیخیال پریسا! بهت بر نخوره ولی تو کلا هیچ زمانی واقعا دوست داشتنی نبودی. نچسبی و نگیری و خلاصه موجود مزخرفی هستی. البته خدا دوستت داره. مادر و برادرت هم دوستت دارن چون عضو خونواده ای ولی کلا مالی نیستی که بشه دوستت داشت. دفعه اولت هم نیست که از همچین چیزی سر درمیاری. تو همیشه یه مدل نچسبی متفاوت بودی هنوز هم هستی. گیریم یه پیرمردی هم نخواست بابای تو باشه. حالا انگار تو این وسط بابا داشتی آسمون به نامت میشد. ول کن تو هم حوصله داری.
آره به نظرم موافقم. بیخیال بابا احساسات ظریف واسه من نیست. این داستانها واسه افرادیه که شبیه من نیستن. یه جورهایی… خب احساسات این شکلی هم شبیه لباسن. باید به قواره طرف بیاد. این مدل داستانها به قواره کج و کوله من نمیاد. من هیچ زمانی واقعا دوست داشتنی نبودم. اگر فایده ای جایی داشتم تا زمانی که به درد میخوردم خب میشد یعنی میشه تحملم کرد و جز این خودم واقعا خخخ به درد دوست داشته شدن نمیخورم. حالا یعنی همه جهانم برعکس میچرخه چون اون پیرمرد نخواست بابای من باشه؟ خخخ. بیخیال جدید نیستش که!
آه! هوم! آره. آره!
ول کن دیرم شد درسم موند. هی میان ترم شنبه رو دادم به نظرم خوب بودم. ایول! حالا هم باید بخونم واسه3شنبه. به نظرم واسه تموم شدن این ترم و اون مرخصی که صحبتش رو اینجا کردم یواشکی لحظه میشمارم. خدایا این ترم به خیر بگذره و زودتر هم بره من واقعا لازم دارم از مدرسه و از کلاس زبان و از خیلی چیزهای دیگه یهخورده خستگی در کنم. نمیدونم آزاد شدنم مثبته یا نه. ولی الان خستم. خیلی خستم. خیلی زیاد! بیخیال. زمانش که برسه خستگی هم در میکنم. فعلا اراجیف نویسی بسه. درس. ساعت7و41دقیقه. تا بعد.
دستهها
2 دیدگاه دربارهٔ «خداحافظ پیرمرد!»
سلام.
تسلیت میگم. هر چقدر هم که بد بوده باشه و در حق شماها بدی کرده باشه بالاخره پدره، حد اقل زمانی بوده و از نظرم نمیشه این پیوند رو کامل قطع کرد. جایی در درون ما این پیوند باقی میمونه.
پس باید تسلیت بگم.
یه بار دیدمش.
یادته کجا بودیم؟
تو و من و اون بقیه رو یادته؟
حافظت هنوز باید خوب کار کنه، بانوی در حال پا به سن گذاشتن!
بهتر که در مراسم تدفین و ترحیمش نمیرین، چون با شناختی که از اطرافیانت دارم رفتنتون ممکنه حوادثی رو رقم بزنه که اینجا جای گفتنش نیست.
امیدوارم روحش، یا هر چیزی که بعد مرگ از آدمها باقی میمونه، در آرامش باشه!
دلم میخواد حالا دیگه متوجه اشتباهاتش شده باشه و فهمیده باشه که تو ازش ارث نمیخواستی.
حالا البته تا جایی که سواد قانونی دارم، اگه کل اموالشو قبل از فوتش قانونی نبخشیده باشه به همسر و فرزند جدیدش شما هم جزو وارثین میشین و این هم شاید مثل امضا کردن اون برگه ترخیص جنازه، درگیر ماجراهای جدیدتون کنه.
حالا چرا نیاز به امضای شما برای ترخیص جنازه بود؟ فکر کنم اگه فرد رو ببرن به اورژانس و طرف قبل از 24 ساعت فوت کنه، این شرایط پیش بیاد، یادمه برای ترخیص جنازه پدربزرگِ مادریِ من، که سرطان معده داشت و 24 ساعتِ آخرِ زندگیش در اورژانس بود یه چنین امضاهایی نیاز شده بود چون بیمارستان میخواست جنازه رو کالبد شکافی کننه.
منم مثل تو فکر میکنم، همونجا که نوشتی:
” نمیدونم آدمها بعد از رفتن از این جهان کجا میرن. خیلی چیزها میگن. هر دینی یه چیزی میگه. من واقعا نمیدونم کدومش درسته. ولی بدجوری معتقدم که در ادامه این راه هر جا که بریم پوچ نمیشیم و چه بسا که جهانی که ترکش کردیم رو با دیدی بازتر ببینیم”
مثل تو فکر میکنم ولی براش دلیل قانع کننده ندارم، ولی دلم شدید میخواد پیدا کنم و تا اون موقع به خودم میقبلونم که آینده ما بعدِ مُردَن همینیه که تو گفتی.
نفرینش هم، بیخیالِ نفرینش، خودت که گفتی ذهنش بیمار بود، حالا اگر خدایی باشه که بخواد به نفرینهای آدمهای بیمار گوش کنه که دیگه سنگ روی سنگ بند نمیشه.
انقدر آدمها به حق دیگرانی رو که واقعا بهشون بدی کردن، نفرین کردن و میکنن ، و برا طرف مقابل هیچی عوض نشده!
حالا این خدا بیامرز که وضعش رو خودت گفتی چطور بود، بخواد نفرینش اثر کنه، نه بابا چنین چیزهایی نیست، البته دلخوریش برای طرف مقابلی که به ناحق پدرش نفرینش کرده میمونه، اینو قبول دارم، ولی مطمئن باش هیچ تاثیر فیزیکی و مادی روی طرف نمیذاره.
راستی یه چیز دیگه، فراموش نکن؛ آره تو نچسبی، قبول دارم و هرچی پیرتر میشی نچسبتر میشی، ولی بجز مادر و برادرت یکی دیگه هم هست که دوستت داره، تو رو دوست داره، تو یه نچسبِ دوست داشتنی هستی. حتی الآن، بعد این همه مدت آشنایی و بالا و پایین رفتن دوستی مون، با وجود این همه سوالها و حدسهای بدون جواب مونده، تو برای من، هنوز یه دوستِ نچسبِ دوست داشتنی هستی!
شاید زمانی بود که خواستم محبتم به تو رو انکار کنم، ولی بلد نیستم، به خودمم دروغ نمیتونم بگم.
تو هنوزم رفیقِ دوست داشتنیِ منی که به شدت خیلی وقتا هنوز حرص در آر میشی!
پینوشت: برای احتمالا دیگران خوانندگانِ عزیز، لطفا قضیه رو سکسوالیته نکنید که واقعا نیست. دوست داشتن جنس مخالف میتونه سکسوال هم نباشه و خیلی جاها اینو میدونن و پذیرفتن، بجز بعضی جاها مثل ایران.
ارادتمند
سلام آشنای آشنا.
این وردپرس کامنتها رو گروگان میگیره وقتی هم آزادشون میکنه2تا2تا میان. با اجازهت یکیش رو پاک کردم چون جفتش عین هم بودن.
از صمیم دل ممنونم از تسلیتت. واقعیتش همه تا اینجا واسه تسلیت گفتن بهم تردید کردن. ای کاش نمیکردن. موافقم در هر حال این پیوند هست و خیال ندارم منکرش باشم چون شدنی نیست. و تو اولین کسی بودی که اولین تسلیت بدون تردید رو بهم گفتی و به خاطرش بدجوری ممنونم ازت.
دیدارمون رو یادمه. خدایا اگر اون زمان یه درصد میدونستم امروزهامون چه جوریه همونجا دق کرده بودم. چی به سرمون اومد عادل! کاش هنوز توی همون دوران کزایی میلولیدیم. همه با هم بودیم. همه زنده بودیم. من هنوز پریسای سیاه لعنتی بودم که هیچ چیزی خیالم نبود و… خدایا کاش میشد برگردیم عقب! کاش میشد!
یه چیزی رو میدونی؟ این روزها من زیاد میخندم ولی امروز و درست الان وسط سطرهای کامنتت اولین لبخند واقعی این هفته و اولین قطره اشک اثربخش این هفته رو با هم دارم تجربه میکنم. این خیلی مثبته.
اصلا خیال شرکت در مجلسش رو هم ندارم. دلیلی واسش نمیبینم. ما در زمان زنده بودنش با هم نبودیم دلیلی نداره الان من اونجا باشم و خودم و روح مرده رو مسخره کنم. آدمها تا زنده هستن باید با هم باشن. بعد از رفتنمون دیگه حضورها فایده ندارن. من نمیرم. به هیچ عنوان.
تصور نمیکردم واسه آرامشش دعا کنم ولی میکنم. ای کاش خدا بهش سبک بگیره هرچند خودش خیلی بد با خودش و با من تا کرد. ای کاش در آرامش باشه!
در مورد امضاها و ماجراهای بعدی بقیه هم بهم هشدار دادن و گفتن که این امضای آخری نیست و قطعا درگیر خواهیم شد ولی به نظرم اگر خیال اذیت کردن نداشته باشیم، که من واقعا ندارم، بشه یه طوری از التهاب اون درگیریها کم کرد. خصوصا اینکه دیگه پای جنازه ای که ول معطل باشه وسط نیست. صحبت پول که باشه ملت راهش رو پیدا میکنن. عمیقا امیدوارم پیدا کنن و دست از سر ما بردارن.
من از جزئیات فوتش و زمانش هیچ چی نمیدونم. احتمالا چیزی که میگی درسته. مدت حضورش توی بیمارستان شاید کم بوده و نمیدونم هرچی که بود حسابی صبح جمعه شلوغی ساخت واسمون.
آدمها نمیتونن پوچ باشن. بعد از این جهان قطعا جایی هست که ما بریم. قطعا هست! نمیشه اینهمه زندگی، اینهمه اتفاق، اینهمه خاطره، اینهمه ماجرا، اینهمه درد! اینها نمیتونن با رفتنمون تموم بشن. قطعا جایی هست که شاید، شاید، شاید شبیه های من بتونن بدون سنگینی های این جهانی روی شونه هاشون به راهشون ادامه بدن.
برادرم رو نمیدونم ولی من این نفرین رو یادم می مونه و حتی همین لحظه که واسش دعا میکنم این یکی رو هرگز بهش نمیبخشم. دست خودم نیست. ازش متنفر نیستم. به خیال تلافی هم نیستم که اگر هم بودم دیگه دستم بهش نمیرسه. فقط نمیبخشم. فقط نمیبخشم!
یه چیزی بگم؟ اصلا تصور نمیکردم هیچ زمانی توی زندگیم حتی در خلوتم اینو بگم ولی بیخیال بذار بگم. اون سوالها و حدسهای بدون جواب که گفتی یکی از بزرگترین تقصیرهاییه که سیاهی و سنگینیشون رو در پرونده اعمالم و روی شونه هام احساس میکنم. من نباید اجازه میدادم اون سوالها وجود داشته باشن. من نباید اجازه میدادم حصارها بشکنن. هر اتفاقی هم که می افتاد، هرچی هم که فرمون زندگیم از دستم در میرفت، نباید اجازه میدادم این پیش بیاد. هیچ کجا. در هیچ کجا و هیچ مرحله از عمرم. در مقابل هیچ کسی. هیچ کسی! من بسیار احمقانه چنین اجازه ای دادم و تاوان این انحراف از جاده واسم چنان سنگین بود که هنوز یه گوشه از روحم یواشکی پرچم سیاه برای از دست دادنها رو بالا نگه داشته. به سبب وجود اون سوالها و ملزوماتشون چیزهایی رو از دست دادم که هرگز و هرگز واسه پس گرفتنشون حتی دستم رو بلند نکردم چون نباید میکردم، اما تا زمانی که زنده باشم درد اون از دست دادنها توی مخفیترین بخش وجودم باقی می مونه و درمون نمیشه. بله درسته هنوز عزیزهام یواشکی واسم عزیزن. بدجوری عزیزن. به طرز بسیار دردناکی واسم عزیزن. ولی هیچ زمانی دلم نخواست و بعد از این هم دلم نمیخواد که این حسم آشکار بشه چون واقعا نباید بشه. من با شکستن قانون سکوت یکی از وحشتناکترین خطاهای عمرم رو مرتکب شدم و حالا مجازاتم سکوته. فقط میتونم واسه عزیزهایی که هنوز چنان عزیزن که توضیح نداره، چنان از ته دل دعا کنم که هیچ زمانی حتی در بدترین لحظه های زندگیم واسه خودم دعا نکردم و نمیکنم. این مجازات در تمام دوران زندگی خاکی همراهم خواهد بود و ای کاش خدا همین اندازه رو واسه تنبیهم کافی بدونه و بعد از پایان جاده خاکیم دیگه تمومش کنه!
خب بذار ببینم اعتراف سختی کردم. حالا اینو منتشرش کنم؟ پاکش کنم؟ منتشرش کنم؟ بیخیال منتشرش کنم. احتمالا مثل همیشه اونقدر پراکنده گفتم که چیزی ازش مشخص نیست و کسی نفهمید جز خودم ولی بدبختانه تو همیشه تیز بودی و ای کاش این دفعه اینطوری نباشه! بیخیال من گفتم چون شاید لازم بود بگم. میزنم بیاد هرچه بادا باد!
من حرص درارم؟ خدایی درست میگی حرف حق هم جواب نداره. ای کاش اینطوری نبودم ولی…
هی! ممنون! این خیلی واسم ارزشش زیاده خیلی خیلی خیلی زیاد… اوه خدا اینهمه زور زدم گریهم دربیاد درنیومد الان این… خخخ این لحظه باز دوباره پلنگ صورتی شدم جدی چه جوری اینهمه زیاده خخخخخخخخ.
مواظب خودت و اهل بیتت باش. با هم بودن شماها خیلی می ارزه خیلی. از تمام لحظه هاش لذت ببرید و به بهترین شکلی که شدنیه خوشحال باشید. یه کسی اینجا از تجسم آرامشی که زیر اون سقف برقراره ذوق میکنه و برای همیشگی بودنش و هرچی عمیقتر شدنش همیشه دعا میکنه. امیدوارم خودت و همسرت و باران کوچولو اونقدر از ته دل بخندید و همیشه بخندید که شب شرمش بیاد از حدودهای دلهاتون عبور کنه.
باز هم ممنون. خیلی زیاد ممنون. خیلی زیاد!
دلت شاد!