عصر جمعه. خدایا عجب اوضاعیه تاریک لعنتی! آخه این چه وضعشه! ول کن حس نق نیست من به شدت لازم دارم برم زیر دوش ولی میترسم به محض ورودم به حموم برق بره و آب هم قطع بشه و گیر کنم اون داخل. بذار مادرم برگرده که اگر اینطوری شد دستکم بدونه من کجا گیر کردم.
باید اسپیکینگ بخونم خدایا تمام8درس رو باید بخونم و واسه چی نمیخونم؟ عصر جمعه ها واسه چی اینهمه… خدایا ناشکر نیستم ولی ترکیب عصرهای جمعه و دورنمای همچین شنبه ای پر از بچه ها و کلاس زبان و همه چیز با هفته تاریک اصلا چیز مناسبی درنمیاد. خصوصا اینکه گیرهای مسخره از مغز دیوانه خودم هم همراهشه. گیرهای مغز دیوانه من به نظرم حقمه. پریسای داخل آینه درست میگه. دندم نرم میخواستم گرفتار خریت نشم که حالا اینطوری شبیه سگ زخمی به خودم بپیچم. خب باشه موافقم حقمه دندم هم نرم خریتم مال خودم پیچیدن شبیه سگ زخمی هم نوشی جونم خب حالا با تمام اینها کی تموم میشه؟ این دوران نفله کی تموم میشه؟ خدایا کی تموم میشه؟ من کی میتونم بلند شم؟ یعنی چقدر دیگه مونده تا بتونم شونه هام رو از سنگینیش بتکونم و بگم خب این هم گذشت! سخت گذشت اما عاقبت گذشت و حالا میشه شونه بالا بدم و خاک این قصه رو از خودم بتکونم و برم به راه خودم! یعنی میشه این زمان سریعتر برسه؟ واقعا دلم میخواد شبهای این توفان سریعتر بره و به آرامش برسم. میرسم. عاقبت میرسم. عاقبت میرسم!
به نظرم باید از مرخصی ترم بعد خوشحال باشم. هرچند… بیخیال به نظرم در هر حال چیز خوبیه. ولی تا برسه هنوز خیلی مونده. اوخ خدا نیمه خرداد! خدایا حتی یه دقیقه دیگه هم دلم نمیخواد طول بکشه کاش میشد همین لحظه مدارس تعطیل میشدن و کلاسم تموم میشد و… خب بعدش چی؟ هیچ چی باید عازم میشدم به ارتفاعات. و من هر جا که باشم گیرهام و دلواپسیهام همراهم هستن. بیخیال اونها در هر حال هستن و ای کاش این درس خوندن و درس دادن فعلا تموم بشه بلکه ببینم با خودم چند چند میشم.
مادرم یهخورده دیگه باید بیاد. بذار این چیزمیزها رو جمع و جور کنم به محض رسیدنش بپرم زیر دوش. خدایا برق قطع نشه لطفا لطفا لطفا! در عصر تکنولوژی تماشا کن استرس چی رو داریم ما ایرانیها! قطع برق وقتی زیر دوش حمومیم! آخ خدا چه نسلی هستیم ما! خدایی این… بیخیال.
اصلا حس و حال چرخیدن در موضوعات چرت انگیز رو ندارم بسه خسته شدم بذار جمعش کنم حسش نیست. ساعت5و14دقیقه. تا بعد.
دستهها