دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یک روز یهخورده معمولی.

5شنبه صبح. البته صبح زود نیست. ساعت الان دقیقا9و18دقیقه هست.
خونواده رفتن به ارتفاعات. من اصرار مادرم به همراهیشون رو رد کردم. واقعا اینجا راحتترم. واقعا دلم میخواد همینجا باشم. البته جاهای دیگه هم هست که دلم بخواد باشم ولی… هی! مسخره! واقعا که!
خلاصه اینجام و اینجا بودن خوبه. عالیه. درس میخونم. باید این2تا کنفرانس نفله رو یهخورده حفظ کنم. یعنی یکیش رو بلد شدم فقط به طرز وحشتناکی یواش و لکنتی میگمش این هیچ مثبت نیست که البته درست میشه ولی دومی رو تازه باید بنویسم. آخه من آگهی بلدم بنویسم مگه؟ گندش بزنن بذار یه دونه از خودم بسازم مثلا آگهی یه عروسک خوشگل که توی دستش یه لیوان نوشابه گرفته و… میگم الان اینو توضیحش بدم آگهی عروسکه میشه یا نوشابه؟ اه برو گم شو بابا این چه وضعشه؟ نفله!
واسه چی اینهمه شدید خوابم میاد؟ البته خواب خواب که نیست ولو شدن و زیر پتو خزیدن و کتاب خوندن و یهخورده خواب و… بسه! درسم مونده. جدی تصور میکردم اگر ترم تابستون رو مرخصی بگیرم قطعا ذوقزده میشم الان هم غمگین نیستم ولی واسه چی ته دلم دلواپسه؟ انگار از یه چیزی جا می مونم. من میخواستم اسفند این دوره رو تمومش کنم. خب که چی! عجله دارم مگه؟ گروه رفقای فابم همکلاسیهامن که میرن و جا می مونم مگه؟ هر ترم که اعضا عوض میشن و من هم که بعد از اسفند404مثلا چه غلطی میخوام کنم که این باید سریعتر تموم بشه؟ اتفاقا بذار نشه تا مدت بیشتری توی جو زبان بمونم اینطوری یهخورده میخونم و… اخ ول کن دیگه! به استراحت2ماهه نگاه کن که البته باید داخلش یه درسکی هم بخونم ولی2ماه بدون مدرسه و بدون امتحان و بدون کلاس زبان و… فقط اینکه توی تابستون خونواده باید3بار بره تهران واسه درمون و استرس روند بیماری و… قراره اکثر این2ماه در ارتفاعات باشم. خب باشم. دیگه اینجا چی هست که از دستش بدم؟ برنامه ای با دوست و رفیق دارم؟ کلاس هنری در کاره که لذتش از دستم بره؟ اینترنت خیلی حیاتیه واسم؟ هیچ چی نیست. اینجا هیچ چی نیست. جز خونه و یاکریمها و آرامش اینجا و… بیخیال. قطعا تابستون امسال از پارسال مثبتتره. خدایا پارسال خود جهنم بود کمک کن امسال رو به صبح باشیم!
یادمه یک بار کسی بهم گفت خودفریبی میکنی. واسه خودت دلیل و احتمال میتراشی که گرفتاریها و کسریهایی که حقمون نیست و دچارشون شدیم شبیه ندیدن رو توجیه کنی چون زورت به حلشون نمیرسه. خودت رو عمدا گول میزنی. گفتم شاید واقعا اینطوریه ولی چه ایرادی داره؟ اگر این به قول تو خودفریبی راهی باشه واسه سبک کردن فشار روی قفسه سینم واسه چی نکنم؟ درضمن، اگر این درست باشه من خودم رو فریب میدم نه کس دیگه رو پس این خطا نیست. طرف میگفت واقعیت رو نمیشه انکار کرد. گفتم ببین واقعیت اینه که من صورت برادرزادم رو هیچ زمانی ندیدم و زمانی که ایشون متولد شد خیلیها واسم گریه میکردن. من اگر به واقعیتی که میگی تکیه میکردم از غصه اینکه یکی از عزیزترین موجودات زندگیم رو نمیتونم ببینم باید دق میکردم چون این خیلی تلخه. من نمیتونستم ببینمش. نمیتونستم اونطوری که میخواست و میخواستم باهاش بازی کنم. نمیتونستم وقتی توی خیابون بهانه میگرفت که عمه دستم رو بگیره یا بغلم کنه این خواسته رو برآورده کنم در حالی که خودم دلم واسه انجامش ضعف میرفت. این بچه بچه بود و من نمیتونستم واسش دلیل عدم امکان این عمل رو توضیح بدم و بچه لج میکرد و گریهش درمیومد و خدا میدونه چه دردی داشت واسه من. اینها واقعیتها بودن و هستن. واقعیت اینه که من تمام اون لحظه های عزیز و بی تکرار رو از دست دادم فقط چون نمیدیدم. خب که چی! مگه میشه واقعیت رو عوضش کنم؟ نمیشه پس بذار به قول تو خودفریبی کنم اگر این خودفریبی باشه. من گفتم طوری نیست حالا که نمیبینمش بغلش میکنم. حسش میکنم. لمسش میکنم. دوستش دارم. درسته که من صورتش رو نمیبینم ولی اون در هر حال هست. توی زندگیم توی این هوا هست و من این حضور رو دوست دارم. طرف موافق نبود و من دیگه واسه قانع کردنش تلاش نکردم. گیر دادن به واقعیتهایی که عوض نمیشن فقط آدم رو میشکنه. چه فایده ای داره؟ برادرزاده من حالا بزرگ شده و قطعا یه عمه داغون که از فشار این حقیقت که چشمش صورت عزیزهاش رو نمیبینه له و لورده و افسرده شده به دردش نمیخوره. پس در نتیجه، زنده باد خودفریبی خخخ! بسه دیگه حسش نیست بیشتر اینو توضیحش بدم.
خدایا درس دارم خوابم هم میاد این هم شد کار؟ یه چیزهای مزخرف دیگه هم دلم میخواد که البته زیاد نمیخواد ولی… بیخیال بابا. ولش کن به درد نمیخوره خخخ. ولی آخه هوا خوبه و الان تعطیلات آخر هفته هست و اون بیرون… یعنی خب اون بیرون… اه بیخیال بابا!
دلم یه تغییر به شدت دلچسب میخواد که از حسش به شدت کیف کنم. فعلا تنها تغییر موجود معده درد چندشیه که دیشب نداشتم و الان دارم. گندش بزنن هیچ خوشم نیومد!
داخل رادیو میوت نشستم درس بخونم بعدش اومدم اینجا به چرت نویسی. بسه دلم میخواد باز چرت بنویسم ولی هم خستم هم درس دارم. باقیش باشه واسه بعد. ساعت9و39دقیقه. بای بای.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *