4شنبه شب. باید درس بخونم. ذهنم حوصله نمیکنه خودم هم همینطور. خودمونیم عجب ترم اسمش رو نبریه این ترم! هوای بهار و خستگیهای من و این… این… گندش بزنن.
مادرم با پیشنهاد مرخصی تابستونم موافقه. به احتمال قریب به یقین ترم بعد رو مرخصی بگیرم و2ماه کلاسم متوقف بشه. موافقت مادرم یعنی اینکه من خیلی در کنارش لازمم. خدایا مادرم حسابی سر این توفان آخری خونواده داغون شد همه داغون شدیم ولی خدایا من واسشون چیکار میشه کنم خودت بهم توان بده تا بتونم بیشتر به دردخور باشم!
این ترم رو کاش سریعتر و البته موفق تمومش کنم. اگر اتفاقی نیفته که ای کاش نیفته، امسال تابستون زیاد در ارتفاعاتم. همراه مادرم که نمیخوام تنها اونجا بره و توی سکوت به چیزی که از سر گذروندیم و در حال گذروندنش هستیم فکر کنه. خدایا! به نظرت یه مشت خاک چقدر میتونه تحمل کنه! به نظرت دیگه بسمون نیست؟ نمیخوایی حلش کنی؟ خدایا لطفا! خدایا! لطفا!
مواردی که همه میبینن و مواردی که نمیشه اجازه بدم کسی ببینه حسابی کولاک کردن. طوری نیست من واسم عادی شده. شونه های من تا جایی که یادمه هیچ زمانی از فشار مرخص نبودن. خدایا من طوریم نمیشه لطفا خونوادم رو از این فشارها معاف کن. لطفا کمکشون کن! لطفا کمکمون کن!
حس و حال گلایه از ناگفته ها نیست. این نیز بگذرد. بله میگذرد ولی من بعد از گذشتنش اگر به سلامت بگذرم باز هم قویتر میشم. سخته. کاش میشد به کسی گفتشون! کاش میشد حرف بزنم! گاهی واقعا حس میکنم یه شب دیگه هم تاب نمیارم. اون شب میگذره. فردا میرسه. شبها پشت سر هم سپری میشن و میبینم هنوز میجنگم. به خاطر مادرم. به خاطر برادرم. تاب بیار پریسا! زمان این تیغ رو هم کند میکنه. این فقط درد خودته. تمامش مال خودته. تحمل کن! تموم میشه. کهنه میشه. میگذره. میگذره!
دیروز اتفاق جالبی افتاد. ماجرای98همچنان تلخه. یعنی تا دیروز تلخ بود. هنوز هم… ولی… من باز داشتم نق میزدم که آخه واسه چی این اتفاق افتاد واسه چی من نتونستم آیلتس بدم واسه چی از جایگاه کوچولوی خودم توی زندگی کوچولوی خودم پرت شدم بیرون و همه چیزم رو سر این هدف لعنتی باختم و الان جام هیچ کجای جهان خدا نیست و واسه چی نرفتم و واسه چی و واسه چی و… مادرم گفت اگر رفته بودی با شرایط امروز خونواده میتونستی اونجا بمونی؟ صادقانه گفتم نه. در هر مرحله که بودم برمیگشتم من باید الان اینجا باشم بین شماها. ولی اگر تقدیر قرار بود این باشه پس واسه چی اصلا تونستم وارد این راه بشم؟ من داشتم زندگیم رو میکردم. بین یه دسته رفیق شبیه خودم جام خوش بود. واسه خودم باهاشون میرفتم بیرون توی سفره خونه ها ولو بودم غذای کثیف بیرون رو میخوردیم و چرت میگفتیم و میخندیدیم و عشق میکردیم. دردم فقط تعطیل نشدن مدارس بود و ذوقم سفره خونه های نکبت آخر هفته ها. کلاس شعر و آواز و هنرم به جا بود. جام توی دنیای خدا مشخص بود سر جای خودم توی طبقه خودم با زندگی معمولیه خودم خوش بودم پس واسه چی این بنبست از همون اول ایجاد نشد که حالا هیچ کجای جهان بین هیچ دسته ای از دیروزی های آشنا و فرداییهای ناآشنا جام نیست؟ حکمت این ناکامی چی بود که من دچارش شدم؟
مادرم گفت از کجا معلوم؟ تو از کجا میدونی توی به قول خودت اون زندگی و اون جایی که میگی جات بود چی منتظرت بود؟ شاید حکمت دقیقا همین بود که تو از اون زندگی جدا بشی. من سر هرچی بخوایی قسم میخورم که یکی از دلایل بیماری برادرت همین خوردنها و خطرات اطرافه که شماها ندیدشون میگیرید و باورشون نمیکنید. شاید قرار بود با ادامه اون راه و به قول خودت اون خوردنها و رفتن به اون گردشها و چرخیدن توی اون تفریحات به جایی برسی که مثلا وضعیت الان برادرت واسه تو باشه و تو میدونی اگر واسه تو پیش میومد خیلی سنگینتر تموم میشد! از کجا معلوم که حکمت دقیقا عقب کشیدنت از اون زندگی نبوده؟ از کجا معلوم شاید دقیقا واسه این از اون راه و اون مسیر جدا شدی که عمرت به جهان باقی بوده! تو واسه چی نمیفهمی؟ شاید این باید میشد تا الان تویی باشی! چه جوری اینهمه سال این به فکرت نرسیده؟
یخ زدم. واقعا تا اون لحظه هیچ زمانی به همچین چیزی فکر نکرده بودم. من از98به این طرف هر لحظه هر ثانیه از نداشتن جواب این پرسش که خدا واسه چی اجازه داد وارد این راه بشم و درش پیش برم و در مرحله آخر به بنبست برسم مثل مار زخمی به خودم میپیچیدم و دیروز یک لحظه انگار جهان توی سرم متوقف شد. جدی تا این زمان اصلا همچین چیزی به سرم نزده بود. واسه چی نزده بود؟ هنوز در شوک این جوابم که شاید واقعا درست باشه.
خدایا! من و خودت و مادرم تقریبا مطمئنیم که احتمال درستی نظر مادرم در مورد دلایل بیماری برادرم بالاست. و من همیشه زیادی پیش میرم برعکس برادرم که معتدله و مواظب. من در مواردی که درگیرش بودم هم زیادی پیش میرفتم اگر ماجرای آیلتس مانعم نمیشد. یعنی واقعا در امتداد اون مسیر چیزی در انتظارم بود که نباید باشه؟ از دیروز ذهنم کلید کرده و اصلا نمیدونم چی بگم. منگم. خدایا! تو منو از چی ممکنه نجاتم داده باشی؟ خدایا! اگر حتی1درصد این درست باشه من یکی از عوضیترین بنده هاتم. جدی چطور تحمل میکنی ما خاکیها رو؟ من الان نه بیرون میرم، نه سفره خونه ها رو میشناسم، نه با خوردنیهای معمول و نامجاز خوش میگذرونم، نه درگیر چیزی هستم که نباید باشم. البته خب تقریبا. هی بیخیال این فسقلی فقط یه خلاف کوچیکه که درصدش حسابی محدود شده و خدا رو چه دیدی ایشالله محدودتر هم میشه. و الان… خدایا! خیلی دوستت دارم. خدایا میدونی؟ خب یعنی این… از98تا404! 6سال خیلی زیاده! 6سال! خدایا! میگم، به نظرت بتونی منو ببخشی؟
ساعت9و30دقیقه شب شده. من امروز کم درس خوندم. باید بجنبم. باید بیشتر درس بخونم. اگر قرار باشه این ترم رو موفق بگذرونم باید بیشتر بجنبم. هفته دیگه به درس8میرسیم و هر جلسه ممکنه ممتحن واسه یه میانترم شفاهی وارد کلاس بشه و من مباحث اول رو تمرین نکردم. من باید بتونم زبانم رو هرچی بیشتر قوی کنم. من… خدایا! یه چیزی بگم؟ یعنی خب تو… تو هنوز میتونی دوستم داشته باشی؟ یعنی میگم… گاهی وقتی ما خیلی بد میشیم از چشم اونهایی که واسشون شاید عزیز باشیم می افتیم. من خیلی بد شدم. یعنی از چشمت نیفتادم؟ هنوز واست عزیزم؟ میشه هنوز عزیز باشم واست؟ میشه هنوز توی دسته رفیق هات باشم؟ میشه هنوز دوستم داشته باشی؟ میشه از چشمت نیفتاده باشم؟ میتونی منو ببخشی؟ خدایا! میشه بغلم کنی؟ تو خیلی خدایی بذار هر کسی هرچی میخواد بگه من بهت معتقدم. میشه با اینکه من خیلی بد شدم هنوز خدای خودم باشی؟ چقدر خستم ولی این خستگی متفاوته. دلم میخواد امشب بعد از این سالهای سراسر سنگینی و سوال و حس ناکامی آروم توی بغلت بخوابم. خدایا! من دوستت دارم. خیلی وحشی ام خیلی عوضی ام خیلی نکبتم میدونم باور کن همه رو میدونم. ولی تو خدایی. من مزخرفم میدونم ولی تو باز هم خدای صبور من باش! منو ببخش! به خاطر تمام چیزهایی که هستم و نباید باشم منو ببخش. خدایا! دوستت دارم! خیلی زیاد!
ساعت9و43دقیقه. دیگه بسه خسته شدم از نوشتن. باقیش باشه واسه بعد. شب به خیر.
دستهها