دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

یهخورده از خودم. فقط یهخورده!

5شنبه صبح. مادر رفته به ارتفاعات. همراه یه خانمه که نظافت میکنه. من تنهام. تنهاییه با معرفت خودم. میدونی دوستت دارم دیگه.
درس میخونم. شنبه و ماجراهاش دارن میان. خدایا این هفته یه کوچولو بیشتر از هفته پیش مواظبم باش. تهران و جواب دکتر و… خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! خدایا! …
دارم با شعله آشتی میکنم. از خیلی خیلی پیش با شعله و شمع و عود و هرچی آتیش داشت تا جایی که لازم نمیشد بیگانه شده بودم. الان در روشن کردن شمع سریعتر شدم ولی عود همچنان یه مشکل واقعیه که خیال ندارم ولش کنم. هر بار میخوام یکی روشن کنم واقعا داستان دارم و واقعا طول میکشه و واقعا سخته اما عاقبت میشه و اصل اینه که میشه. این روزها دستم رو بیشتر نزدیک شعله شمع میبرم. این روزها کمتر با شعله بیگانگی میکنم. این روزها فاصله امن بین دستم و آتیش رو کمتر کردم. البته همچنان فندک رفیقمه. کبریت رو هرچی زدم به جایی نرسیدم. مخصوصا با عود. جفتشون هم کبریت هم عود یه نوک کوچولو دارن و من که نمیتونم ببینم و باید لمس کنم و آتیش رو اونقدر بالای نوک عود نگه دارم تا بگیره و این ناجنس نمیگیره و خود کبریت هم که داستانیه واسه خودش. فندکی که انتخاب کردم بلنده و منعطف. خیلی دوستش دارم. با برق شارژ میشه و دلواپسی گاز داخلش رو ندارم. باریکه و بلند و بالاش به هر طرف که بخوام شبیه فنر خم میشه. خلاصه اینکه همچین چیزی با لرزش دست من کنار میاد. یادت که نرفته؟ من از مدتها پیش موقع انجام کارهای ظریف یا زمانهایی که میخوام یه چیز باریک و ظریف مثل سیم رو توی دستم نگه دارم به طرز آزاردهنده ای با لرزش دست درگیر میشم. پیش از این درد بود. اگر طول میکشید چنان دردی توی مچم میپیچید که حس میکردم دیگه دستم از فرمانم خارج میشه اما الان فقط لرزشه و خب اگر خیلی خیلی طولانی اذیتش کنم درد هم میگیره. اما لرزش کزایی همچنان هست. و این فندکه به خاطر بلندی و انعطافش به لرزشهای دست من نمیبازه و هرچند گاهی طول میکشه اما عاقبت نتیجه مثبته. اما کبریت ماجراش متفاوته. این فسقلی رو به نظرم خیلی سخت بتونم دوباره باهاش پیش برم. یا روشن نمیشه یا لرزش دستم چنان زیاده که فورا خاموش میشه. آخ خدای من دست با معرفت اصلا تو دیگه واسه چی باید بلرزی؟ همه چی امنه. دیگه قرار نیست چیزی واست درد ایجاد کنه. حالا دیگه من بیدارم. دیگه مواظبتم. میشه دیگه این لرزش مسخره رو بس کنی؟
چته؟ تا حالا با دستت یا با هیچ کدوم از اعضای جسمت حرف نزدی؟ خب دیوانه! من هم تا حالا باهاشون حرف نزده بودم. من با خیلی چیزها حرف میزنم ولی تا الان اعضای جسمم شامل این خیلی چیزها نمیشدن. امروز واسه اولین دفعه با دستم حرف زدم. هی بد هم نیستها از این به بعد با اعضای جسمم هم حرف میزنم. روانی هم خودتی. جسم خودمه. دلم میخواد باهاش حرف بزنم. اینجا هم سایت خودمه. دلم میخواد توش بنویسم که با همه چیز حرف میزنم. خودتی. تمامش خودتی. پررو!
ولی این لرزش و کبریت و عود… من حلش میکنم. میگن مواردی از قبیل شمع و عود و باقی خوشبو کننده های این مدلی خطرناکن. سرطان. باز هم سرطان. هی این سرطان اگر یه شخصیت بود به نظرم من عاشقش میشدم. آخه میدونی؟ من نمیفهمم چه بیماری مزخرفی دارم که توی داستانها یا فیلمها البته الان مدتهاست دیگه فیلم نمیبینم و فقط داستان میخونم و خلاصه عاشق نقش منفیها میشم. مسخره نفله منظورم اینه که طرفدارشون میشم و علاقهم به نقششون بیشتر از نقش مثبتهاست. تو هم برو واسه ذهنت عینک بگیر. واقعا که! خلاصه اگر سرطان نقش منفی یه کتاب بود من جذبش میشدم. این نکبت رو هر مدلی میچرخونن باز به یه شکل دیگه درمیاد و ملت رو ضربه میکنه. انواع بیشماری از سرطان. ظهور مدلهای جدید سرطان. انتهای بسیاری از ناپرهیزیها و بیباکیها و کله خریها به سرطان ختم میشن. این روزها هم که توی ایران حتی خوردن غذاهای به ظاهر مجاز مثل آبمیوه و فست فود و سوسیس و کالباس و باقی خوراکیهای کارخونه ای به خاطر وضعیت وحشتناک بهداشت و عدم نظارت منتهی میشن به سرطان. خلاصه این تکی با جهان علم درگیره و تا امروز هیچ مدلی نتونستن دستگیر و مهارش کنن. هر بار در شکل و از طریق جدیدی ظاهر میشه و به ریش بشر میخنده.
چی میگفتم؟ آهان مواد خوشبو کننده و سرطان. میگن اینها خطرناکن. با این حساب من باید بذارمشون کنار. شبیه غذای بیرون. شبیه آبمیوه. شبیه شیرکاکائوهای آماده و شبیه خیلی چیزها که از ترس سرطان ولشون کردم و نتیجهش این شد که زندگیم کلا با استانداردهای اطرافم متفاوته و خدایا چقدر از این تفاوت بدم میاد! اگر داستان تناسخ راست باشه از خدا میخوام در زندگی بعدیم فقط بتونم زندگی کنم. بتونم ببینم. بچرخم. بگردم. توی زندگی تاب بخورم. شبیه بقیه افراد اطرافم. یه زندگی معمولی. شبیه همه. آخ خدا شبیه همه! چقدر میخوامش خدا چقدر میخوامش چقدر! بسه. خدایا شکرت!
راستی جز این دیگه گیرم چی بود؟ آهان من واسه چی جذب نقش منفیها میشم؟ این خیلی بده آیا؟ البته هر مدل نقش منفی هم نه. مثلا توی کتاب سگ زرد یه مردک بود که خیلی… اَییی! خیلی تف مال بود. به شدت منفی اما بی نهایت درب و داغون بود. از این مدلش متنفرم. از تماشای ذلیل و زبون بودن به شدت بدم میاد. چه مدلی توضیحش بدم؟ نقش منفیهایی که در موضع محکم وایمیستن و موانع بازدارنده رو نفله میکنن واسم جذابن. اصلا نمیفهمم واسه چی. شاید واسه اینکه اونها هنجارها رو میشکنن و من ذاتم هنجارشکنه. واقعا؟ یعنی من واقعا ذاتم هنجارشکنه؟ آیا به همین خاطر بود که خلاف جهت آب شنا کردم و امروز با یه سری درد کهنه که با بالا رفتن سن گاهی ظاهر میشن درگیرم؟ بیخیال بحث دلیل جاذبه منفیها بود. شاید هم چون مثبتها طبیعتا مثبتن و چیز جذابی واسه ارائه به ذهنم نمیدن. روی خط مستقیم واسه خودشون پیش میرن و خب این مدل شخصیتها جز مثبت بودنشون چی واسه ارائه دارن؟ شبیه مثلا بچه خرخونهای کلاس که در هر حال آدمهای بی دردسری بودن و درس میخوندن و همیشه تشویق میشدن و شاگرد اول بودنشون تضمینی بود اما هیچ زمانی چندان دوست و رفیق نداشتن و شاید اصلا واسشون مهم هم نبود چون سرشون به درس بود ولی این… من خوشم نمیاد. منفیهای موفق انگار یه جورهایی موفقترن. خدایا چه جوری توضیحش بدم واقعا بلد نیستم. ای بابا نمیدونم چه مدلی بگمش آقاجان این سرطان اگر شخصیت بود من جذبش میشدم دیگه خب الان که چی؟ میشدم که میشدم اصلا به تو چه! ای بابا!
اوه ساعت11شد! من باید درس بخونم. شیطنتم هم میاد. شیطنت گنده ای نیست فقط اینکه برم داخل کانال باز بین بچه ها بشینم و اگر چیز جالبی گفته شد بخندم و… ول کن حسش نیست درسم موند. ساعت11و1دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *