دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

چی شده؟ چی شدم؟ دقیقا چی شدم؟

2شنبه عصر. یا شب. گندش بزنن.
ترم شروع شد. من قادر نیستم تمرینهای آخر کتاب رو بخونم. با هیچ صفحه خوان لعنتی ای نتونستم درستش کنم. نمیفهمم این بخش اصلا واسه چی باید جزو تکالیف باشه جوابهای لعنتیش آخر کتاب هست. خدایا چه تفریحی داره یه سری آدم رو ناقص ول کردی وسط خاکت و نشستی به تماشا؟ فقط چون نمیبینم! اه لعنتی! بیخیال.
دردسرهای طایفه ما تمومی ندارن. تنها داییه باقی موندم نفهمیدم چی شد که با صورت خورد زمین و حالا باید عملش کنن چون مهره های گردنش که پیش از این عمل شده بودن یه چیزیشون شده و حالا نمیتونه بدون واکر راه بره. مادرم دلواپسه. حق داره. برادرشه. 4شنبه عمل داره. خدایا کمک کن!
هفته دیگه برادرم باید بره تهران. خدایا خاطرت که هست دیماه چه بلایی سرمون اومد. آخرش به خیر گذشت ولی تمام اون هفته یکی از جهنمیترین ایام زندگیمون بود. خدایا هر دفعه که میرن تهران حس میکنم یه بخشی از تحملم رو با خودشون میبرن. خدایا لطفا کمک کن دیگه این بیماری عقبنشینی کنه. باور کن دیگه ظرفیت ندارم. باور کن!
تمام اینها شاید نق باشن. احساس مزخرفیه. حس میکنم روی خاک خدا به هیچ دردی نمیخورم. حس مزخرفیه. حس پوچی و… نمیدونم.
شاید اینها همه واسه تغییر فصل و داستانهای اطرافم باشن. واقعا به چیزی احتیاج دارم که بتونم منتظرش باشم. همون ستاره های کوچولوی همیشگی که وسط شبهام برق میزدن. چند وقته دیگه نیستن؟ تمام403نبودن. بدجنسی نکنم. عید امسال از عید پارسال خیلی سبکتر بود. خدا403ای که سپری کردم رو واسه هیچ کافری نخواد! خدایا واسه خودم هم نخواهش لطفا! باور کن دیگه نمیتونم. باور کن! باور کن! لطفا! خدایا! لطفا!
و یه چیز دیگه. این… بی معرفتیه اگر… دست خودم که نیست حسه. چه مدلی عوضش کنم این واقعا دست من نیست. حس میکنم گیر کردم. در مکان و موقعیتی که دیگه هیچ حسی بهش ندارم. زمانهایی که ازم برمیاد دنبال ذرات پراکنده عشقی میگردم که زمانی بود. به مکان. به موقعیت. به چیزی که معتقد بودم میتونه کمک باشه و من بخشی کوچیک ازش بودم. حالا هیچ حسی به هیچ چیزش ندارم. راستی واسه چی؟ چی عوض شده؟ من عوض شدم؟ بله شدم. 403پرده ها رو جر داد و مواردی رو بهم معرفی کرد که گاهی وسط خستگیهام دعا میکنم که ای کاش هرگز نمیدونستمشون. خب این ای کاشها فایده ندارن. حالا میدونمشون و این آگاهی خیلی چیزها رو ازم گرفته و پاک کرده. من نمیتونم حسهای از دست رفته رو هیچ طوری زنده کنم، حتی با تلقین. یعنی واقعا باید خودم رو از این گیر خلاص کنم؟ آیا بعدش پشیمون نمیشم؟ نمیدونم. نمیدونم! سعی کردم تمومش کنم ولی… نشد. یعنی خب واقعا من برخلاف جرأتم پریدم ولی… کاش دستکم یه مدتی از این گرفت و گیر رها باشم! شاید واقعا بعدش دلم تنگ بشه و بتونم دوباره شبیه گذشته بخوامش. شدنی نیست. هیچ طوری شدنی نیست. هیچ راهی به نظرم نمیرسه. از کی باید انتظار داشته باشم که درکم کنه؟ هیچ کسی نیست. ولی شاید بد نشد. من باید درسهام رو میگرفتم. خب الان گرفتم و فایدهش چی بود؟ اینکه عمیقا حس گرفتار بودن کنم؟ واقعا بدون این حس منفیه آزاردهنده زندگی من نمیچرخید؟ یعنی کم توی ذهنم گیر داشتم که این باید بهش اضافه میشد؟ خدایا از این وضعیت هیچ خوشم نمیاد. من واقعا حس ادامه این… این… خدایا واقعا ترجیح میدم یه مدتی ادامه ندم واقعا هیچ راهی نیست که یک کسی بفهمه و این… من واسه چی اینطوری شدم؟ میخوام از این گیر بیام بیرون. خدایا واقعا میخوام بیام بیرون. من نمیتونم خودم و بقیه رو فریب بدم. این درست نیست. ولی من کسی رو فریب نمیدم من بارها گفتم که دیگه حس ادامه ندارم من ادای مشتاقها رو درنمیارم بارها گفتم دیگه خسته شدم اینکه شنیده نشد واقعا تقصیر من نیست. دارم پیش میرم ولی حسی داخلش نیست. فقط پیش میرم چون مرام بهم میگه باید پیش بری. و برای رضایت داشتن از پیش رفتن در یه عرصه فقط مرام کافی نیست. باید بخواییش باید دستکم موافقش باشی و من حس میکنم در این زمان حتی یک درصد هم نمیخوامش. شاید بی معرفتم ولی به خدا دیگه هیچ کجای وجودم حس خواهندگی پیدا نمیکنم. کاش همه چیز یه مدتی واسم متوقف میشد بلکه دوباره بتونم دلتنگ مواردی بشم که الان عجیب باهاشون حس بیگانگی میکنم. یعنی دوباره باید سعی کنم تا بپرم؟ خب آخه این کار درست نیست. درست نیست که هر لحظه روی روان کسی باشی درست نیست که هر ثانیه بخوایی در بری درست نیست که هر ساعت بخوایی یادآوری کنی که من قادر و حاضر و مایل به ادامه نیستم. بله درست نیست ولی پس چی درسته؟ پس خودم چی؟ حس خودم. خستگیهای خودم. انجماد خودم. من فقط یهخورده از خودم رو میخوام یعنی این خیلی نامعقوله؟ سعی کردم توضیحش بدم اما اصلا شنیده نشد و حس میکنم در حال حاضر اصرارم به توضیح دادن برای عملی کردنش ایجاد آشفتگی مضاعفه و من واقعا اینو نمیخوام. خدایا دستکم میشد شنیده بشم. نمیشه. پس تکلیف من و حس هام و… گندش بزنن من واسه چی اینطوری شدم؟ وایستا یهخورده کامیاب بشم بلکه حالم جا بیاد. هی بسه تازه کامیاب شدم واسه چی شب موتورم اینهمه بد روشن میشه؟ بیخیال اینو لازمش دارم و ظاهرا در حال حاضر فقط ادامه دادنم و تلاش نکردنم واسه ایجاد تغییر در این ریتم کزایی کافیه. کسی خیالش نیست من زیاد کامیاب بشم یا کمتر. کسی خیالش به هیچ چیز من نیست. لعنتی من خسته شدم. خدایا من بی معرفت نیستم فقط خستم الان این عادلانه هست که هیچ کسی از بین اونهایی که باید اینو بدونن حتی لازم نمیبینه اینو بشنوه؟ وای خدا من واسه چی اینطوری شدم؟
بسه باید درسهای فردا رو دوباره مرور کنم. لعنت به این حس عوضی! دلم میخواد یه چیزی باشه یه چیزی که دلم بخوادش و من این زمان دلم هیچ چیزی رو نمیخواد. پیش از این چیزهایی بود که ازشون حس رضایت داشتم. تعطیلات آخر هفته. خرید یه شیشه عطر فسقلی. خوندن یه کتاب که ازش خوشم بیاد. خب این یکی هنوز کاملا باطل نشده. گردش کردن در جاهای تکراری با آشناها و… فایده نداره. اینها رو نمیخوام. پس من دقیقا چی میخوام؟ تو چی میخوایی پریسا؟ غمگین نیستم. گریه هم نمیکنم. فقط عجیب بی حسم ولی این بی حسی اصلا خوشآیند نیست. واقعا نمیفهمم خدایا من واسه چی اینطوری شدم؟
به نظرم جهان ازم زیادی متوقعه. یعنی این اندازه که زور زدم در پیشبرد یه سری موارد کمک باشم و انصافا شاید نه خیلی ولی گاهی کمک هم بودم کافی نیست؟ یعنی الان نق اضافی میزنم؟ یعنی مجاز نیستم یهخورده توقف بخوام؟ آخه واسه چی؟ مگه من نفر نیستم؟ واسه چی اگر بخوام خودم رو یهخورده از مواردی که حتی1درصد کوچولو هم بهشون احساس تعلق نمیکنم پس بگیرم باید جرم به حساب بیاد؟ خدایا! من واسه چی اینطوری شدم؟ میگم بیا یهخورده ولو بشم. زمان مناسبی نیست اگر الان بیفتم و خوابم ببره نصفه شب بیدارم و فردا تمام توانم رو لازم دارم و این… اه لعنت من از این وضعیت مسخره متنفرم. دلم یهخورده زنده بودن میخواد ولی هیچ کدوم از مواردی که زمانی جزو زندگیم و نشان زنده بودنم بودن الان بهم حس رضایت نمیدن. واقعا من چی میخوام؟ واقعا تو چی میخوایی پریسا؟ چی میخوایی؟
بسه باید درس بخونم. چند دفعه دیگه باید کنفرانسهای فردا رو تمرین کنم و این لغتها رو دوباره بخونم. هنوز توشون گیر میکنم. این استاده واسه چی این ترم اینهمه سختگیره؟ یعنی واقعا اون اندازه که میگه سخت میگیره و واقعا من اون اندازه که این روزها تصور میکنم در انگلیسی داغونم؟ فقط چون نتونستم یه سری تمرین مسخره آخر کتاب رو بخونم این حس رو دارم؟ به نظرم اشتباه میکنم. زبانم نباید اونقدرها نفله باشه. ولی خودم واقعا بیشتر از اینکه اینجا توضیحش میدم خسته و نفله ام. خدایا من خستم واقعا خستم یه کسی بفهمه!
دیگه حس نوشتن نیست. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *