دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

این نیز بگذرد.

عصر جمعه.
داره مهمون میاد. هر لحظه ممکنه برسن. تازه یه کتاب عجیب غریب رو تموم کردم. درست پیش از اینکه بیام اینجا. جلد دومش بود. پایان جلد اولش فقط متفکر شدم ولی واسه چی پایان جلد دومش دلم میخواد گریه کنم؟ انتهای این جلدش قشنگتر یعنی شادتره که! آنا رفت به یه دنیای دیگه و تسیوس برگشت پیش خونواده و دوستانش روی خاک تا زندگیش و راهش و مأموریتش روی خاک رو ادامه بده. خدا میدونه چند سال دیگه باید ادامه بده ولی باید ادامه بده. خب آنا یه دنیای دروغی اطرافش داره که دروغ میگه اما دروغهای عالی. توی جهانش تسیوس و دوستانش رو کنارش داره. خونه ویکتوریاییش بین درختها و چمنهای مورد علاقهش و پرنده هایی که آواز میخونن و گلهایی که سرزنده و سرحالن و هی! الان من چه مرگمه واسه چی گریهم گرفته؟ یا خدا گندش بزنن الان مادرم میبینه من واسه چی اینطوری شدم؟ به نظرم دلم یواشکی گرفته باشه. به کسی نگیها ولی گرفته. یهخورده گاهی سخت میشه ولی میگذره. حل میشه. این هم حل میشه و… اشکهای دیوونه چیکار دارید میکنید؟ اوه خدا! گندش بزنن!
هنوز نفهمیدم با تمرینهای داغون آخر کتاب باید چه معامله ای کنم. کرزویل رو نصبش کردم البته یه ورژن قدیمی تاریخی ازش داشتم که همون رو نصب کردم و خدایا کلیدهاش رو بلد نیستم هیچ چی ازش بلد نیستم الان آموزش کرزویل کوفتی رو از کجا پیدا کنم؟ بیخیال درست میشه.
اصلا خوشم نمیاد امشب وسط شلوغی آقایون میشینن ساعتها در مورد سیاست بحث میکنن یه دفعه حواسشون جمع میشه میبینن نصفه شب شده. کلا از این روند توی جمعها خیلی خیلی خیلی بدم میاد. چنان غرق بحث سیاسی میشن انگار قراره بعد از جلساتشون جهان به رأیشون بچرخه و فرمونش عوض بشه. شکلک بی توصیف.
خب امشب هم باز باید وایستم پشت جبهه آشپزخونه و با سلاح مایه ظرفشویی سنگر سینک رو پاس بدارم. ای خدا کاش یه قانونی بود استفاده از ظروف یکبار مصرف توی مهمونیها اجباری میشد! به جان خودم عدم رعایت این قانون باید جریمه سنگین داشته باشه. وووییییییی خدا!
هی بیخیال. کار تا هست بذار همینها باشه. آدم زنده رفت و آمد هم داره دیگه. ولی یه چیزی بگم؟ اگر پیش از403بود ابدا حوصله شلوغی عید امسال رو نداشتم. امسال عجیب بود. ظاهرا خلوت بود ولی هر لحظه اینجا عجیب میشد و یه دفعه در میزدن و یه دسته مهمون میومد و بعدش هم انگار با هم تلپاتی داشتن اون دسته نرفته در میزدن یه دسته دیگه میومدن و اینجا کوچولوهه و جا نبود و بدجوری شلوغ میشد و و و و و و و و و و خلاصه تا اینجاش ماجرایی بود. مادر میگه امشب آخرین بخش این ماجراست و از این دسته های شلوغ دیگه نداریم که بیاد اینجا خودم هم دیگه کسی رو یادم نیست ولی خوشبین نیستم که تموم شده باشه. از تو چه پنهون، منتقد هم نیستم. ما هنوز زنده ایم. زنده ها نباید هم رو فراموش کنن. به اندازه قدیم نیست ولی همین اندازه هم فعلا باشه بهتر از هیچ چیه. خلاصه که امشب مهمون میاد.
خواستم معترض باشم نصفش رو هم نوشتم ولی همین الان پاکش کردم. چه فایده داره اعتراض کردنهای من؟ واسم عادی شده. از این ویرها توی عمرم کم ندیدم که الان آخ بگم ازش. پس بیخیال. این هم بیخیال. این هم میگذره. ولی این واقعا… بیخیال.
مادرم صدام میکنه میگه میخواد پرتقال بشوره. این یعنی بی معرفتیه اگر من اینجا بشینم به نوشتن و اجازه بدم این بنده خدا پرتقال بشوره. پس باقی آواز خوندنهای اینجام باشه واسه بعد. ساعت5و48دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *