دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

فقط بخند، قاهقاه!

4شنبه عصر. بقیه رفتن بیرون. من اینجا تنهام. هی تنهایی! رفیق با معرفت خودم! چطوری؟ دوستت دارم میدونستی؟
تکلیفهای آخر کتاب این ترم حسابی در هم هستن و خدایا واقعا درست کردنشون انگار شدنی نیست اگر استاد این ترم بخوادشون من باید چه غلطی کنم؟ نمیشه بیخیالش بشه؟ باقی رو انجام میدم ولی اینها واقعا درهمن. عاقبت هم این کرزویل مسخره رو بلد نشدم بلکه بتونه کمکم کنه اصلا واسه چی این جزوه های کزایی باید جدول داشته باشه؟ الان من چه معامله ای کنم با این؟
به نظرم شبیه فنری شدم که از جا در رفته و اینقدر هم بد در رفته که خودم هم از پس جمع کردنش برنمیام. واسه چی من نمیتونم شبیه گذشته زبونم و مدلم رو نگه دارم؟ نمیشه نترکم؟ نه! نمیشه! دیگه بسه! چی میخواد بشه چی از دست میدم؟ مگه چیزی هم باقیه که از دستش بدم؟ بسه دیگه از حالا هر زمان دلم بخواد میترکم هرچی میخواد هم بشه!
گاهی ما آدمها چه عجیب میشیم. واسه مواردی حاضریم جونمون رو بدیم که بعدها با هزار و یک نشونه و دلیل بهمون ثابت میشه اونهمه ارزش نداشتن. گیر اینجاست که بعدش دقیق تماشا میکنی و میبینی این هزار و یک نشونه و دلیل همیشه همونجا بودن و ما هیچ زمانی دلمون دیدنشون رو نخواست تا وقتی که یه چیزی ترکید و حواسمون رو به زور تخته سنگ چرخوند به طرفشون و دیگه هیچ راهی جز دیدنشون باقی نموند. بعدش باید چیکار کنیم؟ به نظرم فقط باید ولو شد روی خاک و قاهقاه خندید. اونقدر خندید که دیگه جا واسه نفس کشیدن باقی نباشه. این تنها کاریه که من ازم برمیاد بقیه رو نمیدونم. جدی این… واقعا من اونهمه شدید خودم رو با پیچ و خمهایی که استخون سالم واسم باقی نذاشتن تطبیق دادم؟ جدی این مدل عاقلنمایی ازم برمیاد؟ پس واسه چی جاهایی که باید ظاهر بشه نمیشه؟ اوه خدا بذار فقط بخندم. من الان اینها رو میگم امیدوارم فردا دوباره نیام بگم خب حله و وووویییییی از خودم حرصم میاد نمیشه یه فصل سیر خودم رو کتک بزنم به طوری که دردم نیاد فقط دلم خنک بشه؟ بسه بابا ول کن حوصله ندارم.
یه کتاب خانم مارپلی گیر آوردم برم بخونم حالش رو ببرم اولش رو خوندم قشنگه.
احتمالا در آستانه یک تغییر به شدت بزرگ ایستادم که میتونه پدرم رو دربیاره اما حس میکنم دیگه به اندازه کافی ازش پرهیز کردم. این باید بشه پس بذار بشه. دیگه حالم از خودم و تردیدهام به هم میخوره بذار یا سیاه سیاه بشه یا سفید. احتمالا سیاهه ولی وقتی جز سیاهی هیچ رنگ و راهی نیست تا کی میشه ازش پرهیز کرد؟ ول کن دیگه بیخیال هرچی سریعتر واردش بشم سریعتر تموم میشه. واقعا این حالت اذیتم میکنه بذار اگر چیزی باید پیش بیاد خب بیاد و خلاص. از مردن که بالاتر نیست آدم هم که سر این مدل چیزها نمیمیره. خب البته شاید هم بمیره ولی به نظرم من نمیمیرم. من از شبهایی گذشتم که اگر خودم داخلشون نبودم و از کسی میشنیدم محض خاطر ثواب هم شده طرف رو به یه کلینیکی جایی ارجاعش میدادم و حتی یک ثانیه هم به باورش فکر نمیکردم. من کسی بودم که از تمام اون شبهای ناگفتنی گذشتم و داغون شدم اما هنوز نفس میکشم پس این دفعه هم نمیمیرم. هوممم! حالا گیریم هم که افقی شدم. خب آدم که نمیشه تا ابد زنده باشه عاقبت یه زمانی باید بریم دیگه! شوخی کردم. بله همه میریم من هم یه زمانی میرم ولی نه به خاطر این دود مشکی. حسابی دودی میشم ولی ازش رد میشم. توقف و تردید هم دیگه بسه بذار بیاد و بره. هی! هی شب! بیا بغلم کن با هم کشتی بگیریم سریعتر ضربهت کنم ازت رد بشم کار دارم!
آخ این خطهای عوضی آخر کتاب ترم بعد تمام روزم رو خورد عاقبت هم درست نشد خدایا باید درس بخونم امروز که تلف شد الان هم که حسابی اعصابم رو نفله کرده اگر درست هم میشد یه چیزی انگار روزم رو ریختم توی توالت هیچ فایده ای نداشت فقط تلفم کرد. وووییی عصبانی ام وووووییییییییییی! خب بیخیال. فردا درسه رو هم میخونم. اینم وای جدی چیکارش کنم نمیدونم خداجون!
خب بسه دیگه حس وراجی نیست باقیش باشه واسه بعد. ساعت5و28دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *