دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خب حالا سلام.

3شنبه شب.
حس خدانگهدار به سالی که گذشت و سلام به سال جدید در اول فروردین نبود. امسال حس هیچ چی نبود. 403 چنان نفسی ازم گرفت که خدایی حس و حال هیچ چی نداشتم. غمگین نیستم. هوای نق های آخ دلم گرفته هم توی سرم نیست. فقط افتضاح خستم. در سالی که گذشت من خیلی چیزها رو از دست دادم. آرامشی که هرگز نفهمیدمش، مثبت هایی که هیچ زمان ارزششون رو نشناختم، و ناآگاهیِ ارزشمندی که بهم اجازه میداد خیلی چیزها رو نبینم و ندونم. پوششی روی نگاهم که آدمها رو از پشت ماسک رنگی تماشا کنم و باور داشته باشم که دیده هام درست هستن. تقصیر اونها نبود. اونها نقاب نزده بودن. نقاب روی نگاه من بود. میگن آگاهی ارزشمنده. شاید درست میگن ولی نگه داشتنش ظرفیتی میخواد که من در خودم نمیبینم. ای کاش فقط در بعضی موارد این پوشش کنار نمیرفت! دلم دیدن واقعیت بعضی موارد رو نمیخواست. اذیتم کرد. خیلی زیاد اذیتم کرد. خدایا! خیلی تلخ بود خیلی!
بیخیال. دیگه گذشته. حالا دیگه نمیتونم برگردم عقب و چیزی رو عوض کنم. من واقعیتها رو دیدم و توی کله من فراموشی در کار نیست. تنها راه پذیرفتن و پیش رفتنه. البته پذیرفتم ولی گاهی یهخورده جای زخمهام درد میگیره. نه اندازه گذشته. زمانهایی که خیلی شدید درمونخواهم و درمونی نیست دردش رو حس میکنم و از تو چه پنهون گاهی یه آخ یواشکی هم میگم. این هم میگذره و چند وقت دیگه شاید همین آخ یواشکی رو هم نگفتم. کی میدونه! ولی میدونی چیه؟ هیچ زمانی فراموش نمیکنم. این واقعا… هی! تقصیر کسی نیست. من باید حقیقت خاک رو زودتر از اینها میشناختم که نشناختم. دیگه بسه!
وبسایت گوش کن داره سر به سرم میذاره. بدجوری باهاش به گیر خوردم. چندین شب دارم هی توضیح میدم هی توضیح میدم که تقصیر من نیست. این لحظه حس میکنم چقدر این توضیح دادن های مداومم مسخره هست. یک بار گفتم نه بیشتر خیلی بیشتر از یک بار گفتم. بسه. دیگه نمیگم. ولی جدی این واسه چی اینطوریه؟
عمیقا حس میکنم که… هی! بیخیال. من پر از حس هایی هستم که نمیدونم عمل بهشون چقدر شدنیه. به بعضیهاشون میشه عمل کنم ولی از عواقبش مطمئن نیستم. دیگه نمیخوام اشتباهی کنم که بعدش بیشتر از چیزی که تحمل کردم دردم بیاد.
باید بجنبم و تمرین های کلاس ترم بعد رو به یک جایی برسونم. این رایتینگها واقعا جفنگن. بابا خیلی از این جمله ها یه جورهایی سلیقه ای هستن من از کجا بدونم نویسنده نفله کدوم جمله رو واسه جواب فلان سوالش در نظر داشته که عین پاسخنامه کتاب جواب بدم؟ عجب گیری کردم! اوخ تمرینهای آخر کتاب هم هنوز مونده! هرچی زور بزنم یه چی واسه نوشتن وسط ترم می مونه ولی بیخیال. کاریش نمیشه کرد. هرچی بخواد پیش بیاد سر زمانش پیش میاد و همون زمان باهاش روبرو میشم.
امسال عید نه به کسی زنگ تبریک زدم، نه به کسی پیام تبریک فرستادم، نه به پیام تبریک کسی جواب دادم، نه زنگ تبریک کسی رو برداشتم. گفتم که غمگین نیستم فقط بد خستم. یه مدل خستگی مسخره هست که انگار میزنه بی حست میکنه. هرچی میخوام توصیفش کنم میبینم هیچ چی نیست نه بغضه نه خشمه نه یأسه فقط و فقط از هر مدل ارتباطی یه جور عجیبی دلزده شدم. میدونم آدمها بد نیستن. میدونم نیتها خیر و زندگی رو به پیشه. میدونم که زنده ها باید با هم مرتبط باشن. خیلی چیزهای دیگه رو هم میدونم. ولی چنان شدید حوصله ارتباط با باقی خاکیها رو ندارم که انگار اصلا دیگه مال این جهان نیستم. ببین چه شور شده داستانم که مادرم میگه درست نیست دستکم به آشناهای نزدیکترت یه تبریک بگو. گفتم تبریک و دعای خیرم رو توی دلم فرستادم واسشون واقعا حس شوت کردن کلمات و خنده ها و مدلهای تکراری به طرفشون رو در خودم نمیبینم. جدی من چه دردم شده؟
خب من لینک بروز کردن پست امشب رو برداشتم ببینم سایت راهم میده امشب درستش کنم یا باز بازی درمیاره. هی! تلاشم رو میکنم ایشالله هم درست عمل میکنه ولی توضیح ممنوع! دیگه بسه بابا اه!
امشب قراره مهمون بیاد ولی هنوز نیومدن. خدایا اقوام رو حفظ کن فقط لطفا لازم نباشه بیشتر از همین سالی یک دفعه پرشون به پر من بگیره! حوصله توضیح نیست ولی وووییی!
تعطیلات دوست داشتنی وایستا نرو! درست از شنبه16فروردین چنان وارد گرفت و گیرهای روزمره میشم که مهلت نفس کشیدن پیدا نمیکنم. درست همون روز صبح مدرسه و بعد از ظهر ساعت2و45دقیقه باید سر کلاس باشم. این یعنی ظهر از مدرسه میرسم و سریع باید بپرم توی تاکسی و از وسط ترافیک برم تا سر ساعت توی کلاس باشم و سیستم پهن کنم توی کلاس و استاد جدید که دوباره باید تمام قواعدش رو بلد بشم و تمام گیرهام رو واسش بگم و باز برو بیا و باز بنویس و بخون و باز سیستم ببر سر کلاس و باز گرفتاری های حاصل از تفاوتم با بقیه همکلاسی ها و باز مدرسه و باز بچه ها و باز به ساز دلشون برقصم و باز وای خداجون!
و این نمایش تا نیمه دوم خرداد ادامه دارد. زمانی که مدرسه تعطیل بشه و ترم تموم بشه و امتحانات پایان ترم و خلاص. اوه خدایا داستانهای این3ماه به همینجا ختم نمیشن کلی ماجرا از خوندنها و نوشتنها و استرسها و وای خدای من! خدایا کمکم کن!
خلاصه اینکه تعطیلات دوست داشتنی وایستا نرو! وووییی!
بیخیال. زندگی همینه دیگه. احتمالا تصورش از زندگی کردنش ترسناکتره. درگیرش که باشم فقط باید شنا کنم و حواسم به سختی ماجرا نیست ولی الان اینجا نشستم هی بهش فکر میکنم و هی مورمورم میشه.
هی! واسه چی امشب اینهمه حرصی ام؟ چی شده مگه؟ چیزی نیست یهخورده درصد بوقیتم زده بالا حالا درست میشم.
چیزمیز زیاد داشتم بنویسم الان هم یادم رفته هم خسته شدم بذار فعلا بس باشه باقیش بمونه واسه بعد. ساعت8و46دقیقه شب. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *