عصر شنبه.
واسه شخص من روز خوبی بود. بچه ها امروز نبودن از خاک اره های مغزم خمیر درست کنن، اجازه غیبت تا عید رو گرفتم و الان تعطیل شدم، از آیلتس ملل بهم اطلاع دادن که4شنبه هام آزاد شده و برگشتم به کلاس شنبه3شنبه البته باید ساعت2و45سر کلاس باشم که خیالی نیست خودمو میرسونم و آخجون، اعصابخوردی آرایشگاه پیش از نوروز رو پشت سر گذاشتم و خلاص شدم، شبیه جنازه خوابیدم و جبران بیخوابی دیشبم شد، …
اما واسه خیلیها اصلا روز خوبی نبود. داخل2تا پست پیش اینجا در مورد روحهای زخمی گفتم. امروز یکیشون… آخ خدا کاش قدرت داشتم دردهای جهان رو از صفحه دلها پاک کنم. برادر همکارم سکته کرد. خدایا آخه واسه چی ما اینهمه از حال هم بیخبریم؟ این آدم3روزه داره جهنم رو زندگی میکنه و منه کور نفهم هر بار دیدمش از طنین خسته سلام و احوالپرسیش نفهمیدم یه چیزیش هست و هر دفعه حالم رو پرسید شبیه همیشه نق زدم که ای بابا هستیم زنده ایم هنوز و از این مزخرفات. شاید منم حالش رو پرسیده باشم ولی فقط در کلام فقط به تعارفات معمول. واسه چی نفهمیدم سلامش ترک داره و نرفتم عمیقتر ازش بپرسم چی شده؟ خدایا من واسه چی اینهمه کورم؟ امروز داشتم وارد مدرسه میشدم که دیدمش. در حال صحبت وارد شدیم. بازم نفهمیدم بازم نپرسیدم. این طفلک چنان درد بهش فشار آورد که اصلا نمیدونم در جواب چه صحبتی واسم گفت چی شده! الهی نباشم درد مردم رو واسه پاره های دلشون ببینم خدا! به2جهانت قسم دردم میاد آخه! خدایا به دینت من دردم میاد از درد مردم! رفتیم توی کلاس خالی من نشستیم به حرف زدن. خیلی حرف زدیم و در تمام لحظه های صحبتمون یادم بود که مواظب باشم چیزی نگم که زخم دلش رو به ناخواه خراش بده. خدا کنه موفق شده باشم. خدایا! برادرشه! میشنوی؟ برادرش! خدایا! تو رو قرآن! داداششه که روی تخت بیمارستان با یه لخته خون بزرگ و خطرناک توی سرش جلوی چشم خونوادش افتاده! خدایا! آخ خداجان! خدایا! ببین منو! داداششه! داداشش! آخ اشکهای بی معرفت! پشت صحنه بمونید الان مادرم میاد! آخ خدای من! این بنده خدا3سال پیش خواهرش رو از دست داد. خدایا! دم عیده! اینها برنامه داشتن یه عید آروم داشته باشن! بیمارستان توی برنامه های کوچولوشون نبود. خدایا! ببین منو! من خاک جهانتم! خدایا! ببین منو! خدایا داداششه! داداششه! داداشش! آخ دیگه نمیتونم خدا ای خدا! اشکهای بی معرفت! آخ اشکهای بی معرفت! آخ خدا بی معرفتهای بی معرفت!
خدایا خلاصهی تمام این گفتنها و باریدنها اینه که شفا دست خودته. دکترها و علم و درمون و همه چیز فقط واسطه های خودتن. هر کسی هرچی میخواد بگه من به خودت به حضورت به خداییت اعتقاد دارم. تو سراسر معرفتی ولی بیا بازم بیشتر به منه خاکیه نق نقو معرفت کن بذار فردا بشنوم که داداش این بنده خدا حالش رو به راهه و خطر ازش گذشته. خدایا! قربونت برم! تو میتونی فقط خودت! خدایا! ببین الان مادرم برسه این مدلی بارونی ببیندم دلش نمیاد! تو هم که از مادر مهربونتری. دلت نمیاد تمام شب اینطوری یواشکی ببارم. میاد؟ دلت میاد؟ خدایا! خدایا شفاش رو بده! شفای هر2تا داداش رو بده! خدایا! مهربون! رفیق! عزیز! خدای من! اوخ زنگ. مادرم! ساعت5و27دقیقه عصر شنبه. تا بعد.
دستهها