عصر جمعه. خدایا قربون دستت میشه فیتیله هوا رو یه کوچولو بکشی پایین این چه کاریه آخه به جان خودم سوختیم!
امروز واسه1زنگ زدم. چند روز پیش یهخورده بیمار بود. میدونی؟ دلم میخواد بیماری شخصیت فیزیکی داشت میگرفتم اونقدر میزدمش تا جونش دربیاد بعدش هم میدادمش بیخ دیوار بهش میگفتم ببین1دفعه دیگه اطراف آشناهام ببینمت شبیه کاغذ پرس میکنمت. گندش بزنن!
آخ خدایا این تکلیفهای ترم آینده واسه چی اینهمه طول میکشن؟ خوب شد2زار عقل توی سرم رفت از الان نشستم سرش کاش تا شروع ترم بتونم جمعش کنم خدایی اینها واسه من که با صفحه خوان روی خطهای پریشان گیج میزنم واقعا زمانبره. مجددا گندش بزنن!
این گوش کن دقیقا شبیه یه بچه که به نوجوونی میرسه و حال میکنه از گرفتن حال اطرافیانش درست همین روزها باید پشت سر هم با غافلگیریهای چپکی چرتم رو پاره کنه! آخه این درسته؟ وسط درس و مشق و استرس تکلیفها و جزوه های پریشان با این خطهای کوفتیشون این پست نفله رو از کجای آستینم دربیارم جمعش کنم خداییش گاهی حس میکنم بانک لغاتم ته کشیده دیگه چی بنویسم که تکراری نشه؟ واییی! واییی گندش بزنن!
این کسوف و خسوف که میگن امروز یا امشب جفتشون با هم شروع میشن زمانش کی میشه؟ امروز شروع شده یا امشبه؟ میگن تا1شنبه انرژی بالاست و از هستی چیزهای خوب بخواییم و چیزهای خوب بگیم و… هی! واسه چی هر طرف میچرخم فقط خندم میگیره؟ آقا دست خودم که نیست من اعتقاد به این مدل داستانها ندارم یعنی چی که یه ظرف آب برداریم بهش چیزهای خوب بگیم بعد درش رو ببندیم شب بذاریمش زیر نور ماه و دیگه چیچی بود یادم رفت؟ بعدش چیکارش کنیم؟ احتمالا بعدش بریم جیش کنیم و با این آبه خنک بشیم. بی تربیت هم خودتی! خب آخه این هم شد کار؟ آدمیزاد عقل توی سرشه واسه چی باید با همچین چیزهایی بره سر کار؟ اگر چیزی میخواییم اول یه خدا بالای سرمونه که خیلیها موافق پذیرش حضورش نیستن ولی من هستم، دوما خدا عقل داده و امکان داده تا بسنجیم و ببینیم اگر شدنیه و اگر از دستمون برمیاد واسه رسیدن بهش تلاش کنیم اگر هم شدنی نیست یا از دستمون برنمیاد یا رها کنیم یا دعا کنیم. موج مثبت هم موافقم واقعیه ولی این چیزهایی که اینها دارن میگن واقعا زیادیه آخه خدایا به من برمیخوره یه کسی این مدلی بکاردم روی بوق. میگه آب رو بهش چیزهای خوب بگو درش رو ببند شب بذارش زیر نور ماه و چه و چه. جمع کنید آخه! اه گندش بزنن!
میگم که، اصلا به من چه! باز تخته هام رو گم کردم! تقصیر من نیست اعلام ورود هفته تاریک تخته هام رو فوت کرده پراکنده شدن باید بلند شم جمعشون کنم. هی! این انصاف نیست الان خیلی زوده اینهمه زمان واسه اعلام ورود آخه؟ ملکه انگلیسی مگه نکبت نصف اسفند هنوز باقیه خب ول کن دیگه! وووییی! گندش بزنن!
ساعت از5گذشت. برم به مشقم برسم این بخشها طولانی هستن خوشم نمیاد سرش استرس بگیرم. خدایا حوصلهم درد میکنه. یه دفعه دیگه بگم؟ همین یه دفعه. گندش بزنن!
خخخ جدی نگیر تو خدای خودمی واسه خاطر4تا خط نق حالم رو نمیگیری میدونم که نمیگیری. خدایا شکرت! کمک کن حال همه و آخر از همه حال من بهتر و بهتر بشه و باشه. خداوکیلی خیلی… نق نمیزنمها فقط فشار روی روانم زده لهم کرده. باور کن خیلی خستم. خدایا! ببین منو! قربونت برم! خدایی من خستم. بد خستم! بیا یهخورده قلمت رو بچرخون دستاندازهای باقی جاده صاف بشن. خدایا! شکرت! همیشه شکرت!
بسه خسته شدم درس دارم.
راستی امروز باز یاکریمها خوندن و من حسابی ذوق کردم. ساعت5و25دقیقه عصر جمعه. تا بعد.
دستهها