دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

امسال، من…

4شنبه شب.
مادرم با دخترخاله و همسرش رفته سر خاک خاله بعد از افطار برمیگردن. من نرفتم. اینجا گیر بودم. گیر درسها و لباسهایی که باید شسته میشدن و گیر خودم. آخ از دست این خودم!
از7شب گذشته و تایم ناکامیم تموم شده. الان کامیاب شدم ولی اصلا بهم حال نداد. دلم میخواد دیگه نخوامش. دلم میخواد بندازمش بره. دلم میخواد تمام بخشهای تاریک خودم رو بندازم دور تا بره. دلم میخواد هر چیزی که در این لحظه روی شونه هامه ول کنم بره. تمام مواردی که میشناختم. یعنی تصور میکردم که میشناختم. تمام مواردی که نباید باشن. تمام موارد آشنای سنگینی که دست از سرم برنمیدارن. خدایا هیچ چی نشده فقط عجیب خستم.
سال کهنه داره میره. بدترین سال تمام عمرم بود. اما خودمونیم اندازه تمام سالهای عمرم درس یادم داد. عمیقا معتقدم که تمام وجودم رو عوض کرد. اتفاقات امسال تمام ابعاد موجودیتم رو شبیه یه ساختمون قدیمی کلنگی ریخت پایین و از اول ساختش. تمام جزئیات نگاهم به تمام زندگی. خدایا اینهمه سال چقدر اشتباه میدیدم! زندگی تا لحظه آخری که مهمونش هستیم درسی ناگفته داره که بهمون بده. اگر بلدش نشیم سنگینتر درس میده. من بلدش نشدم. هشدارها رو ندیدم. شادیها رو نفهمیدم. مثبتها رو نشناختم. و زندگی کتابش رو ورق زد و از روی صفحات سیاه درد درسها رو یادم داد. حالا هم کامل بلدش نشدم اما واقعا بهتر از سالهای پیش بلدم. حالا زندگی رو متفاوت میبینم. حالا همه چیز رو شفافتر میبینم. حالا آدمها رو واضحتر تماشا میکنم. افرادی که در تصورم کاملم خنثی میدیدم هر مدلی که از دستشون برمیومد توی قلب سیاهیهای یکی از وحشتناکترین توفانهای زندگیم بهم اعلام حضور میدادن. حتی با یک کلمه. حتی با لحنی آمیخته با لبخند و اطمینان به اینکه همه چیز رو به راه میشه. نمیدونم واقعا مطمئن بودن یا نه ولی تمام زورشون رو میزدن تا تمام اطمینان لازم برای ادامه دادنم رو در همون یک جمله در لحن و لبخند نهفته در کلام بپیچن و بهم توان بیشتری بدن و موج مثبتهایی که حس میکردن شاید بتونه کمکم کنه رو واسم بفرستن. برعکسش هم بود. افرادی که حاضر بودم با خونه جهنده قلبم تضمینشون کنم درست در زمانی که فقط لازم بود کمتر سبب پریشانیم بشن… آخ خدای من! از هیچ کسی انتظار ندارم در همچین دوران تلخی تمام مدت بغلم کنه و بتونم روی شونه هاش از بیچارگی عر بزنم. دوران تاریکیه. خیلی تاریک. همه گرفتارن. خیلی خیلی زیاد. اما میدونی؟ گاهی فقط لازمه یهخورده باشی. بدون هیچ اذیتی فقط باشی. فقط باشی و… و اونها واقعا نبودن. از دستشون دلگیر نیستم. فقط به شدت متحیرم. خیال میکردم آدمشناسیم بعد از اونهمه تجربه بهتر باشه اما نبود. نمیتونم معترض باشم. اونها بد نیستن. فقط خامن. به شدت خام. شاید زیادی جوون باشن شاید هم زیادی ناآگاه. تقصیر اونها نیست. تقصیر خودمه که زیادی پخته و توانا میدیدمشون. مثلا کسی که بعد از سالها درست در اوج بد حالی برادرم و ترسهای ما و حیرت دکترها و گشتنها و نرسیدنها و ندونستن‌های ما و اوضاعی که داشت هر روز بدتر میشد پیدام کرد و بهم زنگ زده بود و خخخ در همون جلسه اول میگفت ببین اصلا ناراحت نباشیها! آدمها با مردن تموم نمیشن. مطمئن باش اونهایی که از دنیای ما میرن وارد دنیای بهتری میشن و حالشون از ما بهتره. خدایی اون روز چنان دردی حس کردم که به نظرم رسید سینهم واسه قلبم تنگ شده بود. روزهای خیلی بدی بودن و من واقعا حس میکردم به انتها میرسم. اون خانم حرف میزد و حرف میزد و من توی سرم منعکس میشد که خدایا میشنوی؟ اینها دارن واسه از دست دادن یکی از عزیزهام آمادهم میکنن. یعنی تو هیچ چی نمیخوایی بگی؟ مگه تو خدای من نیستی؟ واقعا اجازه میدی خاکیها همچین کاری کنن؟ خدایا! 403ای که من سپری کردم رو واسه هیچ کافری نخواه! طرف آخر نطقش گفت ببین دلم میخواد مرتبط بمونیم ولی میذارم به عهده خودت که هر زمان خواستی و آمادگی داشتی بهم زنگ بزنی. گفتم باشه. و پیش از قطع تماس مطمئن بودم که هرگز در هیچ کجای عمرم دلم نمیخواد دیگه هیچ مدل تماسی با این بنده خدا داشته باشم. اون آدم بدی نبود. به روش خودش میخواست کمکم کنه ولی من واقعا همچین چیزی رو… آخ خدا! خدایا هیچ کسی این حس رو هیچ زمانی از عمرش نبینه!
فقط همین یکی هم نبود. باز هم ازینا داشتم. طرف میومد و سعی میکرد واسه پذیرش این حقیقت که این اتفاق نباید می‌افتاد اما حالا که افتاده خیلی بد شده و دکترها خیلی نمیتونن کاری کنن و خدایی نیست که کمکم کنه و بعد از پایان همه چیز مادرم هم دیر یا زود به نتیجه تاریک عادت میکنه و زندگی جریان داره آمادهم کنه. و خدایا واسم گریه میکرد و میگفت میخواد کمکم کنه ولی هر بار بعد از صحبتهامون من واقعا حس میکردم تا آخر شب تمام وجودم زیر بار موجهای منفی که روی وجودم پاشیده بود له میشدم.
یه عزیز دیگه هم بود که خخخ چندین بار حقیقت وحشتناکی که خودم میدونستمش رو برام تشریح میکرد که اگر برادرم طوریش بشه مادرم دووم نمیاره و خاطرم هست یه زمانی ازم پرسید بعد از اینکه همچین چیزی شد تو بعد از این2نفر چیکار میکنی؟ مونده بودم چی باید بگم؟ من از تصور همچین پایانی چنان دردی رو حس میکردم که واقعا توضیح نداشت هنوز هم نداره و باید چه جوابی میدادم؟ بعد از این2نفر؟ خدایا من واقعا نمیفهمم اون زمان من اصلا واسه چی باید زنده میموندم؟ این بنده خدا نمیخواست اذیت بشم ولی میدونی؟ حالا یاد گرفتم با کسی که زخمیه باید خیلی خیلی مواظبتر رفتار کنم. خاطرم هست زمانی رو که3درگیر سرطان شده بود و ما در تماسهامون با2به تصور خودمون واسه روحیه دادن بهش میخندیدیم و حالش رو میپرسیدیم. یکی از این دفعات که بهش پیام داده بودم جوابش پر از کنایه بود. میگفت حال ما به خوبی قهقهه های عزیزان نیست ولی خدا رو شکر که اونها میخندن. الان میفهمم که اون زمان اصلا درکش نکردم و به خاطرش از خودم حسابی دلگیرم. البته بعدا بهش زنگ زدم و وقتی پرسیدم خوبی؟ گفت به نظرت الان خوبم؟ و من واسش توضیح دادم که عزیزجان باور کن میدونم خوب نیستی حق هم داری همسرت بیماره به خدا میفهمم حالت بده ولی تو جای من اگر نپرسم خوبی چی باید بگم؟ ای کاش اون زمان چیز بهتری واسه گفتن بهش داشتم. خدایا من چه کور بودم! یعنی اون زمان2همینطوری از دستم آه کشید؟ وای خدا من نمیخواستم! کاش اون زمان بیشتر میفهمیدمش! اونها نتونستن کاری کنن. سرطان3رو برد. اما این روزها تصور حس غربتی که2بین ما داشت از خاطرم پاک نمیشه. یکی از چیزهایی که امسال یاد گرفتم این بود که غربت بین دوستان یا افرادی که تصور میکنی دوستن از تمام انواع دیگه غربت تلختره. یعنی الان اگر به2توضیح بدم که واسه آزاری که اون زمان به ناخواه بهش رسوندم چقدر متأسفم فایده داره؟ خدایا! منو ببخش! من نمیفهمیدم! منو ببخش!
از اینها امسال زیاد دیدم. اونقدر زیاد که دیگه دلم نخواست به هیچ تماسی و هیچ احوالپرسی و هیچ دلداری و همدردی و تسلایی جواب بدم. یه سری عزیز دیگه هم بودن که خخخ خدایا گناه دارن واقعا این خخخ… گاهی درد چنان بزرگ و روندی که باید طی بشه چنان طولانیه که بعضیها ترجیح میدن از هیبتش عقب بکشن و رها کننت. شاید حس میکنن بابا این دیگه فراتر از کمکهای ماست و خودمون قد خودمون بدبختی داریم اینو نمیشه کاریش کرد و سنگینیش از تحمل ما خارجه درست کردنش هم که کار ما نیست بهتره طرف رو کلا بیخیالش بشیم. من در نظر صاحبان این بینش باطل شدم. اصلا خیالی نبود و نیست که پیش از403چقدر رفیق بودیم و چقدر خاطره داشتیم و چقدر در تصور من با هم یکی بودیم. من تبدیل به جزام شده بودم پس باطل شدم. تمام نیمه دوم امسال سعی کردم بهشون بفهمونم که من بیدارم. هنوز زندم و هنوز خودمم ولی هرچی بیشتر تلاش کردم عمیقتر باورم شد که تمایل طرف مقابل به فاتحه خوندنه. پس در آخرین مرحله از دل رها کردم تا اون بنده خدا فاتحه لازم رو واسه کسی که پیش از این در تصورش بودم بخونه و تمام. البته طرف نمیخواد معترف بشه ولی چیزی که من دیدم رو دیدم. خیال ندارم دیگه تلاش کنم. نه بحث میکنم نه حتی دعا میکنم که خدا درستش کنه. فقط دیگه خیالم نیست. سخت گذشت عادت کردن به همه اینها به خصوص به این آخریش ولی امشب یعنی4شنبه شب یعنی شب 23اسفند1403این هم هرچند خیلی سخت و دردناک اما عاقبت داخل قابی از جنس تجربه جا گرفت و رفت کنار باقی تجربه هام. حالا اون آدم و باقی آدمهایی که اون بالا صحبتشون رو کردم همه تجربه هایی هستن که مجبور شدم خیلیهاشون رو از اول توی باورم نقاشی کنم. با تصویر و ترسیمی متفاوت با گذشته و به رنگ و نقشی کاملا متفاوت با تصویری که دیروزها ازشون توی خاطرم داشتم.
دلم میخواد اونهایی که حالا درخشانتر از دیروزن رو اینجا اسم ببرم و ازشون ممنون بشم ولی فایده نداره. آخه اینجا هنوز مخفیه و اونها بلدش نیستن و آخ جون خخخ. مخفی بودن اینجا رو دوست دارم. اما403واقعا…
در حال حاضر بیماری برادرم تحت کنترله. هرچند دکترها در معاینه13اسفند گفتن عاقبت ما نفهمیدیم این بیماری چیه. هرچند نگرانی به خاطر مصرف دوز بالای کورتون واقعا منو و باقی خونواده رو میترسونه. هرچند این لعنتی باعث شده که برادرم در حال حاضر با تهال و کبد بیمار به درمون ادامه بده و لازم باشه کلی قرص و داروی اضافی واسه استحکام استخونهاش و گرفتن ضرب اثرات مخرب کورتون مصرف کنه. هرچند اون غده غول پیکر همچنان توی قفسه سینهش نشسته و من و مادرم هر لحظه از شبانه روز بدون اینکه به هم بگیم حس میکنیم یه بمب عمل نکرده رو درست روی قلبمون همه جا میبریم. هرچند این ترس در تمام خواب و بیداریهای ما هست و هرچند خطر همچنان توی جاده زندگی همراهمونه، اما من شاکرم چون در این زمان همه چیز به شدت از اردیبهشت و تیر و مرداد 403 روشنتر و مثبتتره. خدایا اندازه تمام آسمون شکرت! خدایا شکرت! خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا تا نفس آخرم شکرت!
امسال هم گذشت. این شبها سپری میشن. مثل تمام دیشبهایی که سپری شدن و گذشتن. اما تجربه های امسالم رو با وجود سیاهی و تلخیشون تا زمانی که زنده باشم یادم نمیره. حالا دیگه خیلی چیزها بلد شدم که پیش از این اصلا نمیدونستم. یکیش اینکه مفهوم واقعی درد دقیقا چیه. میدونم نباید ناشکر باشم. دردهایی بالاتر از درد من هم هست. اما زندگی چیزی از جنس بدترین دردها رو نشونم داد تا معنی شب واقعی رو بفهمم. حالا دیگه میفهمم. و روی همین حساب دیگه هیچ کدوم از گیرهای گذشتهم اصلا به حساب یه نگاه کوچولو هم نمیان. حتی نه اونقدر که به خاطرشون یه آه جدی بکشم. کسی میگفت زندگی واسه درس دادن به ما آدمها روشهای متفاوتی داره. با نشون دادن عبرت. با هشدار. با نعمت. با شادی و خوشبختیهایی که معمولا از دیدنشون غافلیم. و اگر هیچ کدوم از این موارد بیدارمون نکردن، درد بیدارمون میکنه. همون یک کسی میگفت آدمها رو اتفاقهای قشنگ زندگی آگاه میکنن. اگر نشد درد آگاهشون میکنه. اگر باز هم نشد دیگه هیچ راهی واسه بیداری اون آدم نیست. ای کاش هیچ کدوم از ما لازم نباشه که به این غول مرحله آخر برسیم! من اونقدر احمق بودم که لازم شد بهش برسم. اما میدونی؟ من هنوز به خودم و به همه چیز این جاده امیدوارم. میشد خیلی بدتر از این باشه. خدایا شکرت! باور کن درسم رو گرفتم. دیگه ناشکر نیستم. لطفا این برگه تاریک رو دیگه ازم تحویل بگیر و اجازه بده همه چیز ختم به خیر بشه. آموخته های این مرحله و این سال سیاه رو امکان نداره دیگه فراموش کنم.
اوخ داره9میشه. جزوه های ترم بعد رو گرفتم و خب تقلبه ولی به یه عالمه دلیل ترجیح میدم هرچی میتونم بیشتر تکلیفهای ترم رو پیشاپیش انجام بدم تا زمانش که رسید کمتر فشار تحمل کنم. خدایا میشه این ترمها رو بدون افتادن پشت سر بذارم؟ وووییی!
5دقیقه مونده به9شب و به نظرم دیگه بسه باقیش باشه واسه دفعه دیگه. دلم میخواد باز وراجی کنم ولی خسته شدم. بذار ببینم این کتابه عاقبت به کجا میرسه. ساعت8و55دقیقه شب. هی راستی! خیلی وقته نگفتم اما زندگی همچنان قشنگه. خدا همچنان هست پس شب ابدی نیست. خدایا شکرت که هستی. حالا شد8و56دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *