دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و خودم و خدا.

5شنبه شب.
منو باش یا یه ماه نمیام این طرفها یا روزی3بار میام البته امروز2بار شده هنوز یکی دیگه طلب دارم. چیه؟ سایت خودمه دلم میخواد ساعتی60بار بیام اصلا به تو چه!
آخ حسابی نصف شدم کلی تکلیف گوش کنی روی هم داشتم که واسه خاطر درس و مشق زبان بهشون نرسیده بودم. دیروز عصر و تمام امروز به مفهوم واقعی کلمه حسابی پا به گاز رفتم و الان کلی ازشون تموم شد چندتا دیگه مونده که عمری اگر باشه فردا به یه جایی برسونمشون امشب خدایی دیگه حالش رو ندارم.
عجب روزی بود! باطریها شارژ شدن و تبر من ظاهرا خیلی جون نداشت فقط خراش انداخت که اونم با رنده چوب و یهخورده چسب و چندتا میخ وای اوخ میخ آخ آخ میخ خدا نصیب نکنه مییییییخ خداجان میخ خلاصه تعمیر شده و الان پل امنه ولی میخ… این میخ… خدا نخواد دیگه پرم بهش بگیره این میخ واقعا… از میخها خوشم نمیاد اصلا جون ندارم اینها خیلی تیزن خدایا میشه دیگه میخ این وسط نباشه؟ ووویییییی!
نمره های امتحان شنبه میاد و خدایا قبول بشم دیگه! بعدشم خدایا یه تایم درست درمون واسه کلاسم باشه دیگه! به4شنبه5شنبه نیفتم دیگه! وووییییییییی خداجون!
مادرم دلگیره، من یواشکی تاریکم، به خاطر دلواپسیهای معمول واسه سایه سیاه روی سر خونواده و بیماری آشنای قدیمی که صحبتش رو اینجا صبحی کردم، جواب آزمایشهاش اومده و ظاهرا بیماریش خیلی خیلی سنگینه و… و زندگی در جریانه با تمام سیاه و سفیدش. خدایا آخه این آدم واسه چی همچین بلایی سرش اومد من الان حال خونوادهش رو میفهمم من امسال این وضعیت رو یک ساله دارم نفس میکشم ای خدا آخه این چی بود بهشون نازل شد آخه واسه چی این مدل زمانها کاری از دست ما برنمیاد جز تماشا؟ آخ لعنت به این تماشا کاش کاری بود که واسه حلش کنم و کنیم آخه واسه چی هیچ کاری نیست که بشه انجام داد؟ خدایا من نمیدونم واسه چی اینطوری شد ولی میدونم تو اگر بخوایی مرده هم زنده میشه. میگم هیچ راهی نداره حلش کنی؟ این مرد یه دختر نابینا داره که وضعش از من خیلی بدتره. توی زندگیشون همین یکی بسش بود نمیشه این بیماری رو از جسمش برداری؟ خدایا! نمیدونم چه مدلی ازت بخوام. کمکش کن. کمکمون کن خدایا! نجاتمون بده!
امروز عصر یه دفعه دیگه یاکریم خوند و خدایا چقدر دلتنگ این صدا بودم! این پرپروهای بی معرفت رو بدجوری دوستشون دارم. کاش میشد اینها هم منو یه کوچولو دوست داشتن! گداییه محبت معمولا نمیکنم ولی خب اینها که آدم نیستن ایرادی نداره دلم مهرشون رو بخواد چی میشه مگه؟ دلم میخواد منو دوستم داشته باشن روانی هم خودتی.
جدی از بس روی کیبورد زدم دست راستم داره ارور میده باید امشب دیگه واقعا تمومش کنم حس دست درد و آتل دست ندارم. این درد کزایی هم یکی از یادگاریهای مخفیه جوونیهای داغونمه که واسم مونده و به نظرم تا آخر عمر همراهمه. خب الان من چی بگم؟ به کسی باید فحش بدم؟ لعنتی چیزی باید بفرستم؟ به کی میتونم گیر بدم جز خودم؟ بیشتر از نصف بلاهایی که سر ما آدمها میاد تقصیر خودمونه. واقعا خودم رو مجاز به متهم کردن هیچ خاکیه دیگه ای جز خودم نمیبینم. پس اگر منفی بگم صاف فرود میاد و میخوره توی فرق سر خودم. در نتیجه بیخیال. من نمیگم و کاش هیچ کسی لازمش نشه در46سالگی به خوده جوونترش فحش پرت کنه! اصلا حس مثبتی نیست ولی… بیخیال. کاریش نمیشه کرد. آدمها همیشه همین راه ها رو رفتن و خواهند رفت. باز هم قدمهایی که کج برداشته میشن و پاهایی که میشکنن و من نه اولی بودم نه آخری. چی میشه بگم؟ هیچ چی. واقعا هیچ چی. خدایا شکرت! خدایا! ببین منو! یه چیزی! میگم اگر من زمانی از گیرهای امشبهام حرصی شدم و وسط خشمهام به کسی جز خودم چیزی پرت کردم تو اجازه نده بهش بخوره باشه؟ آخه من گاهی از جا در میرم چیزمیز پرت میکنم ولی واقعا این حرکتم عادلانه نیست. لطفا پرتابهای ناآگاهم در اون لحظه ها رو منحرف کن باشه؟ قربون خداییت برم بعدش که به خودم بیام دل ندارم گرفتاری کسی رو تماشا کنم. خب بابا میدونم یادمه بابا یاااادمه اون زمانی که الان با قلمِ خدایانه و حسابگرت داری دورش خط میکشی تا بولد بشه و دوباره ببینمش من جوون بودم و حرص داشتم خیلی شدید خیلی زیاد درضمن اصلا نمیدونستم چه فاجعه وحشتناکی میتونه درست کنه نتیجه ی این… این… این… واقعیتش هنوز متحیرم. یعنی واقعا تقصیر من بود؟ آخه چه جوری همچین چیزی شدنیه؟ من فقط به طرز بسیار وحشتناکی حرصی بودم و از سرِ جنونِ حرصم یه ترقه انداختم و بعدش که ضرب انفجارش چنان قوی بود که خودم پرت شدم عقب و از ترس و حیرت وا دادم تازه فهمیدم تمام موارد از نظر خودم نامحتملی که میشنیدم و بهشون میخندیدم… اوه خدا! این چیزی نبود که من الان در اینجای زندگی بخوامش. اصلا تصوری از کاری که یه ترقه از طرف منه نصفه آدم میتونست کنه نداشتم. آخه من از کجا باید میدونستم؟ من فقط یه آدمه نصفه بودم که حتی نمیتونست خودش رو کامل کنه. چه جوری باید باورم میشد که این ترقه ها میتونن اونهمه بد منفجر بشن؟ تنها چیزی که الان ازم برمیاد عبرت گرفتنه. من فقط همون یه دفعه در تمام زندگیم خشم و نفرت خالص و عریان رو با تمام حجم سیاهش تجربه کردم و شاید بزرگترین خطای عمرم این بود که راهش رو باز گذاشتم و اجازه دادم کاملا آزاد بشه و الان تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که به شدت از اون مدل خشمم بترسم و به شدت مواظب باشم که همچین چیز وحشتناکی در هیچ کجای عمرم و به هیچ دلیلی بهم مسلط نشه. و نتیجه اینکه من فقط بلدم خراب کنم بلد نیستم درستش کنم خدایا میشه یواشکی خودت درستش کنی؟
بسه. چه فایده ای داره گفتن و نوشتن این چیزها! هیچ کسی دستش به گذشته هاش نمیرسه که عوضش کنه. فقط میشه از اینجا به بعدش آدم بهتری بود. و من… آیا واقعا هستم؟ واقعا این زمان آدم بهتری هستم؟ یعنی الان آدم بهتری نسبت به دیروزهام شدم؟ کاش شده باشم! خدایا داری میبینی من واقعا سعی میکنم. بدجوری تلاش میکنم که به تلافیه دیشبهای تاریکم آدم بهتری باشم. کاش یه معیاری چیزی بود که بهم بگه تا اینجا موفقیتی داشتم یا نه! دلم میخواد بدونم. خدایا! کمکم کن تجدید نشم! من واقعا بیشتر از این بلد نیستم. خدایا! کمکم کن!
آخ دستم جدی داره شروع میکنه به اذیت کردن. وای آتل نه اصلا خوشم نمیاد دستم بسته باشه از همچین چیزی متنفرم من دستم رو لازم دارم اصلا لازم هم نداشته باشم این2تا باید باز باشن بسته بودنش به شدت اذیتم میکنه.
میگم یعنی فردا باز یاکریمها میخونن؟ کاش بخونن دلم میخواد گوششون کنم. آخجون فردا هم درس بی درس. تکلیف گوش کنی برجاست ولی درس ووویییییییی خداجونم الان حس درس نیست بذار فکرش رو نکنم لحظه رو عشقه.
اوه کی11شد؟ بسه دیگه نمیخوام بنویسم بذار برم یهخورده بازی کنم بعدش ولو بشم توی بغل پتو و کتاب و خواب و ایول! ساعت11و3دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *