5شنبه صبح. خدایا ترم تموم شد! عجب2هفته وحشتناکی بود! اینها رو ولش کن اول یه چی بگم خیلی مهمه خیلی زیاد بعدش میام باقی نقها رو میزنم.
امروز5شنبه16اسفند1403ساعتش رو خاطرم نیست ولی میدونم بین8و8و40دقیقه صبح اولین آواز یاکریم بعد از سرما رو از پشت درهای بسته شنیدم! خدا دلم تنگ شده بود واسه آوازشون شکرت! این یعنی خیلی چیزها. این یعنی بهار داره میاد. این یعنی زمستون داره میره. خدایا یعنی میشه بهار بعد از یک سال تأخیر واقعا بیاد؟ میشه به خونه کوچولوی من هم برسه؟ پایانهای موارد این2هفته داغون میگن بد نیست من جرأت کنم یهخورده خوشبین باشم. خدایا یعنی میشه این شب طولانی ختم به خیر شده باشه؟
2هفته ای که گذشت واقعا ترسناک بود. حس میکردم یکی از شبهاش قطعا سکته میکنم. امتحان شفاهی آنلاین با استادی که اصرار داشت ازم تصویر داشته باشه و اصلا نمیدونست من نمیبینم. امتحان کتبی که واسه همه آنلاینه و من نمیتونستم آنلاین پشت سر بذارمش و باید واسه پیدا کردن راه جایگزین صحبت میکردم و صحبت میکردم. داستان بیمارستان تهران و13اسفند و دلواپسی جواب دکترها و مدرسه و ماجراهاش و درس واسه امتحان آخر ترم همزمان با تکلیفهای کلاسی و خستگیهای مدرسه و فشارهای حاصل از استرس13اسفند و یه سری موارد مزخرف دیگه و اتمام ظرفیت من و شاگردهایی که شبیه دریل به اعصابم نفوذ میکردن و… خدایا باورم نمیشه تموم شد خدایا شکرت!
امتحان شفاهی کلی داستان پیدا کرد اما گذشت. امتحان کتبی رو هم دیروز صبح رفتم حضوری و آفلاین دادم. مدرسه هم که خب کاریش نمیشه کرد. و مهمتر از تمام اینها13اسفند هرچند این دفعه واسه من به اندازه وزن جهنم سنگین بود ولی اومد و رفت. خدایا خیلی میخوامت. دکترها از نتیجه درمان تا اینجا رضایت داشتن. میگن عاقبت مشخص نشد این بیماری چیه ولی تا اینجا تحت کنترله و این مثبته. البته این پایان ماجرا نیست. این لعنتی زده پدر کبد و تهال و همه جای برادرم رو درآورده و الان واسه تمام این بخشها جدا دکتر داره. فروردین باید دوباره برن تهران. کورتون هم داره حسابی جولون میده و واسه رفع خطر پوکی استخوان باید داروهایی مصرف بشه که توی ایران نیست و گیر آوردن و وارد کردنشون حسابی ماجرا شده. اما تمام اینها مانع نمیشن که من شکر کنم. اگر نکنم واقعا از تمام بی معرفتهای دنیا عوضیترم. خدایا شکرت! خدایا! شکرت! خدایا! شکرت!
زندگی قصه پریان نیست. تمام موارد آخر قصه شاد نیستن. خبر بیماری یکی از آشناهای دور دیروز مثل پتک توی سرم خورد و خدایا آخه واسه چی؟ این بنده خدا که نه فست فود خورد نه الکل مصرف کرد نه ناپرهیزیهای شهر رو داشت پس این چه بلایی بود سرش اومد؟ خدایا! هیچ جنبنده ای رو با بیماری تنها نذار. خدایا کمک کن! به همه و به خونواده کوچیک من! خدایا! لطفا!
و دیشب… میگم یه چیزی. حالا میگیم پاک کردن لجن از بدشانسی من همیشه میخوره بهم ولی واسه چی هر کسی میخواد لجن بپاشه هم لجنپاش رو به زور میذاره توی دست من؟ خدایی این دیگه خیلی اعصابخورد کنه. خیلی سعی کردم اسپری نکنم ولی دیگه تحملم ته کشید. گاهی اینقدر درگیر خودمونیم که یادمون میره اطرافیانمون هم یه مشت خاکن شبیه خودمون که اتفاقا در این دوران سیاه حسابی زیر فشارن. پروردگارا اجازه نده من در حق کسی اینو یادم بره و نادانسته جفایی از این مدل بهش کنم!
دیشب در یه سکوت به شدت سنگین و عجیب فرو رفتم و اونقدر طول کشید که خوابم برد. نخندیها ولی آخرش ترس برم داشته بود که نکنه دیگه هیچ زمانی نتونم حرف بزنم! خودم از ضربه تبری که به آخرین تخته های پل زدم چندان حس شوک نداشتم چون مدتهاست انتظارش ازم میرفت ولی بعدش نفهمیدم چی شد که انگار صدام گم شده بود. تمام داستانهایی یادم میومد که داخلشون یک کسی بعد از یک اتفاق ناگهانی و تکونی که خورده بود دیگه نمیتونست حرف بزنه و خخخ با همین فکرها توی آدیو2تیمتاک آهنگ آرامشم رو گذاشتم و گوشش کردم تا خوابم برد و امروز که بلند شدم دیدم خخخخخ صدام مثل همیشه همراهم بود حرف هم تونستم بزنم و خاطرم جمع شد. اما عجیبه. از خودم توقع دیگه ای داشتم. که حالم عوضی بشه و گریه کنم و بیام اینجا متن غم و خشم بنویسم و… اعتراف میکنم که یهخورده کدر شدم ولی واقعا حس نمیکنم جهان به انتها رسیده. یعنی الان من بی معرفتم؟ خب باشم. هیچ کسی اونقدر معرفت نداشت که محض خاطر ابلیس ازم بپرسه یا وایسته خودم توضیح بدم که دلیلم واسه لجن پاشیدن چی بود. پرسش بخوره توی سرم حتی اجازه توضیح نداشتم شاید بی معرفت شدنهام دلیل داشت شاید لازم بود توجیه بشم یا توجیه کنم. هی! بیخیال. جهان بی معرفته. بذار ازم توضیح نخواد. به جهنم. اصلا من بی معرفتم. حالا منه بی معرفت باید منتظر شنبه بمونم تا نتیجه امتحانات پایان ترم برسن و اگر قبول شده باشم که احتمالش خیلی زیاده و خدایا کمک کن که اینطوری باشه، بپرم واسه ثبت نام ترم بعد و جزوه و اوه خدا کنه جزوه ها رو بدن من این عید بشینم جلو جلو بخونم و آخجون تقلب من این مدلی تقلب دوست دارم.
این برق بدجنس هم که از8رفته هنوز نیومده. الان شارژ این رفیقم تموم بشه من باید چیکار کنم! خدایا من از تک تک موارد اطرافم… حتی این رفیقم… همه چیز پر از خاطراتن میدونم که یهخورده بعد حالا یه شب بعد یا یه هفته بعد رو نمیدونم ولی میدونم زمانش میاد که یک دفعه از فشار خاطرات منفجر بشم و چنان اوضاعم نفله بشه که نتونم به این سادگی جمعش کنم ولی میدونی؟ من از این انفجارها پیش از این هم داشتم. و حالا هرچند داغونتر از گذشته شدم اما تجربهم بیشتره. حالا آگاهترم و درصد غافلگیری ماجرا نزدیک صفره و گذشته از تمام اینها زخمهای عمیق پینه هایی از خودشون باقی میذارن که سفتت میکنه و من کلی از این پینه ها توی روحم دارم و در نتیجه از گذشته سفتترم. نهایتش1هفته عر میزنم بعدش بلند میشم میرم پی کار و درس و زندگیم. خب هنوز که نترکیدم. لحظه رو عشقه.
بدجوری به شمعهای لیوانی گیر دادم. میگن خطرناکه. خدایا واسه چی من هرچی رو دوست دارم خطرناکه؟ یعنی چی؟ ای بابا! طرز ساختشون رو از اینترنت گرفتم ولی هنوز عملی اقدام نکردم. فعلا کلی شمع دارم ولی خدایا چقدر دلم میخواد شمعسازی رو هم بلدش بشم!
راستی دیگه روزها ناکامم خخخ. مگه اینکه اوضاع خیلی بد باشه. اما نه. در13اسفندی که گذشت اوضاع روحیم خیلی بد بود ولی من کل روز همچنان ناکام بودم پس اگر یهخورده سفت باشم میشه ادامه بدم. خدایا یعنی میشه یک زمانی کامجویی شبها هم از سرم بیفته؟ یه مشکل! از اینجا به بعدش رو نمیدونم چیکار باید کنم. شارژ ستاره راهنمام تموم شد الان لازمه یه تکنولوژی واسه شارژش پیدا بشه که البته من سعی کردم ولی جواب نداد و خب نداد دیگه بیخیالش الان من از اینجا به بعد با خودم چه معامله ای کنم؟ اوه خدا بلد نیستم که خخخ! طوری نیست راهش رو پیدا میکنم. من همیشه نجاتیافته دقیقه90هستم. واسه این هم یه راهی پیدا میکنم. من همیشه در لحظه آخر راهی واسه گذر از گذارهای سخت زندگیم پیدا کردم. خیالی نیست که قبلش چقدر بریدم و چقدر خسته بودم و چقدر مطمئن بودم که نمیتونم و این دفعه دیگه موفق نمیشم و راهی نیست و چه و چه. اصل اینه که در لحظه آخر راهش رو پیدا کردم و گذشتم. واسه این هم یه راهی پیدا میکنم و ازش رد میشم. فقط کاش تا اون زمان دود با بیماری دست به یکی نکنن و یه بلایی سرم نیارن که واسه گذشتنم دیر شده باشه.
این انصاف نیست من برق لازم دارم وصلش کنید دیگه الان حتما باید ساعت10بشه؟ بیخیال.
بسه دستم خسته شد بذار باقیش بمونه واسه دفعه بعد. ساعت9و23دقیقه صبح5شنبه16اسفند1403که یاکریم بعد از چند ماه سرد و تاریک واسه اولین دفعه دوباره خوند. تا بعد.
دستهها