دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

جمعه شب

جمعه شب. خدایا باز شنبه! ببخش ناشکر نیستم ولی… متنفرم این لحظه. دلم شنبه رو نمیخواد. دلم مدرسه رو نمیخواد دلم بچه ها رو نمیخواد دلم کلاسم رو هم شاید نخواد نمیدونم.
عجب مزخرف گذشت آخر هفته! برادرم تب کرد و نفهمیدم مسمومیت بود یا ویروس ولی در هر حال بیماری بود و خدایا اینها همگیشون واسه چی اینهمه روحشون کاغذیه هرچی میگفتم بابا تبِ میاد میره میدونم در وضعیتی که ما هستیم این خطرناکتره ولی نه اینهمه یهخورده مسلط باشید فایده نداشت و خلاصه اینکه من یکی از اون5شنبه جمعه های بسیار جفنگی رو سپری کردم که الان حس میکنم تمام اعصابم رو شبیه یه بسته قهوه لعنتی آسیاب کرده و خدایا باز فردا و مدرسه و اون بچه ها و… لعنتیها واسه چی تعطیلش نمیکنید تمومش کنید این سال تحصیلی رو بره دیگه!
الان کسی اینجا نیست. منتظرم هر لحظه صدای زنگ آیفون دربیاد. خدایا بذار امشب بدون تب و بیماری و پریشانی بگذره آخه قربون حکمتت برم من رسما دارم دیوانه میشم به تموم اسم هات قسم دیگه تحمل ندارم خب الان چی میخوایی بسه دیگه!
عجب روزهای عجیبی رو سپری میکنم! خیلی عجیبن خیلی! خیلی پیش اومد که توی عمرم خسته باشم. گیر باشم. ترسیده باشم. ولی هیچ زمانی اینهمه… خدایا! نمیشه گاهی بعضی از ما خاکیها از قهرمان بودن انصراف بدیم؟ به هر کسی میرسم یه عبارت مسخره (تو قوی هستی) میبنده به کولم و خودش رو خلاص میکنه. خدایا من به چه زبونی بگم؟ من غلط کردم قوی ام من بیجا خوردم الان بسه یا باز بگم؟
اه باز من امشب زده به سرم خخخ. احتمالا خاصیت شب جمعه پیش از شنبه باشه. چیزی نیست. درست میشم. درست میشم!
هفته پیش امروز… پدرم مُرد. درست یه هفته پیش امروز دفنش کردن. هی! جدی؟ یعنی واقعا رفت؟ یعنی تموم؟ انگار فرصت نشده باور کنم. یعنی الان داره باورم میشه؟ آخه الان وقت باور کردنه؟ اون دفن شد و من… اون رفت در حالی که نخواسته بود بابای من باشه و در نتیجه من سر دفنش نرفتم. یعنی بعد از این زمانی که میرم سر خاک اقوامم باید برم سر قبر بابام؟ بابایی که نخواسته بود بابای من باشه؟ باید برم؟ نباید برم؟ وای خدا بسه! بسه به خاطر خدا بسه!
تمام این هفته تمام زحمتهای ترک لعنتیم رو فرستادم ته چاه توالت. چنان به این چیز کوفتی چسبیدم که انگار قرار بود آخر این هفته بمیرم و قبلش باید تلافی تمام پرهیزهایی که اونهمه واسشون زحمت کشیده بودم رو دربیارم. خدایا تمامش تلف شد! از فردا دوباره همه چیز از اول. واسه چی؟ آخه واسه چی؟ چی عوض میشه اگر من با این لعنتی از خاکت بپرم؟ اوه نه خدایا معذرت میخوام معذرت میخوام. من معذرت میخوام اینو نباید بگم. خدایا! ببین منو! من این هفته خیلی اذیت شدم. حالم خوش نیست. جفنگ گفتم. ببخش پس گرفتم. میدونم جونم نعمته و امانته و من نباید اینطوری بگم باور کن میدونم. بذار به حساب فشارهام. بذار به حساب دردم. بذار به حساب خستگیهام. خستگیهام! خدایا! تو داری میبینی. اونقدر خستم که واقعا دلم خوابی تا قیامت میخواد. میدونم نباید بخواد ولی باور کن من تا مغز استخونهای روانم خستم. دلم آرامش میخواد. دلم ی زندگی عادی میخواد. شبیه همه. دلم میخواد خودم و اطرافم اینهمه متفاوت نباشیم. دلم روزمرگیهای معمولی میخواد. دلم برخوردهای عادی شبیه همه مردم میخواد. آخه واسه چی همه چیزهای اطراف من اینهمه متفاوته؟ دلم عادی بودن میخواد.
ای بابا ای بابا عجب خری هستم خب الان چه مرگمه خخخ. درست میشمها امشب اینطوری شدم و فردا حتما… آخ خدای من!
خدایا تو از همه چیز آگاهی حتی از ناگفته ترین ناگفته های من ولی ببین! آدمهای خاکی گاهی لازم دارن حرف بزنن. من واقعا… گاهی حس میکنم چنان شدید لازم دارم حرف بزنم که نفسم تنگ میشه. گاهی حس میکنم از شدت فشار این الزام بیمار میشم. و شدنی نیست. ناگفتنیها رو نمیشه گفت. دستکم من نمیتونم. شاید چون ناگفته های من از خیلی ناگفته های دیگه ناگفتنیترن. خدایی به کی میتونم توضیح بدم این… اوه خدا! اوه خدایا حتی تصورش هم ترسناکه. اوه خدایا حتی نمیتونم واسه ذخیره داخل اون فلش یواشکی بنویسمش. اوه خدایا نه! وای نه خدا نمیتونم بنویسم هیچ کجا نمیتونم بنویسم نمیتونم بگم نمیتونم این… آخه وسط اینهمه گرفت و گیر این… خدایا کمکم کن! خدایا! کمکم کن! خدایا! کمکم کن!
باید برم حموم. میترسم. نه اشتباه نشه از تاریکی و تنهایی نمیترسم بابا میترسم برق بره آب هم قطع بشه من زیر یه لایه کف گیر کنم اون داخل. امروز برقها رفت ولی کی میتونه اینها رو پیشبینی کنه؟ اینجا ایرانه هرچی دلشون بخواد با زندگیمون میکنن گیریم من رفتم و برق رفت و آب هم قطع شد و الان کسی اینجا نیست. خدایا من واقعا لازم دارم برم اون داخل بذار مادرم برسه یا تکلیف اومدنش مشخص بشه بعدش هر ساعتی از شب شد برم اوضاع خودم رو درست کنم این چه وضعیت کثافتیه!
باید واسه کلاس فردا یهخورده بیشتر بخونم. نمیدونم واسه چی کلمه ها از زبونم فرار میکنن. باید تمرینشون کنم و… این ترم به خیر بگذره خدایا این ترم به خیر بره!
دود لازمم. دیگه شورش رو درآوردم. خدایا زیادی دارم میرم. میدونم میدونم. از فردا دوباره متعادلش میکنم. از فردا. فردا! امشب لازمش دارم. امشب این کثافت لعنتی رو لازمش دارم. خدایا این جواب نمیده کاش یه چیزی بالاتر داشتم! چیزی به قدرت دستهای تو که بغلم کنن. خدایا! تو از همه چیز آگاهی. پس الان میدونی من چقدر لازمت دارم. جایی که هیچ کسی نیست. هیچ نوری نیست هیچ صدایی نیست هیچ چی نیست. فقط خودم و خودم. اینجای جاده عجیب شبِ و عجیب سرده و عجیب ساکته و… خدایا من یه دیوار میخوام. دیوارم میشی؟ میخوام نق بزنم. میخوام توی بغلت سرم رو بذارم روی شونه هات و اونجا باور کنم که باز هم من جا موندم. حتی از پدرم که رفت و دلش نخواست که بابای من باشه. میخوام توی بغلت به بیماری برادرم، به اوضاع مادرم، و به خیلی چیزهای زندگیم معترض بشم. میخوام شونه هات رو خیس کنم. خدایا! باور کن لازمت دارم. باور کن! من واسه تحمل این هوای جامد منجمد در اینجای جاده خیلی خستم. بیا دیوارم بشو. بیا بغلم کن! خدایا! بیا پایین بغلم کن!
حتی از نق زدن هم خستم. حتی اینجا داخل این وبسایت مسخره که داخلش همیشه نق میزنم. من لازم دارم این شب تموم بشه. من صبح لازم دارم. من آرامش لازم دارم. من لازم دارم از این پناهگاه بزنم بیرون. ناپرهیزی کنم. نترسم از خوردن غذاهای ترسناک سرطانزای اون بیرون. نپرم از صدای زنگ تلفنهای شبانه. خدایا! تو مگه خدای من نیستی؟ واقعا یادته که خاکیها صبرشون و عمرشون محدوده؟ میبینی منو؟ دارم روانی میشم. دارم نیست میشم. خدایا! بسه دیگه! این کابوسها تمومم میکنن. خدایا! کسی نیست. هیچ دستی نیست. بیا تکونم بده! جنون داره قورتم میده. دیگه نمیتونم. بیا بیدارم کن!
ساعت8 شب. دیگه نمیخوام بنویسم. نمیخوام!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *