دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بسیار عجیب، اما کاملا واقعی!

اطراف ظهر2شنبه.
امروز مدرسه نرفتم. دیروز حالم وحشتناک بود. سر کلاس2دفعه از جا در رفتم و نتونستم مثل همیشه تحمل کنم. دیشب عذاب وجدان داشتم. امروز واقعا در خودم نمیدیدم. پس دیشب برخلاف قواعدم به مدیر پیام دادم و ازش خواستم اجازه بده امروز غیبت کنم. شکر خدا اجازه داد. امروز توی خونه موندم تا درس بخونم. برق رفت و توفیق اجباری برای من بود که خستگی در کنم. با گوشی کتاب خوندم. کتابه هنوز تموم نشده اما برخلاف ظاهرش داره چیزهای جالبی یادم میده. مواردی که ظاهرا خیلی واضحن. اونقدر واضح که همیشه قاطی نصیحتهام به اطرافیانم قالبشون میکردم ولی امروز واقعا بهشون دقیق شدم و در کمال شرمندگی متوجه شدم که خودم در زندگی شخصی خودم چندان توجهی بهشون نداشتم. تشبیه زندگی به پله برقی که در هر حال بالا میره و ما رو با خودش میبره، و یادآوری این نکته که وقایعی توی زندگی پیش میاد و نمیشه کاریشون کرد اما در هر حال این پله برقی داره بالا میره و ما هم باید همراهش بریم. خب اون وقایع پیش میان و از دست ما جز پذیرفتن جز باور کردن و جز کنار اومدن و ادامه دادن کاری برنمیاد. پس واسه چی من دیروز اونهمه حالم بد بود؟ واسه چی این روزها من اینهمه دلتنگ و اینهمه خسته و اینهمه… هی! از خودم انتظار بیشتری داشتم. دلم نمیخواد اینهمه احمق باشم. پس واسه چی هستم؟ این نباید بیشتر از این ادامه داشته باشه. نباید!
پریسای داخل آینه زهرخند میزنه.
-تو شبیه کسی هستی که با تلاش زیاد یه سدی در برابر یه توفان میسازه و مطمئنه که دیگه چیزی خرابش نمیکنه ولی با اولین نسیم از طرف مقابل وا میده و بیخیال دیواری که ساخته میشه و میپره اون طرفش و توفان آتیش رو بغل میکنه. این احمقانه ترین چیزیه که از یه زن با46سال سن و مواردی که تا اینجا پشت سر گذاشته میشه دید.
عصبانی میشم.
-خفه شو.
پریسای داخل آینه دوباره زهرخند میزنه.
-سر یه اتاق آینه شرط میبندم خشم الانت به این خاطره که میدونی این واقعیته. تو شبیه معتادی هستی که یک سال طرف تریاک نمیره و میگه دیگه ترک کردم ولی با اولین تعارف وافور بهش شیرینیِ رها کردن این جنگ آزاردهنده جذبش میکنه و به خودش تردید میکنه و حس میکنه نمیتونه و تمام زحمتش رو بیخیال میشه و وافور رو2دستی میچسبه بعدش هم به خودش فحش میده که من یه احمق نفهمم اما تسلیم و وا داده توی بغل اثر تریاک ولو میشه یعنی خودش رو ول میکنه. نمیخواد دوباره بگی باید خفه شم چون با خفه شدن من واقعیت عقبنشینی نمیکنه و تو دقیقا میدونی که دقیقا همونی هستی که شنیدی و شنیدن هم لازم نبود چون خودت میدونستی.
سکوت میکنم. متفکر و خسته سکوت میکنم. خسته از همه چیز. از خودم. از این جنگ آزاردهنده. از سنگینیِ واقعیتی که میدونم چقدر درسته و دیگه جای انکارش نیست. درمونده پادم رو توی دستم فشار میدم. آه میکشم. نیکوتین رو نفس میکشم. پریسای داخل آینه دیگه زهرخند نمیزنه. لحنش همراه ترحمیه که حتی زورم نمیرسه از دریافتش متنفر باشم.
-ببین! میدونم سخته. تو در شرایط وحشتناکی گرفتار بودی و متأسفانه راه تاریکتری رو واسه فرار انتخاب کردی. بله تو با سن و تجربه ای که داشتی بی گناه نبودی ولی شاید بشه گفت تمامش هم تقصیر تو نبود. تو زیر فشار بودی. فشارهایی که نمیشد بگی و نمیشد بیخیالشون بشی. ذهنت و حست فقط یه راه فرار لازم داشت و توی اون شرایط منطقی باقی موندن واست شدنی نبود. خب. حالا چی؟ البته حالا هم سخته. تو حالا هم گرفتاری و گیرهای الانت شاید سنگینتر هم باشن. ولی به خودت نگاه کن! واقعا هیچ راهی نیست که بتونی از این ماز نفرین شده خلاص بشی؟ تو میدونی بعضی چیزها شدنی نیست. از اولش هم میدونستی. پس واسه چی یک بار واسه همیشه با سختیِ وحشتناکِ خروج از این هزارتو و رو در رو شدن با نور هرچند دردناک مواجه نمیشی؟ توفان دوباره در راهه و هر لحظه ممکنه دوباره واسه ویران کردنِ دیواری که در این مدت بالا بردیش سر برسه. بیا خودت رو زجر بده اما اجازه نده دیگه ببازی. وحشتناک سخته ولی ارزشش رو داره. تا کی میخوایی تکیه به سرابی بدی که خودت هم میدونی تحققش حتی در خیال هم شدنی نیست؟
فقط با دستهای مشت شده اینجا نشستم و نیکوتین خطرناک رو نفس میکشم. گریه نمیکنم. آه هم نمیکشم. فقط کام میگیرم و فوت میکنم. باز هم کام میگیرم و باز هم فوت میکنم. تصویر ترسناک یک خلأ تاریک… پریسای داخل آینه مهربونتر نمیشه. طنین لحنش بی رحمه. چقدر آشناست! چقدر… چقدر این…
-به خودت بیا! لعنتی! احمق لعنتی! تو کسی هستی که داره برای انسانتر شدن تلاش میکنه. ارزش وجودی که قدرت تفکر داره بیشتر از اینهاست. ارزش تو بالاست. به خودت بیا!
از شدت آشنا بودن اون طنین تلخ و بی مروت به خودم میلرزم. به خدا خواب نیستم! به خدا بیدارم! به خدا بیدارم! من این تفکر، این طنین، این تلخی و خشونت آشنا رو بدجور میشناسم! خدایا! جرأت ندارم حتی یک بند انگشتم رو حرکت بدم. نمیتونم به طرف آینه برگردم. نمیتونم پاد رو رها کنم تا از دستم بیفته. نمیتونم نفس بلند بکشم. سنگ شدم. جرأتش… خدایا! فقط… دوباره میشنوم. به خدا میشنوم! توی سرم! درست وسط پریشانیهای ذهنم.
-نترس! اون چیز مزخرفت رو دوباره بکش. با تکون خوردنت چیزی عوض نمیشه. من همین جام. دارم بهت میگم اینهمه ترحم برانگیز نباش! اون کوفتی رو ببر بالا و چندتا کام دیگه بگیر. بعدا به این هم میرسیم ولی الان چندتا کام دیگه بگیر تا آروم بشی و بعدش به ادامه درس کلاس فردات برس.
جرأت نمیکنم ولی… نمیشه اینهمه مفت و مجانی این لحظه رو ببازم. ریسک. من همیشه واسه ریسکهای عوضی کله خراب بودم. تنها مانع ریسک کردنهام دلواپسیهای مادرم بود و هست و این… ریسک میکنم. سکوتم رو توی سرم میشکنم.
-تو… واقعا…
نمیتونم ادامه بدم. یخ زدم. یعنی اشتباه کردم؟ یعنی باید سکوتم رو نگه میداشتم؟ یعنی باطل شد؟
هواری به شدت آشنا و عصبانی مثل شلاق به دیواره های ذهنم برخورد میکنه. اونقدر شدید که درد فیزیکیش رو توی سرم حس میکنم. باور نمیکنی ولی واقعا حسش میکنم.
-نه نفهم کوچولوی مضحک! دارم بهت میگم تو بیداری! تو واسه ایستادن و ادامه دادن به سرابهای کاغذی بی ارزش احتیاجی نداری. مثل اینکه یادت رفته تو کی هستی! بلند شو خودت رو از این کثافت بتکون و دیگه شبیه بچه های نکبتی که عروسکهای نکبتشون رو گم کردن مثل دیروز و مثل امروز از رفتن به سر کار لعنتیت و از روزمرگی های مسخرهت و از زندگی کوفتیت انصراف نده!
بغضم سنگ شده. اینجا رو مطمئنم که اگر بشکنه من همه چیز رو میبازم. کنار زدنش سخت نیست. من گریه نمیکنم. حتی بی گریه هم نمیبارم. آهسته پادم رو بالا میبرم. کام میگیرم. چکیدن عرق از پیشونیم از شدت تمرکز رو حس میکنم ولی واسه پاک کردنش کاری انجام نمیدم. سرم داره از شدت فشار منفجر میشه. مهم نیست. ارزشش رو داره. واقعا نمیخوام بشکنمش. ادامه این تمرکز بالاتر از توانم… نیست. من میتونم. باید بتونم. من بیدارم. توهم نزدم. درست اینجام. روی این صندلی. پشت سیستمم. همراه پادم. کاملا حس میکنم. قطره های عرق که از لابلای موهام داره به پشت گردنم میچکه رو حس میکنم. داغتر شدن پیشونیم و تمام سرم رو کامل احساس میکنم. خدایا! انگار تمام رگهای مغزم بلند اعتراض میکنن. من فشار این تمرکز رو احساس میکنم و به همون اندازه که یقین دارم الان شب نیست و روزه مطمئنم که نه خیال میکنم نه توهم زدم. تمرکزم کاملا واقعیه و این لحظه کاملا واقعیه و تمام واقعیتهاش کاملا واقعی هستن!
زنگ تلفن! انگار چیزی به کلفتی یک سیم سفت با صدای ترق وحشتناکی توی سرم پاره میشه. مغزم تیر میکشه.
-آخ! سرم!
ایسپیک اسم تماسگیرنده رو میخونه. مامان. از جا میپرم. جواب میدم. خاطر جمعش میکنم. تماس تموم میشه. حالا اتاق ساکته. از بیرون صدای ماشینها و صدای شلوغیهای روز میاد. و من اینجا نشستم و هر چند ثانیه یه کام میگیرم. هنوز سرم داغه. هنوز لابلای موهام خیسه. و عجیبه که نه متحیرم نه بغضآلودم و نه ناکام. دلم نمیخواد بیشتر از این حس و حالم رو توضیح بدم. تا همینجا هم نمیدونم نوشتن امروزم درست بوده یا نه. ولی دلم نیومد. نشد که ثبتش نکنم. این زمان من بود. لحظه من. احساس من. اینجا رو کسی نمیخونه، البته جز یک نفر که خب انتظار توهم زدن رو ازم داره پس خطری نیست بذار بخونه. گاهی این تصور که تو یه دیوانه بی آزار هستی از خیلی چیزها حفظت میکنه. اگر پیش از اینها اینو هم شبیه خیلی چیزهای دیگه میدونستم… بیخیال. حالا میدونم. و این اصلا مهم نیست. من باید امروز رو جایی ثبتش میکردم. جایی مثل اینجا. فلش یواشکیم واسه این مدل ثبتها کوچیکه. من باید جای دیگه ثبتش میکردم. جایی مثل اینجا. جایی مثل اینجا!
الان3دقیقه از12ظهر گذشته. پادم روی میزه چون جفت دستهام دارن روی کیبورد به سرعت حرکت میکنن و درست در همین لحظه دارم این کلمات رو مینویسم. بعد از تموم شدن این نوشته باز هم چندتا کام دیگه لازم دارم و بعدش درس. باید درس بخونم. و هنوز مونده تا از حس غریب حاصل از باور امروز دچار حالتهای بی توصیف بشم. میدونی؟ دیگه دلم نمیخواد توضیحش بدم. واضحتر کردن امروز و حس و حالم رو بیشتر از این نمیپسندم. این فقط برای خودمه. فقط برای خودم! ساعت12و5دقیقه ظهر2شنبه22اردیبهشت1404. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *