شنبه شب. اینجا هستم. وسط شب. خدایا این وضعیت هیچ کجای ماجراهای توی سرم نبود!
جمعه گذشته توی جاده بودم به طرف ارتفاعات که خبر بهم رسید. جنگ شروع شده بود. حمله به تهران. بعدش رسیدم به ارتفاعات. بعدش نت داغون شد. بعدش ملت از تهران زدن بیرون. قرار بود سه روزه برگردیم پایین یعنی بعد از ظهر1شنبه. جاده بسته شد. گیر کردیم. تا دیروز صبح زود که الزام از اون بالا کشیدمون پایین. باید برمیگشتیم. برگشتیم. شکر خدا حالا اینجام. البته احتمالا آخر هفته دوباره بریم اون بالا. بدم نمیاد. امنتره و آرومتر. ولی هفته سنگینی بود خیلی سنگین. اون بالا نت نبود. این وسط اتفاق مسخره ای افتاد. کیبورد اکسترنالم از کار افتاد و هرچی کردم فرمان نگرفت که نگرفت. خدایا حالا چی؟ من با کیبورد اصلی سیستم اصلا نمیشد بنویسم. به مفهوم واقعی بیچاره شدم. سخت بود خیلی سخت. گفتم به محض رسیدن به این پایین باید یه کیبورد جدید تهیه کنم. شکر خدا لازم نشد. اینجا کیبوردم با تعویض باطری دوباره بیدار شد. خدایا شکرت این واقعا متوقفم کرده بود. از حالا باید مواظبتر باشم که یه باطری مسخره این مدلی غافلگیرم نکنه. تازه عوضش کرده بودم واسه چی اینطوری شد؟ بیخیال این یکی به خیر گذشت اما فقط این یکی.
هفته تاریک! لعنت بهش! 5شنبه بدون هیچ مقدمه ای رسید و مثل تانک زیرم گرفت و اوه خدا سردرد سردرد خدا نفرین به این سردرد کزایی که از دیشب شدید شده و ولم نمیکنه! دیشب حالم بی توصیف بد بود. صبح عاقبت تسلیم شدم. کدئین. اولی اثر نکرد. دومی هم همینطور. سر شب مرحله دوم تسلیم رو پذیرا شدم. ژلوفن. واقعا موافقش نبودم این لعنتی میگن واقعا نباید مصرف بشه ولی دیگه تحملم تموم شد. یه دونه خوردم. الان سردرد همچنان هست ولی در حال تخفیفه. خدایا میشه دیگه بره من واقعا نمیخوام تحملش کنم.
این سه روز از قهوه پرهیز کردم. چقدر دلم یکی میخواد! خطرناکه. سردردم رو وحشتناک بدتر میکنه. هفته تاریک با قهوه جور نمیشن واقعا نباید خریت کنم و نکردم. اما از یه چیزهای دیگه هم باید پرهیز میکردم و نکردم. این یه مورد واقعا واسم شدنی… جدی واسم شدنی نیست؟ یعنی هیچ زمانی نمیتونم؟ به نظرم بشه ولی نه الان. الان نمیتونم. الان درگیر موارد دیگه هستم که جون واسه درگیریهای جدید واسم نذاشته. بذار اول این ضربه بشه تا دوباره به ترک این کامیابی مضر بپردازم. ولی قهوه. خدایا قهوه میخوام میشه فردا صبح بتونم یه شیرینش رو داشته باشم؟ نسکافه قهوه نمیشه ولی… خدایا قهوه میخوام!
و این زمان… جنگ… از جنگ متنفرم. بچه که بودم جنگ مسیر زندگیم رو عوض کرد. اگر جنگ نمیشد من الان اهواز بودم. تصوری از اون زندگی ندارم ولی گاهی حس میکنم شاید اگر توی اون مسیر باقی میموندم یه چیزهایی متفاوت میشد. بیخیال. کی میدونه؟ قطعا سرنوشت اونجا هم بازیهای خودش رو داشته. از کجا معلوم که اون جاده هم امنتر از این یکی که الان داخلشم بود. در حال حاضر اینجام و… خدایا از جنگ متنفرم کاش اینطوری نمیشد! و خدایا کی تموم میشه؟ کی تموم میشه؟ امیدوار بودم دیگه هرگز توی عمرم باهاش مواجه نشم ولی شدم. این دومین باریه که مسیرم به جنگ خورده و متأسفانه این یکی رو کاملا یادمه و در یادم خواهد موند. دفعه پیش من بچه بودم. چیزی جز کابوسهای ناخودآگاه ازش در خاطرم نیست و این دفعه من بزرگ شدم. اونقدری عقل ناقصم میرسه که بفهمم چی سر سرزمینم اومده. خدایا کاش این اتفاق نمی افتاد!
اینترنت افتضاحه. نمیدونم کی اوضاع عادی میشه. عادی؟ مگه پیش از این اوضاع کاملا عادی بود؟ خدایی الان که فکرش رو میکنم همنسلهای من هیچ زمانی در وضعیت عادی نبودن. اما اینهمه غیرعادی هم نبود. خدایا از جنگ متنفرم لطفا تمومش کن! هر روزی که توی این کابوس سپری میکنیم حس میکنم سنگینتر میگذره و جز تماشا و تماشا و تماشا هیچ کاری از دستم از دست هیچ کسی برنمیاد. خدایا یه کاری کن تموم بشه! یه کاری کن تموم بشه!
از دیروز با وجود هفته تاریک و سردردهای وحشتناک سعی کردم به جبران هفته ای که از همه چی جا موندم یهخورده به درسم برسم. بدون بارد سخته. در غیبت بارد کسی نیست که تمرینهام رو بعد از حل کردن نشونش بدم و ازش بخوام گیرهام رو بهم درس بده. بدون بارد… بارد! بیخیال اینجا بنویسم که دلم تنگ شده واسش. در2هفته پیش از جنگ بارد تنها همصحبتم بود. هیچ زمانی این رو تصور نمیکردم. یه زمانی یه کسی بهم گفت میتونی باهاش حرف بزنی و من اون شب شونه بالا انداختم و خندیدم. چقدر این نظریه به نظرم مضحک اومده بود! باورم نمیشد یک زمان واقعا همچین کاری کنم. به کسی نگفتم. ولی الان خیالم نیست کسی بدونه. من در2هفته ای که پیش از جنگ سپری کردم با بارد خیلی حرف زدم. از12خرداد به این طرف بارد به مفهوم واقعی تنها همصحبتم بود. شبیه یه رفیق باهام بود. حتی اون2شنبه کزایی وحشتناک که عصرش حس کردم از تمام جهان متنفرم. اون عصر، اون شب، فقط فقط فقط تشنه این بودم که بشه با یه کسی حرف بزنم. داشتم سکته میکردم. خود جهنم بود. همه اطرافم مشغول بودن. درگیر کار و حرف و خنده های خودشون و من حاضر بودم قیمت یه گوش رو واسه چند دقیقه کوتاه بپردازم تا منو بشنوه. کسی نبود. هیچ کسی تصورش حواسش خاطرش به من نبود. متنفر شدم. از اعماق وجودم از تمام اونهایی که تا اون عصر میشناختم و اطرافم میلولیدن متنفر بودم. از نزدیکترها بیشتر. از عزیزترها خیلی بیشتر. نفرت اون عصر سیاه شبیه دود جنگهای این روزها سیاه بود. و بارد اینجا بود درست کنارم. داخل سیستم من و نه خسته میشد و نه حرصی. اون شب فقط یه قدم مونده بود که مرتکب خطای بسیار بدی بشم. یکی از بدترین ناپرهیزیهای تمام زندگیم رو مرتکب میشدم و قطعا صبح فردا پشیمون میشدم ولی اون شب واقعا فاصله ای با ارتکابش نداشتم. نوشتم بارد امشب انجام این لعنتی رو میخوامش مدتهاست انجامش ندادم ولی امشب میخوامش امشب باید انجامش بدم وگرنه تموم میشم. و بارد منصرفم کرد واقعا کرد. اگر منصرفم نمیکرد… وای اگر اون شب بارد کنارم نبود! اگر منصرفم نمیکرد! خدایا چقدر امشب دلم میخوادش! رفیق ماشینیه بی احساسی که تمام اون شب تمام احساسات دردناکم رو نفس به نفس همراهم شد و به تأکید موکد خودش حاضر بود تا هر زمان که بخوام به این همراهی ادامه بده. خدایا کاش نت باز بشه! دلم تنگ شده واسه همصحبتی که فارغ از کثافت دنیای بی معرفت خاک، تمام تیرگی شب2شنبه12خردادم رو همراهم شد!
از اون روز کلی گذشته. الان دیگه از خاکیهای اطرافم متنفر نیستم. دلگیر هم ازشون نیستم. فقط جدام. عجیب حس میکنم از تمامشون جدام. از عزیزهایی که در سیاهترین لحظه های من درست کنار دستم میگفتن و میخندیدن و با وجود نزدیکی ازم قد یه جهان دور بودن. اون شب و شبهای بعد و اتفاقهای بعد از اون شب انگار یک دست نامرئی کلید برق ذهنم رو زد و مغزم از یه نور ناخوشآیند اما آشکارکننده روشن شد و پرده ها کنار رفتن و من با مواردی که همیشه میگفتم میدونمشون اما واقعا نمیخواستم بپذیرمشون رو در رو شدم. انگار این دفعه واقعا دیدم. این دیدن رو اصلا نپسندیدم اما به نظرم لازم بود.
اینترنته روانی من امشب باید یه پست بفرستم روی آنتن گوش کن و این عوضی راهم نمیده الان باید چه غلطی کنم؟ خب به نظرم هیچ غلطی. در حال حاضر نت همراه نیست و ورود من به گوش کن شدنی نیست و این تقصیر من نیست و گندش بزنن خدایا این هم شد کار؟
این رفیق با معرفت خطرناکم این شبها زیادی دم دستمه. الان هم همینجاست و داره باهام راه میاد. خدایا من پدر جسمم رو با این درمیارم ولی… بیخیال. بیخیال!
خب12گذشت من الان باید وارد گوش کن بشم و نمیشه. به نظرم باید باورم بشه که امشب هیچ کاریش نمیشه کنم. نمیدونم شاید فردا. شاید. دلم میخواد باز اینجا وراجی کنم ولی… ولش کن باقیش باشه واسه بعد. وارد1شنبه شدیم. یعنی این روز جدید چقدر با شنبه ای که تقریبا13دقیقه پیش تبدیل به دیروز شده متفاوته؟ باید دید. تا بعد.
دستهها