2شنبه صبح. آخجون تنهایی! این سکوت رو دوست دارم هرچند تیزه و براست و لایه های فراموشی رو نفله میکنه. بیخیال در هر حال فراموشی واقعی نیست تسکین هم نیست.
اینجا هستم. با شبی که چندان سبک سپری نشد. شکر خدا خواب به کمک اومد و شب گذشت وگرنه… خدایا میترسم. از خودم میترسم. دارم تسلیم وسوسه میشم. خدایا کمکم کن! من نباید مرتکبش بشم واقعا نباید! تمام سالهایی که گذروندم رو نابود میکنه من واقعا نباید انجامش بدم. ولی واسه چی؟ واسه چی نباید؟ اگر کمک میکنه حسم مثبتتر بشه، حتی موقتی، خیلی که لازمم نمیشه فقط یه کوچولو واسه خاطر یهخورده سبکی خاطر بعدش هم… اوه خدا این درست نیست. درست نیست! کم و زیادش رو بیخیال کل این ماجرا درست نیست این نباید پیش بیاد. نه واسه من. خب واسه چی؟ مگه من خاکی نیستم؟ خسته نمیشم؟ دلم تنگ نمیشه؟ فشار رو نمیفهمم؟ چی میشه اگر بخوام یهخورده رها بشم؟ فقط یکی دو ساعت استراحت از اینهمه نکبت که شونه هام رو داغون کردن. چیزی که نمیشه. کسی که نمیفهمه. اصلا گیریم که کسی هم بفهمه. اصلا کی خیالش هست؟ واقعا هیچ کسی هیچ چیش نمیشه اگر من یهخورده به اعصابم استراحت بدم حتی از راهی که تأیید نمیشه و… آخ چه جذاب! رهایی! آرامش! گیجی! خلاصی از همه چیز! سبکباری و گرمای امنیت و… آخ چه شیرین. چه شیرین! چه شیرین خدا چه میخوامش! آخ چه شیرین!
و بعد که این ساعتها گذشتن و به خودم اومدم، اون لحظه چه مدل حسی خواهم داشت؟ خب شاید مثبت نباشه ولی واسه چی باید منفی باشه؟ من چه خطایی مرتکب میشم جز اینکه یهخورده خستگی در کردن رو به خودم روا دیدم در زمانی که هیچ کسی نبود و ندید؟ من از چی باید اینهمه نگران باشم؟ چی رو هنوز نگه داشتم؟ یک سر از رشته ای که مدتهاست بریده و منه احمق اونقدر بوقم که بریده شدنش رو پذیرا نیستم؟ خب این چه فایده ای داره؟ زمانی که به انتهای جاده میرسم احتمالا حسرت این پرهیز مسخره و حفظ سر این نخ یکسره که به خاطرش اینهمه به خودم سخت گرفتم بیچارهم میکنه. ولی یعنی واقعا اینطوریه؟ اگر بعدش پشیمون بشم، اگر بفهمم بدجوری خطا رفتم، این راه برگشت نداره. فقط یه قدم کوچولو لازمه تا بطلان همه چیز برای همیشه… بطلان؟ بطلان چی؟ مگه حالا هم باطل نشده؟ شده واقعا شده. همه چیز مدتهاست باطل شده و من در این تعلیق خودخواسته شناورم و از عذاب این چرخش مداوم تهوع گرفتم. خب بذار فرود بیام. اصلا بذار با این یک قدم کوچولو واسه خودم هم باطلش کنم تا خاطرم جمع بشه. یک قدم کوچولو. یک قدم خیس. خیس! این رطوبت پاک نیست. این نم آب نیست. مال آتیشه. اگر کبریت بکشم این خیسی شعله ور میشه. خدایا! من چه مرگم شده! تقصیر کمده. خدایا این کمد لعنتی! واسه چی من همیشه چیزهای نباید رو در زمانهایی که نباید پیدا میکنم؟ اونجا هیچ چی نبود واقعا نبود یعنی واقعا هیچ کدوم ازمون نفهمیدیم که اونجا باید دقیقتر مرتب بشه؟ هی بسه من زده به سرم هر غلطی رو که نباید کرد اصلا سلامت جسمم در این زمان باید حفظ بشه اگر لازم بشم… یعنی حالا با یه قدم کوچولو سلامت جسم خط برمیداره؟ فقط یه کوچولو. اندازه یکی از این فسقلیهای رنگی که روی میزم با شکلاتهای کوچولوی قهوه پر شدن و… بر شیطون لعنت از دیشب خر شدمها این چه نکبتیه مغزم رو میجوه اصلا مگه این راهشه؟ از درد نمیشه فرار کرد. تا کی میشه ازش در رفت؟ باید ایستاد و باهاش رو در رو شد و درمونش کرد. این راه فرار عاقلانه ای نیست. خدایا لطفا اینجا دیگه تماشا نکن دستت رو بالا کن یه کمکی برسون من واقعا نباید اشتباه کنم این خطرناکه. احتمالا خدا داره میخنده. تقریبا صدای خنده هاش رو میشنوم که میگه من کمک کردم. من بهت عقل دادم که تحلیل کنی و بفهمی. من بهت اراده دادم که به کارش بگیری و ادراکی که بپذیری راه های فرار موقت و تاریک به جاهای مثبتی نمیرسن. خودت رو ببین؟ از اون جسم فلزی تاریک جدا شدنی نیستی. چون یک بار برای رهایی از گیری که منطقا گیر تو نبود و خودت رو به غفلت گرفتارش کردی به یک فرعی اشتباه رفتی و هنوز قادر به خروج ازش نیستی. بارها پریدی تا به اون طرف این حصار سیاه بری. چندین بار تا نزدیک لب ارتفاعش هم رفتی ولی هر دفعه خوردی زمین و هنوز گرفتاری. همین باید واسه عبرت گرفتنت بس باشه. جز اینها چه کمکی ازم میخوایی؟
به نظرم این درسته. ولی خدایا من بدجوری خستم. بدجوری ضعیف شدم و بدجوری… این فکرها نباید توی سرم باشن. آخر هفته به احتمال بسیار قوی میریم به ارتفاعات و من از خیلی موارد آزاردهنده دور میشم. هرچند موقت ولی شاید کمک کنه. خدایا! آخه واسه چی این اتفاق افتاد؟ من واسه چی نفهمیدم؟ و الان واسه چی با وجود آگاهیم به خیلی موارد اینهمه توی خودم اذیت میشم؟ و چرا باید همچنان اصرار به حضور در موقعیتی داشته باشم که میبینم اینهمه اذیتم میکنه؟ از بس احمقم. شاید هم جبره. ولی چه جبری؟ یعنی باید انتقام پس بدم؟ واقعا من با کسی همچین معامله ای کردم؟ معترفم که پیش از96خیلی خیلی عوضی بودم ولی خدایی خاطرم نیست با هیچ وجودی همچین کاری کرده باشم. گاهی بهش فکر میکنم. متمرکز میشم. عمیق و دقیق فاضلاب گذشته رو زیر و رو میکنم بلکه بفهمم. شاید چیزی باشه که از خاطر برده باشم. خیلی چیزها اونجاست. خیلی چیزها که دلم میخواد دیگه نبینمشون ولی خدایی هیچ کدوم از این جنس نیستن. خب واقعیتش هستن ولی نه این مدلی. من واقعا هیچ کسی رو به خاطر اینکه اذیتش کنم اینطوری اذیت نکردم. خیلیها شاید اذیت شدن ولی آخه چی از دست من برمیومد اونها خودشون اصرار داشتن که این… من در موقعیت خطرناکی بودم حتی نمیتونستم مستقیم نصیحتشون کنم فقط میگفتم نه. نه. نه. فقط شبیه یه بچه ملخ لعنتی میترسیدم فقط اون مدل مزخرف توی خودم میلرزیدم تا بلایی سر خودم نیاد و آخ کثافت کثافت کثافت لعنتی همیشه بلا سرم میومد همیشه من متهم مقصر مجازات میشدم همیشه یه جایی ازم بدجوری داغون… آخ کثافت! کثافت! کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافت کثافته کثافته کثافت نمیتونم تحمل کنم نمیتونم تحملش کنم نمیتونم الان یه چیزی اطرافم
برمیگردم الان نمیتونم برمیگردم.
خب به نظرم یهخورده تحت کنترلم. من نباید از مهار خودم در برم. دفعه آخر پدرم رو درآورد تا2روز حتی واسه بلند کردن دستم خسته بودم و شکر خدا کسی نفهمید این خستگی از کجاست دیگه نباید اجازه بدم پیش بیاد. من واسه این مدل افسار پاره کردنها دیگه پیر شدم. واقعا ترجیح میدم همه چیز در مهار باقی بمونه و… ولی واسه چی اون زمان این مهار رو ول نمیکردم تا اونهمه داغون نشم؟ واسه چی یه بچه ملخ ترسیده و همیشه زخمی بودم به خاطر چیزهایی که به خدا تقصیر من نبودن واسه چی به جای اونهمه ترسیدن اون عامل قویتر که اگر واقعا به خودم مسلط میشدم اصلا قویتر از خودم نبود رو به جای پذیرفتن نفله نمیکردم تا الان از یادآوریهای تاریک لعنتی حس تحقیر روانیم نکنه؟ من واسه چی اجازه میدادم اونهمه… اونهمه… هیچ کلمه ای واسه توصیفش پیدا نمیکنم خدایا نمیخوام یادم بیاد از تصورش از خودم در میرم نمیتونم خودم رو حفظ کنم خدایا نمیتونم. آخ لعنتی نمیتونم برمیگردم.
ظاهرا هنوز در برابر این یادآوریها ایمن نشدم. ولی باید بشم. اون زمانها گذشتن و تموم شدن. من حالا دیگه اون بچه ملخ همیشه مچاله نیستم که هرچی در خودش مخفی میشد باز آخر ماجرا هدف میشد برای… آخ کثافت. کثافت! اگر این لحظه دم دستم… خدایا این لحظه میتونم یه کوه خاکستر درست کنم از… لعنت! آخ لعنت! لعنت بهت پریسا فقط اگر اونهمه عاجز خودت رو رها نمیکردی! خدایا نمیتونم. آب. آب سرد لازم دارم. برمیگردم.
خب به نظرم دیگه بسه. ببین از کجا به کجا رسیدم من داشتم حرص یه چی دیگه رو میخوردم و الان… بسه پریسا! تو در حال هستی. حالا روحته که اگر نجنبی بیشتر از این زخمی میشه. تو که اینو نمیخوایی. میخوایی؟ فرار به درد نمیخوره. آتیش راهش نیست. اون قدم کوچولو رو بیخیال شو. خودت رو سفت بگیر و با قدمهای سفت ازش رد شو. انتقام، امتحان، هرچی که هست رو بدون کمک گرفتن از آتیش خیس پشت سر بذار و اگر خطایی کردی پاش وایستا و جبرانش کن. با نجات خودت جبرانش کن و فقط ازش رد شو و برو. سخته ولی باید شدنی باشه. باید شدنی باشه باید! آخ لعنتی! خدایا کمکم کن!
گوش کن باز نشد. من نتونستم پست مرور این ماه رو بفرستم روی آنتن. خب که چی؟ باز نشد الان این باید حرصم بده؟ بذار باز نشه. اصلا بذار همینطوری بمونه. شاید واقعا لازمه این الان واسه من باز نشه. شاید من باید از این حس رها شم. شاید بد نباشه الان درست همین الان بشینم سر درسم به جای اینکه به اعصابم کثافت بزنم. فقط نمیشه قبلش یه قهوه… هی! یکی خوردم بسه دیگه دومیش دردسر میشه. ولی آخه من قهوه میخوام. فوریش رو خوردم نمیشه یه قهوه اصلی دم کنم؟ فقط یه شات کوچولو. راستی شات درسته یا شاط؟ مسخره! ول کن! قهوه رو بیخیال اذیت میشم. خب باشه اصلیش رو نمیخوام یه فوری دیگه. من قهوه میخوام قهوه میخوام. اه بسه! بذار یهخورده درس بخونم بعدش شاید. صبحم رو با پاد و این جنگ مزخرف کثیف کردم. بسه درس کمک میکنه. اینو چیکارش کنم؟ بزنم روی آنتن اینجا؟ بیخیال بذار بزنم از این اراجیفی که نوشتم کسی سر درنمیاره. ولی آخه این چه فایده ای داره؟ واسه چی من این چیزها رو مینویسم و میزنمش اینجا؟ واسه چی ننویسم؟ واسه چی نزنم اینجا؟ سایت خودمه! اینها هم مزخرفات خودم هستن! هرچی دلم بخواد اینجا میزنم. سایت خودمه! مال خودم! این مدلی دلم میخواد! گندش بزنن!
دیگه واقعا بسه ساعت9شد من باید درس بخونم. قطعا همه چیز درست میشه فقط نمیدونم کی. بیخیال. درس. دیرم شد. تا بعد.
دستهها