3شنبه عصر. نه3شنبه شب. گور پدرش نمیدونم.
مدتهاست اینجا ننوشتم. مدتهاست هیچ چی ننوشتم. الان هم دستم به نوشتن نمیره. دارم سعی میکنم بلکه بتونم دوباره دستم رو بگیرم به شکسته های کلمات و بلند شم. خدایا حس نوشتن نیست. حس نیست. هوا نیست. نفس نیست.
نمیتونم بنویسم. بدجور خستم. خیلی خستم خیلی. خدایا! غربت خاکت خیلی سرده. دیگه نمیتونم. خدایا! دیگه نمیتونم! منو ببر پیش خودت!
نمیتونم! ساعت6و17دقیقه عصر. تا بعد.
دستهها