جمعه18مهر1404. ساعت10شب. درست10 شب.
خیلی گذشته. هنوز هستم. هنوز اینجام. ویرانه هام هنوز نفس میکشن. عجب جون سگی دارم خدا!
حس توی روانم نیست واسه توضیح. فقط اینکه هستم. من هستم و زندگی همچنان جاریه. پیش میره و خواه ناخواه منو همراهش میبره.
زندگی با سفید و سیاهش. شبهای فوق تاریک. روزهای شبنما. دعاهای یک نفس. ورود به47سالگی. ثبت نام در نوبت پیوند کبد برای موقع لزوم. شروع آزمایشهام به عنوان اهدا کننده داوطلب. تأیید مرحله اول. رفت و آمد خونواده به تهران. التهاب عدم دسترسی به یک داروی لازم که توی آمریکا پیدا میشد و دستمون بهش نمیرسید. گیرهای اطراف. گیرهای شخصی. باریدنهای بی انتهای یواشکی. نصفه شبهای بیدار. مدرسه. سونیای کم توان ذهنی. فاطمه کوچولوی تازه وارد. دردسرهای محل کار. دردهای گفتنی و ناگفتنی. خبر خوش. ورود داروی مورد نظر به ایران. ماجراهای تهیهش. خدایا شکرت! به شدت شکرت! دلواپسیه تداخل داروها. انتظار ملتهب سفر قریب الوقوع خونواده برای تکمیل پرونده ثبت نام پیوند و مشاوره با دکتر. انتظار برای مرحله دوم آزمایشهای من به عنوان اهدا کننده. درسهای بسیار سیاه، بزرگ و تلخم از زندگی. آگاهی. تلخ، تلخ، سیاه. به تلخیه زهر، به سیاهیه شب. دعا و دعا و دعا.
خلاصه تمام دوران سکوتم. بیشتر از این امشب حس گفتن و نوشتن نیست. فقط دلم اعلام حضور خواست به خودم. بلکه به خاطرم بیاد هنوز هستم و هنوز باید باشم چون افرادی در اطرافم لازمم دارن. مادرم. برادرم.
خستم. خوابم میاد. چقدر خوابم میاد!
تا بعد.
دستهها