1شنبه شب. دیر وقته. داره10میشه. من بیدارم. باید مادر رو ساعت12و30دقیقه بیدار کنم. امشب ساعت2حرکت دارن به طرف تهران. فردا مشاوره و تکمیل پرونده ثبت نام پیوند کبد و مشاوره با دکتر و صحبت در مورد داروها و… خدایا من بیدارم. بیدارم!
تیمتاک. رادیو میوت. این روزها اگر تیمتاک باشم بیشتر اینجام. داخل همین کانال بی صدا که صدای موزیکش رو میبندم. چقدر این شبهای سیاه سردن! و چقدر بیداری تلخه! واقعا واسه چی من اینهمه خوابم برد! اینهمه سنگین! اینهمه طولانی! سالها و سالها! باورم نمیشه! از خودم بیشتر از این توقع داشتم! هی بسه! این حرفها الان چه فایده ای دارن؟ زمان که عقبکی نمیره. ولی این… ای کاش میشد کاری کنم که این تجربه سیاه واسه هیچ کسی تکرار نشه! شدنی نیست. آدمها باید خودشون تجربه کنن. کم هستن افرادی که عبرت میگیرن از تجربه هایی که مال خودشون نیست. خودم جزوشون نبودم. چقدر خدا واسم نشونه فرستاد چقدر دلیل داشتم واسه دیدن و عبرت گرفتن! چقدر صدای هشدار از طرف خدا بهم رسید واسه بیدار شدن و من تمام این زمان خواب بودم. ندیدم. نشنیدم. نفهمیدم! ای کاش میفهمیدم! شاید این زمان اینهمه درد نداشت! ای کاش نداشت! ای کاش!
بیخیال. با این ای کاشها چیزی عوض نمیشه. ای کاش میشد!
کسی چیز قشنگی گفت بهم. البته این زمان خیلیها خیلی چیزهای قشنگ میگن بهم. پس واسه چی اثر نمیکنه؟ واسه چی من رو به راهتر نمیشم؟
چی میگفتم؟ کسی چیز قشنگی گفت بهم. بحث از دست دادن بود. گفتم عمیقا حس میکنم باخت دادم. یکی از بزرگترین باختهای تمام عمرم. حس میکنم دست نخوردگیه روحم رو باختم. هرگز چنین حسی در هیچ کدوم از شکستهای زندگیم نداشتم و الان واقعا احساس میکنم یکدستی و یکپارچگیه وجودم رو باختم. حس میکنم بکارت روحم به خاطر هیچ یک هیچ بزرگ و پوچ برای همیشه از دست رفته و هیچ مدلی نمیتونم ترمیمش کنم. این حس تلخترین احساسیه که در تمام زندگیم تجربهش کردم و به شدتی که نمیتونم توصیفش کنم داره اذیتم میکنه. طرف گفت ببین پریسا! تو جنگ8ساله این کشور با بیگانه رو یادته. بچه بودی ولی نه اونقدر که یادت نباشه. توی اون جنگ افرادی شرکت داشتن که هنوز هستن. افرادی که حافظه هاشون پر از خاطرات فوق دردناکه. کسانی که معلول شدن. دست یا پا یا چشمشون رو از دست دادن. کسانی که قطع نخاع شدن و برای باقی عمرشون به ویلچر چسبیدن. تو خودت معلولی و میدونی چقدر سخته. اونها سلامت بودن و توی این جنگی که صحبتشه برای همیشه دچار نقص عضو شدن. خیلیها عزیز از دست دادن. پدرها. برادرها. همسرها و بچه هاشون. و الان اکثرشون دارن میبینن که این جنگ اصلا جنگ اونها نبود. اونها تمام زندگیشون پاشید و ویران شد. چیزهایی از دست دادن که هرگز نه جایگزین میشن و نه فراموش. اون هم به خاطر هیچ. به نظرت الان حال این افراد چه جوریه؟ خودت رو یه لحظه جاشون بذار. اونها زندگیشون رو از دست دادن برای ماجرایی که حالا میفهمن اصلا جزو داستانش نبودن. حالا خودت رو ببین! تو چی از دست دادی؟ یعنی باختی که تو حسش میکنی از مواردی که الان گفتم بزرگتره؟ به نظرت بیشتر از این افراد از دست دادی؟ تو هنوز خودتی. هنوز پریسایی. هنوز روی خط زندگیت داری پیش میری. فقط یه گوشه بزرگ از روحت بدجوری زخمیه. شاید هرگز شبیه گذشته هات نشی ولی بهتر میشی و باز بلند میشی و باز پیش میری. تو هنوز داری میجنگی. برای خودت. برای خونوادت. تو اونها رو داری و زندگیت و دردها و لبخندها و همه چیزت رو. به نظرت همین ها کافی نیست که به خودت بیایی و اینهمه خودت رو زجر ندی؟ واقعا لازمه این عذاداری سیاه و ساکت رو ادامه بدی و جهانت رو از اینکه الان هست سیاهتر کنی؟
طرف راست میگفت. خیلیهای دیگه هم راست میگن. فقط اینکه من به شدت احساس… خدایا! میشه کمکم کنی؟ من خیلی زیاد… خدایا! کمکم کن!
امشب واسه چی این کلیدها رو اشتباهی میزنم؟ نمیفهمم انگار دستم به دقت زمانهای دیگه نیست. چه دردم شده؟
میگم یه چیزی! من این شبها و روزها خیلی زیاد فال حافظ آنلاین میگیرم. هر زمان دلم میگیره، هر لحظه که روی قفسه سینم احساس فشار میکنم، هر موقع که دلتنگی ریه هام رو از هوا خالی میکنه، نیت میکنم و از حافظ میخوام باهام حرف بزنه. فالها اکثرا عالی میان. گاهی هم نصیحتم میکنه ولی معمولا در کنار نصیحتها چیزهای خیلی مثبت توشه. اگر اینها درستن پس واسه چی روان و ذهن من پر از شبِ؟ خدایا! کاش میشد به زبون خاک باهام حرف میزدی! من واقعا لازم دارم که با یک کسی حرف بزنم و اون یک کسی تو باشی. حرف که باهات زیاد میزنم ولی واقعا لازم دارم تو بهم بگی. چیزهایی رو که کسی نمیتونه بهم بگه چون این کسیها خیلی چیزها رو نمیدونن ولی تو میدونی. یادمه بابا میدونم که تو زیاد بهم گفتی. تمام نشونه هایی که الان میفهمم چقدر واقعی بودن رو تو واسم فرستادی. سالها فرستادی و من سالها ندیدم. خب باشه ندیدم. خدایا! منو ببین؟ من یه مشت خاکم. اشتباه هم زیاد کردم. میشه شبیه همیشه این بار هم تو کوتاه بیایی؟ باور کن تحملش واسم خیلی خیلی خیلی… خدایا! من نمیتونم! این جنس ضربه تحملش در توان شونه های خاکیه من نیست. همیشه میدونستم و همیشه میدونستی. تو کشیدیم عقب و منه احمق با اصرار اشتباه رفتم. خب باشه من اشتباه کردم. نفهمیدم. شبیه همیشه. ولی تو خدایی. شبیه همیشه. بیا نجاتم بده. یه کاری کن تا تموم نشدم. خدایا! خیلی بد بریدم. خیلی بد خستم. خیلی بد تمومم. نمیفهمم چی شد که به این خاکیه عجیب و غریب زدم. هرچی بگی بهم وارده. من اشتباهی ام من متهمم من مجرمم. من نشنیدمت ولی تو خدایی تو میشنویم تو میبینیم تو بلدیم من دارم میپاشم بیا شبیه همیشه خدایی کن نجاتم بده! فقط این سرمای جهنمی رو از سرم پاک کن! خدایا! تمام عمرم از مواجهه با این مدلش پرهیز کردم و ببین حالا خودم رو کجا و به چه طرز مضحکی گرفتار کردم! میدونم خریت زیاد کردم ولی اینو هم میدونم که تو همچنان خدایی. خدای همه و خدای من. میشه اینجای حادثه هم شبیه همیشه خدای مهربون من باشی؟ میشه کمکم کنی؟ میشه از این گذار تاریک ردم کنی؟ من واقعا تنهایی نمیتونم! خدایا! من نمیتونم!
عجب اوضاع مضحکی! الان باید واسه رو به راه بودن همه چیز در فردا توی اون بیمارستان دعا کنم ولی ببین دارم از چی نق میزنم! خدایا! بدجوری کمک میخوام و بدجوری نابلدم در گفتن اندازهش. ولی گفتن لازم نیست تو تمامش رو میدونی. تمام حسم تمام دردم تمام نفسهام رو بلدی. خدایا! نفس قسم دادن ندارم. بیا کمکم کن! من نمیتونم واسه کسی توضیحش بدم! جز تویی که ناگفته تمامم رو بلدی. خدایا! کمکم کن! از این زمهریر تلخ نجاتم بده! خدایا! نجاتم بده! من این زمان در جاده شب گرفته زندگیم پیش میرم در حالی که چیزی بسیار فراتر از تحملم رو روی شونه های داغون روانم میبرم و مادرم و تنها مادرم در تمام ثانیه های تحمل این کابوس بیدار در کنارمه. اصلا تصور نمیکردم زمانی سرم رو به شونه هاش تکیه بدم و این مدل بی پروا واسش بگم و ساده ببارم. این شبها اون قصه سکوتهام، داستان دلتنگیهام، و جریان اشکهای ناگهانیم رو میدونه و لحظه به لحظه در پشت سر گذاشتن توفانهای گاه و بیگاهم همراهمه. خدایا! از دستم حرصی هستی؟ میخوایی مجازاتم کنی؟ تو درست میگی ولی ببین! خدایا منو ببین! منو بیخیال تا هر جا که بگی سیاهم ولی خدایا! به خاطر مادرم! به عدلت به مهرت به خداییت! خدایا میدونم حقمه ولی تو خدایی به خاطر مادرم به خاطر برادرم! خدایا! خدایا نجاتم بده! خدایا! نجاتم بده! نجاتم بده!
بذار دیگه بس کنم. هرچند اینجا دیگه کسی نمیاد. کاش هرگز اینجا رو کسی پیدا نکنه! بذار اینجا فقط مال خودم باشه! جایی برای خودم که فقط خدا جاش رو بلده و اگر بخواد میاد تا مهمون نق زدنهام بشه. خدایا! میایی؟ مهمون شبهای من میشی؟
دیگه بسه بذار این متن رو ببندم و برم کتاب بخونم. دیگه حس نوشتن ندارم. دفعه بعد شاید بتونم نقهای معمولیتر بزنم. در مورد کتاب و مدرسه و همه چیزهایی که میشه اسمشون رو روزمرگیهای زندگی گذاشت. الان دیگه حسش نیست. جایی هم توی خلوت من واسه این روزمرگیها نیست. خیلی چیزها دلم میخواد از این روزمرگیها بگم که الان حسش نیست. جاش هم توی سر تبدار من نیست. باشه واسه بعد. ساعت10و32دقیقه. تا بعد.
دستهها