به نظرم باید بگم5شنبه صبح. ولی چه مدلی جور درمیاد الان نصفه شبِ که! خب نمیدونم ساعت1و25دقیقه نیمه شب4شنبه حالا خودت هر مدلی دلت میخواد توی سرت تاریخ بزن.
بذار ببینم آخرین تاریخی که اینجا بودم کی بود؟ ولش کن خیلی پیش بود. هی! دلم تنگ شده بود واسه وراجیهای یه طرفه. وای خداجون حسابی گرفتارم، بدجوری درگیرم، حسابی دلواپسم، گرفتار زندگی، درگیر درس و کلاس، دلواپس امتحانات و نمره ها و کلاسهام، ولی حسابی مثبتم. نخند واقعا هستم. من عالی ام. واقعا حسم حرف نداره. فقط امشب اینطوری نیستم مدتهاست که همین مدلم. واسه چی باید جز این باشه؟ وضعیت برادرم از پارسال بهتره. آینده رو جز خدا کسی نمیبینه لحظه رو عشقه و در این لحظه همه چیز مثبته خدا هم که هست و میدونم خیال نداره ولم کنه بی افتم پس همه چیز مثبته و مثبت هم باقی می مونه. داشتم میگفتم. برادرم از پارسال بهتره، مادرم از این بهتر بودن حسش مثبتتره در نتیجه حالش بهتره، خودم حسابی با استرس درس و کلاس زبان اوخ عجب ترم مزخرفیه ترمی که داخلش هستم و خلاصه حسابی مشغولم، امکان نق زدن هم تا دلم بخواد موجوده، در خارج از زمانهای درس خوندن کلی کتاب میخونم، از انتظار واسه تعطیلات آخر هفته هرچند نه تفریح میرم نه غذا از بیرون سفارش میدم نه چیز جدیدی واسه خودم میخرم ولی لذت میبرم، کار با گوگل میت رو با کمک بارد و عادل یاد گرفتم و تجربهش رو واسه اولین بار در یک کلاس واقعی آزمایش کردم و حسابی موفق بودم، به سرعت باد دارم از شر اضافه وزنم خلاص میشم، 2تا اسلایم اگر اسمش رو درست نوشته باشم واسه مدرسه و کلاسم با هزینه خودم خریده بودم که چون پولش رو از جیب خودم دادم با وجدان راحت یکیشون رو واسه خودم کش رفتم، آخجون یادم باشه فردا باهاش بازی کنم، یه کیبورد عجیب غریب گیر آوردم که اوخ یادم باشه بازش کنم باهاش تمرین کنم دستم روش روون بشه سر بزنگاه گرفتار نشم، از سال تحصیلی بیشتر از2ماه گذشته و اوضاع شکر خدا بدک نیست، و خب این یکی رو نمیگم و جاش نقطه چین میذارم چون دلم میخواد، ………… و همچنان یه عالمه نقطه، و خلاصه ایام به کامه و خدا رو چه دیدی شاید بیش از پیش به کام بشه که ایشالله بشه و من بیش از حال حالش رو ببرم. خلاصه اینکه جدی جدی واقعا خوبم. خداجونم شکرت!
اگر فردا یه کوه درس سرم نریخته بود دلم میخواست یه کار درست درمون واسه خودم کنم که البته نمیشه چون بدجوری درس دارم و بیخیال روزهای دیگه هم روزهای خدا هستن. آهان راستی کمر این ترم شکست و از16جلسه9تاش رفت فقط7تا جلسه دیگه موند که هرچند توی این7جلسه3تا امتحان وحشتناک در پیشه ولی در هر حال7تا بیشتر نمونده و بعدش نتیجه هرچی باشه ترم تموم میشه و آخجون، اگر هفته آینده گذرم به بازار ترکمن بیفته با این کاهش وزن سریع و متعادل شدن ویتامینهام مجازم یه کوچولو ناپرهیزی کنم و بدون اینکه از بهداشت غذاهای اون بیرون بترسم از عمو شهرام یه دونه نوتلا بخرم بخورم که البته میدونم بعدش با توجه به وضعیت جدید جسمیم حال معده بیچارم خراب میشه ولی ارزشش رو داره، بیش از ماه های اخیر هوس خوردن میکنم که البته نتیجه شبیه امروز به به هم خوردن تنظیمات گوارشم ختم میشه که خیالی نیست اوضاع امنه، اوه خدایا اگر بشمارم مثبتها رو تا فردا شب باید بنویسم و من الان باید خواب باشم فردا باید زودتر بلند شم درس بخونم وای خداجون!
خلاصه اینکه اوضاع خوبه و من خوبم و همه چی خوبه و البته از اونجایی که من همیشه نق میزنم و چه خوب کاری میکنم، این خوب بودن کافی نیست و من بهترش رو میخوام پس ای کاش موقعیتی پیش بیاد یا پیش بیارم که بتونم موارد بیشتری واسه ذوق کردن جور کنم و حسابی ازشون ذوق کنم. دیوونه هم خودتی خب چیه خوشم میاد. از همه چی خوشم میاد. از تعطیلات خوشم میاد از کاهش وزنم خوشم میاد از تجربه جدید گوگل میت خوشم میاد از بالا رفتن نمره های کلاس زبانم خوشم میاد از دیدن خنده های مادرم و خاطر جمعی خونواده برادرم خوشم میاد و از این حسم به کل زندگی خوشم میاد و از کل زندگی خوشم میاد از خدایی که خدای عزیز منه هم خوشم میاد که هر روز عمیقتر حس میکنم بغلم کرده و هرچی هم در زمانهای تاریک نقهای مزخرف بهش میزنم باز قهر نمیکنه و زمانی که دوباره عاقل میشم میبینم هنوز باهام آشتیه و خدای مهربون خودمه و با هزاران نشونه بهم میگه منه نق نقو ی دیوونه ی بی مخ رو با تمام ابعاد اخلاق زهرمار نکبتم دوست داره. آخ جون!
خیلی وقته میخوام بیام اینجا این چیزها رو بنویسم ولی خدایی واقعا زمان نداشتم از بس گیر این اسپیکینگهای نفله شدم هر جلسه4تا متن باید از خودم بنویسم هر بار هم باید از درس اول بخونمشون و وای خدا واسه شنبه باید36تا متن بخونم که4تا شون رو همین امروز نوشتم اصلا نخوندمشون و وااایییی خداجون وووییی خداجون وووییی خداجونم وای خداجونم شبیه جا آمپول دردم گرفت وای خداجون!
بسه دیگه ساعت1ربع مونده به2نیمه شب باید واقعا تمومش کنم و برم بخوابم فردا صبح موقع بلند شدن گریهم درمیاد باید بجنبم. هی بابا زمان! وایستا نرو بذار برسم! عمری اگر باشه که امیدوارم باشه چون اگر دست خودم باشه و انتخاب با خودم باشه ابدا خیال مردن ندارم میخوام زنده باشم و از نفس کشیدن کیف کنم، باز در زمانهای یهخورده آزادتر میام اینجا دیوونه بازی درمیارم. ساعت دقیقا1و47حالا شد48دقیقه نیمه شب. بابا زمان سر جد عصای خوشگلت وایستا اومدم! تا بعد.
دستهها