دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

ازت ممنونم شب!

جمعه شب.
خیلی چیزها واسه گفتن هست ولی حسش نیست. عصرهای جمعه همیشه متفاوتن ولی امروز نه امشب فقط یه مدل حس کرختیه عجیب دارم. امتحان شفاهیه پایان ترم تموم شد. کتبیش4شنبه صبحه. ساعت9باید اونجا باشم. بقیه آنلاینن و من هم شبیه عصرهای جمعه متفاوتم.
روزها دارن روشنتر میشن. و البته بلندتر. خیلی آروم. خیلی نامحسوس. اعتراف میکنم که یقین داشتم این دفعه دیگه در نمیرم. ولی ظاهرا هنوز زنده ام. از این یکی هم نه با قدمهای سفت، بلکه این بار با خزیدن، اما به هر حال زنده گذشتم و هنوز هستم. هنوز اینجام. از روی خاک سرد زیر زخمهای قفسه سینم سر بالا کردم و با نگاه از پشت پرده سرخ خونی که مال خودمه در دوردستها دنبال خورشیدی هستم که هنوز تا طلوعش شاید زمان باقیه ولی میدونم که عاقبت طلوع میکنه. اینو میدونم چون طلوعش دست خودمه.
دارم یه کتاب میخونم. اسمش هست نگذار جنگل تسخیرت کند. 2تا پسر جوون توی یه مدرسه شبانه روزی دارن با یه جنگل هیولا میجنگن. طراحیهای یکیشون خالق هیولاها بوده و حالا هرچی ازشون میکُشَن موفق به نابودیشون نمیشن. اما تازه فهمیدن که دومی با داستانهایی که مینویسه میتونه متوقفشون کنه. اینهمه مدت کلید توی دستهای خودشون2تا بود. بله دست ماست. طلوعها دست ماست. این خودمون هستیم که باید خورشیدمون رو از تیرگیهای نفرین شده بیرون بکشیم. ای کاش من بتونم مال خودم رو بیرون بکشم چون شبم حسابی طول کشیده و من از اینهمه سیاهی بدجور خستم.
بله صبح میاد. شب گذراست. و من چقدر یادگاریهای سرخ و دردناک از این گذار تلخ و توفانی روی همه جای روانم دارم.
خاطرم هست سالها پیش، یه جایی یه آشنای دیروزی نوشته بود از اونهایی که بهم یاد دادن دنیا به اون سفیدی که خیال میکردم نیست ممنونم. اون زمان چیزی نمیشد به اون شبزده ی خسته بگم. آخه اونی که به تصورش یادش داده بود دنیا به اون سفیدی که خیال میکرد نیست خود من بودم. حالا هم خیال ندارم گوشی رو بردارم بهش زنگ بزنم و چیزی بگم. الو؟ سلام خوبی؟ زنگ زدم درباره اون جمله ای که سالها پیش فلان جای اینترنت نوشتی حرف بزنم. عجب تصویر مزخرفی! ولی با این علم یا دسته کم با این امیدواری که اون آشنای دیروزی اینجا رو نمیخونه اینجا میتونم همه چی بگم. و حالا خیال دارم اینجا بگم که چقدر از نویسنده ی اون جمله متشکرم. اون راست میگفت. باید از کسانی که یادمون دادن دنیا به اون سفیدی که تصور میکردیم نیست ممنون باشیم. اگر اهل عبرت باشیم. من نبودم. ولی به نظرم حالا دیگه باشم. من برخلاف اون آشنای دیروزی از کسانی که یادم دادن دنیا به اون سفیدی نیست توی هیچ نوشته ای تشکر نمیکنم. چون اونها رو بی هیچ کلامی فقط به عدل خدا سپردم نه به رحمتش. به نظرم باید معترف باشم که اون آشنای دیروزی از خودم خیلی مهربونتر بود. اون در انتهای نوشتهش همچین چیزی واسه من نخواسته بود زمانی که باور داشت من معرف سیاهی بهش بودم. شاید هم خواست و خدا شنید من نمیدونم. اما یه چیزی. آیا واقعا اون عامل تاریک من بودم؟ اینو هرگز شاید نشه بفهمیم. خودم خیلی سعی کردم که بفهمم. من تقصیرهای خودم رو مدتها پیش در خلق اون تصویر تاریک در بارگاه عدل خدایی که بدجوری بهش معتقدم پذیرفتم. نمیدونم اون آشنای دیروزی منو به عدل خدا سپرده بود یا نه. ولی خودم این کار رو کردم. در درگاه عدل پروردگار خودم رو به عدلش سپردم. من هرگز نمیخواستم نقاش همچین نقش سیاهی در قاب تصورات کسی باشم که زمانی اونهمه عمیق واسم عزیز بود. به هیچ عنوان حتی در کابوسهام هم اینو نمیدیدم. اما ظاهرا اینکه فقط یه چیزی رو نخواییم واسه متوقف کردنش بس نیست. من خودمو به عدل خدا سپردم و ازش خواستم به اندازه تقصیرم مجازاتم کنه تا بدهکار نباشم. و خدا مجازاتم کرد. ای کاش واسه پرداخت حسابم کافی بوده باشه. و در تمام اون لحظه ها برای کسی که تصور میکرد یادش دادم دنیا به اون سفیدی که تصور میکرد نیست دعا کردم. اونقدر دعا کردم که به نظرم میرسید نفسم از قفس سینم با دعاهام آزاد میشه و میره به جهنم بدون اینکه مهلت پایان پرداختهام رو پیدا کنم. من هنوز زنده ام و اون آشنای دیروزی شکر خدا هنوز در دسترسه و تا جایی که خودم از روزهاش آگاهم خدا چیزی، چیزهایی بهش داده که از هر نگاهی زیباترین ستاره های دلها هستن. فقط خدا میدونه چقدر از این انتها دلشادم. و حالا نوبت خودمه. نوبت منه که کسی رو به عدل خدا بسپارم. اینجا هم تقصیرهای خودم رو میپذیرم. من باید زودتر یاد میگرفتم که دنیا به اون سفیدی که زمانی تصور میکردم نبود. میگفتم که میدونم ولی خوابم برد. با زمزمه های تقلبیه جنگلی که وجود نداشت خوابم برد. اون بیرون قیامت بود. شب بود. فشار بود. درد و خستگی بود. و من فرار کردم. به داخل سراب فرار کردم و اونجا سایه ای از جنس سراب اصرار داشت که حقیقته. اولش باورم نشد. من هیچ زمانی حقیقتهای سفید رو هم باور نداشتم. سایه ها که جای خود داشتن. اما این یکی در زمانی به واقعی بودنش اصرار داشت که من به شدت گیج از ترس و از خستگی فقط یه نفس هوای تازه لازمم بود. چقدر خسته بودم! چقدر خوابم میومد! و چقدر اون صدای لالایی واسم عمیق و شفاف بود. باورهام خوابشون برد. گاردهای روحم برای اولین بار در تمام عمرم به خواب رفتن، بی حس شدن و سقوط کردن. داخل شهر سراب آفتاب بود. سایه ها در آفتاب موندگارن. سایه ای که واقعیت نداشت واسم از حقیقتهایی لالایی میخوند که من هیچ زمانی باورشون نکرده بودم و من رویا میدیدم. رویاهام چقدر قشنگ بودن. اما از اونجایی که روز و شب هیچ کدوم موندگار نیستن، عاقبت روز گذشت و شب اومد. آفتاب رفت و سیاهی اومد. زمستونی چنان سرد و چنان ترسناک که سرابِ هیچ بهاری در برابرش رنگ نداشت. سایه ای که واقعی نبود سعیش رو کرد. واقعا تلاش کرد تا روحی که با سرابِ لالاییش به خواب رفته بود رو دوباره از یلدا پس بگیره. سخت بود. توفان بود. باد نعره میکشید. جهنمِ خدا برای مهمونی به خاک اومده بود. هیچ آوازی شنیده نمیشد. شب سرابِ ستاره ها رو خورد. سیاهی فاتح شد. توفانِ سیاه وزید و وزید و نقابها رو پاره کرد. ماسکها غبار شدن. سراب ویران شد. شب این بار پوشاننده نبود. شب آشکار کننده بود. حقیقتِ عریان واضحتر از هر توفانی در برابرِ نگاهِ غافلگیرم قهقهه میزد. و منی که دیگه وجود نداشتم، عمیقا یقین کرده بودم که این بار جونِ سالم به در نمیبرم. باور به ویرانیه خودم، تنها باوری بود که هنوز پابرجا و استوار در وجودم باقی بود و لحظه به لحظه قویتر میشد.
اما من حالا اینجام. چون صدایی، صداهایی از ورای اون جهنمِ توفانی صدام میکردن. هنوز کسانی هستن که لازمم دارن. من باید از این گذار زنده میگذشتم چون هنوز دستهایی هستن که دارم میبینم چقدر سردن و چقدر عمیق میتونم با گرفتنشون گرمشون کنم. بعد از این، زمانی که به صبح برسم، زمان خواهم داشت که واسه ویرانه های برجهای روحم که برای همیشه از بین رفتن سوگوار باشم. اما هنوز کارهایی هست که باید انجامشون بدم. همسفرهایی که بارها در دل این یلدای زمهریر به زبون آوردن که چقدر زیاد و چقدر عمیق توی دل این جاده به استحکام حضورم احتیاج داشتن و هنوز دارن. بله من زنده ام. همچنان در تلاشِ دوباره بلند شدنم. اما حالا دیگه کاملا آگاهم که دنیا به اون سفیدی که تصور میکردم نیست.
از شب ممنونم. شبی که تلخترین و یلداترین یلدای تمام عمرم بود و هنوز به انتها نرسیده و آخرش رو کسی جز خدا نمیدونه. خیلی سنگین بود برای شونه های من، اما خیلی چیزها رو در لایه های تاریک و پریشان از توفان و تگرگش نشونم داد. چیزهایی که زندگی با تمامِ تلخ و شیرینش45سال سعی کرد بهم درس بده و من یاد نگرفتم. حالا چندتا از این درسها رو بلدم. حالا پشتِ پرده هایی از زندگی رو دیدم که اون زمان هرگز نمیتونستم ببینمشون. حالا حس میکنم زخمهای این گذار چقدر عمیقتر و پخته ترم کردن. هی شب! ازت ممنونم. خیلی تلخ اما خیلی اثربخش بودی. اما حالا، لطفا دیگه عقب بکش. من هرچی لازم بود در آینه های تاریکت ببینم دیدم. لطفا دیگه دست از قصه ی همسفرهای من بردار. ما برای ادامه ی جاده ی زندگی به نور احتیاج داریم.
خدایا چقدر چرت و پرت نوشتم. دلم میخواد بیشتر بنویسم ولی4شنبه توی راهه و واسه کلاس فردا هم عملا درس نخوندم. دلیل نمیشه چون نمره های فردا در امتحان شفاهی اثر چندانی ندارن بیخیالشون بشم. فردا صبح سر کار زمان واسه تمرین و تکرار زیاد نیست و… اوه نمیدونم فردا مدارس چه جوری میشن. آنلاینن یا حضوری؟ گندش بزنن من نمیدونم الان از کجا بفهمم؟ بیخیال. راهش پیدا میشه. فعلا دیگه بسه. بذار یهخورده لغت بخونم واقعا باید بخونمشون. ساعت8و35دقیقه جمعه شب. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *