خب الان جمعه هست و وایفای دیوانه دیروز باز نشد الان هم نشد و این لحظه به گوشی آویزونم و هرچند اونقدر یواشه که انگار روی کول لاکپشت سوارم اما بذار ببینم میتونم دیروز رو اینجا بچسبونم یا نه.
5شنبه صبح. نه صبح تموم شده5شنبه ظهر.
13به در. شکر خدا مادرم رضایت داد با فامیل بره بیرون. امیدوارم واسش مفید باشه از نشستن توی این4دیواری و اخبار افتضاح و دلواپسیهایی که واسه رفعشون کاری از اون و از خودم برنمیاد چیزی نصیبش نمیشه. اصرار داشتن همراهشون برم که شکر خدا نرفتم. من میتونم یهخورده، نه خیلی، مادرم رو از اون حس و حال خارج کنم ولی به خودم نمیتونم دروغ بگم. ترجیح میدم همینجا توی بغل این4دیواریه در حال حاضر ساکت و امن توی حال و هوای خودم باشم. با تمام حسهام که حرف زدن در موردشون فایده نداره پس نمی زنم.
یه پیامک از وزارت بهداشت واسم اومد که190رو بگیرید بعدش9رو وارد کنید و با مشاوران ما صحبت کنید. من به نشونه ها خیلی معتقد… هستم یا بودم؟ در هر حال زنگ نزدم. چی میشه به اونها بگم؟ من ساپورتهای روحی اونها رو لازم ندارم. من خودم میدونم چی میخوام که درمون بشم و هیچ کدوم از درمونهای من پیش اونها که پشت شماره9وزارت بهداشت نشستن نیست. من یه انتهای شاد واسه این جنگ میخوام. من یه سری جزوه ی مرتب تا عصر شنبه15فروردین میخوام. من خاطرجمعی از وضعیت مثبت برادرم رو میخوام و این اطمینان که بیماری دست از سرش برداشته یا به همین زودی برمیداره. من اینترنت میخوام من منابع کتابهای داستانم رو میخوام من… یه سری چیز دیگه هم میخوام که میدونم نباید بخوام و… من ساپورتهای شماره9وزارت بهداشت رو نمیخوام اینها به درد من نمیخوره.
کار زشت دیروزم اصلا واسم مفید نبود. برعکس حسابی اوضاعم رو خراب کرد که هیچ خوشم نیومد و در نتیجه امروز دیگه تکرارش نکردم. شاید بعدا یه مدل دیگه امتحانش کنم ولی خیلی محتمل به نظر نمیاد. تنها کمکی که بهم کرد باز کردن توهم همون زنجیرهای کذایی بود که شاید واقعا توجیه موجهی واسه کثیفکاریهایی شبیه این نباشه. نه نمیخوام. واقعا به درد نمیخوره. این مدل کلیدها واسه رسیدن به آرامش اثربخش نیستن. نه برای من. خوشم نیومد. حالاها دلم تکرارش رو نمیخواد با اون نتیجه های نکبتش.
اینجا سکوته. اثری از صدای اخبار نیست. چه خوب! همهش حرف حرف حرف. هیچ صدایی از محکوم کردنها، از تهدید کردنها، از اعلام کردنهای موشک بارانهای گذشته و آینده، از خبر حمله های جدید2طرف، از داغون شدن سقفها و دیوارها و زندگیها توی کشورهای منطقه، و از صداهای بی اثر و فریادهای درهم و سیاستمدارانه ی متفاوت و متناقض نیست. نمیدونم الان اون بیرون چی داره میشه. چه خوب! نمیخوام بدونم. چیزی عوض نشده. همه حرف میزنن. محکوم میکنن. تهدید میکنن و اخبار پر از اطلاعات بیشتر در مورد ویران شدنها و دروغهای رنگارنگ از همه طرف در مورد اینکه گوینده ها میخوان همه جهان باور کنه که خودشون تا اینجا پیروز این ماجرای تلخ بودن و در آینده هم پیروز نهایی خواهند بود. اینها رو واسه چی باید بخوام که بدونم؟ اینها درمونهای من نیستن. هیچ کجای این جهنم شلوغ نگفته شفای برادرم کجاست. نگفته جنگ کی و چه جوری تموم میشه. نگفته من چه جوری دستم به اینترنت و نرم افزارهای تبدیلم و جزوه های درست درمونم میرسه. بذار این سکوت موقتا پابرجا بمونه. بذار چند ساعتی من و تنهایی با هم خلوت کنیم. بذار توی این مهلت کوتاه چند ساعته من خودم باشم. بدون اون ماسک مزخرف خنده ها و سوت زدنها و مسخرگیهای تقلبی.
کتاب تکراری ای که داشتم میخوندمش تموم شد. خوشحالم که دوباره خوندمش. چه جوری دفعه ی اول اینهمه گفتنی رو زیر پوسته ی بالاییه داستان نشنیده بودم؟ گفتنیهایی که فریاد شده بودن و من پس من چه جور کتابخونی هستم که زبون اصلیه قصه های توی دل کتابها رو نمیفهمم؟ اگر اینترنت این کشور دوباره باز شد و من دستم به کتابهای جدید رسید از حالا دقیقتر میخونمشون. و این کتابه… قشنگتر و عمیقتر از چیزی بود که دفعه ی اول از خوندنش تصور کرده بودم. اما این زنه… یعنی من این طوری ام؟ نه به نظرم… خب شاید یه جاهایی. یعنی گاهی در بعضی موارد… شاید… یهخورده گاهی… ولی در یه چیزی قطعا شبیهشم. اون گم شده بود. توی خودش و بین جهانهای اطرافش. اون فقط لازم داشت جهانش رو جهانی که جا و جایگاهش درش بود رو پیدا کنه. عاقبت هم نمیدونم پیداش کرد یا نه. رفت واسه پیدا کردنش و… کاش موفق بشه! ولی تا زمانی که از اون جاده نگذشته و از صفحه ی داستان خارج نشده بود، حضورش خیلی چیزها رو عوض کرد. اون حضور به ظاهر اعصاب خرد کن کمک کرد که خیلیها جهانشون و جهان هم رو پیدا کنن. خیلیها به جایگاه خودشون در جهان خودشون رفتن و خیلیها هم در پناه سایبونهای جهانهای دیگه جاشون رو پیدا کردن تا سر فرصت جهان خودشون رو کامل یا پیدا کنن. و این حضور که همه چیز رو عوض کرد چقدر تنها بود! دلم میخواد کتابه رو واسه دفعه ی سوم هم بخونمش.
شمع من همچنان در حال سوختنه. خیال میکردم دیشب تموم بشه اما نشده. هنوز روشنه و بعید به نظر میاد اما نمیشه امشب هم روشن باشه؟ تا صبح فردا؟ تا صبح شنبه؟ تا… کاش شمع خوشعطر من حالاها تموم نمیشد!
ساعت13و2دقیقه. حالاست که مادرم زنگ بزنه بگه ناهار خوردی؟ کاش یادش بره! واقعا سیرم. و نمیخوام با گفتن اینکه هنوز طرف یخچال نرفتم دلواپسش کنم. خدایا! این چرت خدایانه ی تو کی تموم میشه؟ میشه دیگه بیدار بشی یه دستی بالا ببری تا این خاکیهات دست از روانیبازیهاشون بردارن و دنیا رو بیشتر از این داغون نکنن؟ اصلا خداجون این چه تفریحی بود تراشیدی واسه خودت؟ خب اگر از بیکاری و تماشای هستیه تکراری حوصلهت سر رفته بود یه کار بهتر میکردی واقعا خلقت آدمیزاد وسط نظم جهانت اینهمه لازم بود؟ آخه خودت ببین اینها با جهان و با همدیگه و با خودشون چیکار کردن؟ اگر نظر منو بخوایی که نمیخوایی، از نگاه من دنیا بدون آدمیزاد واقعا جای بهتری میشد. باقی عناصر هستی از حیوان گرفته تا گیاه و سنگ و ستاره و آب و باد و آتیش همه با هم خوب کنار میومدن. هستی نظم و نظام خوبی داشت و در سلامت بیشتری پیش میرفت. آدمیزاد همه چیز رو خراب کرد و داره بیشتر هم خرابش میکنه. تو هم که خدایی احتمالا اونقدر از این آشفته بازاری که آدمها درست کردن خسته شدی که ول کردی رفتی. نمیشه تو بالای سر هستی باشی و این وضعیت همچنان بدون اصلاح در حال پیشروی باشه. تحقق و تداوم این افتضاح فقط در صورتی امکانپذیره که تو ولش کرده باشی وگرنه توی سر من نمیره که این… وای خدا! آخ خدای من!
بسه حوصله ندارم بیشتر بنویسم. ساعت13و9دقیقه. تا بعد.
دستهها