4شنبه صبح.
خدایا کار بسیار زشتی کردم. البته خطر و ضرری واسه کسی نداشت یعنی نداره جز خودم. خب شاید. ولی چه ضرری؟ چی ممکنه بشه؟ من فقط یه کوچولو… خیلی کوچولو…. خب پس الان دقیقا چه دردمه؟ اصلا مگه من چیکار کردم؟ فقط دلم خواست که این… این خیلی مسخره هست که خودت رو با زنجیری بسته باشی که اصلا موجودیت نداره. من فقط بازش کردم. توهم اون زنجیر کذایی رو بازش کردم. فقط دلم خواست خودم رو از چیزی که نیست یعنی باور چیزی که نیست خلاص کنم. کار زشت رو باید باور کنی که زشته و انجامش ندی نه اینکه به خاطر توهم یه در بسته در مقابلت ازش پرهیز کنی. وای! وای خدایا من چیکار کردم! تلفن.
خدایا یه لحظه دست از سر من بردارید! مادر زنگ زد و این خطهای فوق افتضاح… قطع کردم رفتم از خط ثابت فهمیدم چی میخواد. خاطرم باشه مواظب آشپزخونه باشم این پلوپزه برنجم رو نفله نکنه. و من… خدایا این چه کاری بود کردم؟ کردم که کردم! خب الان که چی؟ اصلا واسه چی نباید میکردم؟ فایدهش چی بود؟ خب الان که انجامش دادم فایدهش چیه؟ اثر و نتیجهش به جای مثبت بودن حسابی منفیه و این لحظه شبیه یه قوطی الکل شدم که فقط منتظره کبریته. این واسه چی این… الکل؟ اوه! آخجون در قوطی اسپری الکلم که مادرم چند ماه پیش گم کرده بود رو پیدا کردم به جان خودم خودشه یه در پیدا کرده بودم نمیدونستم واسه چیچیه الان فهمیدم در اسپری الکل خودمه مادرم گمش کرده بود به جان خودم اگر کسی دیگه همچین کاری میکرد به حسابش میرسیدم ولی مادر مادره جز لبخند زدن چی میشه کنم؟ یادمه گفته بودم طوری نیست مادری ولی من قوطی اسپری بی در با خودم برنمیدارم یه قوطی دیگه میخوام و حتما باید بخرم و مادرم اون روز که رفت بیرون یکی دیگه واسم خرید از مال خودم کوچولوتر و پر الکل که الان داره خالی میشه. من قوطی خودم رو میخواستم ولی مادر مادره. چندتا در دیگه روش آزمایش کردم یکیشون بهش خورد ولی در خودش نبود من قوطی خودم رو میخواستم با در خودش. البته پمپش و به قول مادر یکی از شاگردهای قدیمیم پیسپیسش یا فیشفیشش خراب شده بود باید عوض میشد اصلا واسه همین مادرم برده بودش بیرون بعدش درش رو گم کرد و… اوخ خداجون آشپزخونه الان میام الان میام!
خب فعلا حله یادم باشه دوباره برم جمع و جورش کنم. کجا بودم؟ ولش کن یادم نیست حسش هم نیست برگردم بالا.
میگم این اینترنت داخلی واسه چی سایت گوش کن رو واسم باز نمیکنه؟ تا2روز پیش دسته کم صفحه پستهای قابل مشاهده رو واسم باز میکرد تا اگر پست جدیدی اومد تماشا کنم از دیروز تا میرم بازش کنم بهم ارور میده و یه چیزی در مورد اتکرها یا همون حمله کننده ها میگه توضیح هم میده که میخوان پسوورد و ازین چیزهای گوش کنیم رو بدزدن. هوم؟ خب واسه چی باید همچین کاری کنن؟ پسوورد گوش کن من به چه دردشون میخوره؟ مگه عصر خرابکاریهای اینترنتی توی سایتهایی شبیه این دیگه تموم نشده؟ خیال میکردم بچه های اینترنت نابینایان موارد جالبتری واسه تمرکز پیدا کرده باشن تا شیطنت روی سکوهای یه… یه جایی شبیه سایت گوش کن. هی! اصلا به من چه! اون صفحه منو راه نمیده اینترنت هم نیست که داخل تل به کسی اطلاع بدم. من نه فنیکار سایتی ام نه دزد پسوورد. من کسی نیستم چیزی هم از دستم برنمیاد پس یعنی هیچ کجای این ماجرای مسخره اگر ماجرایی در کار باشه نیستم. نتیجه اینکه به من چه! اینم از این.
این روزها کتابهای تکراری میخونم. آخه منابع کتابهای جدیدم همراه اینترنت بسته شدن. یه سری از تکراریها رو الان که میخونم چیزهایی درشون پیدا میکنم که اون زمان اصلا نمیدیدم. چقدر عجیب! توی این یکی که دارم میخونم… این زنه چه شبیه خودمه! و بعضی جمله های به ظاهر معمولی در وسط توضیحات راوی… چی شد که دفعه ی پیش اصلا ندیده بودمشون؟ یعنی اینهمه بوق بودم؟ اوخ خدا باید برم برنجه داره روی شعله صدام میزنه الان میام الان میام!
خب خب برنجه گفت یه ربع دیگه دوباره بیا. دوباره کجا بودم؟ بیخیال یادم نیست حسش هم نیست برگردم بالا.
هیچ خوشم نمیاد تعطیلات نوروز تموم میشن. هرچند امسال که اصلا نفهمیدیم چی شد. از2هفته قبلش بین تعطیل بودن و نبودن بلاتکلیف تاب میخوردیم تعطیل بودم ولی میگفتن کلاس مجازی رو باز نگه دار نه اینترنت درست درمون بود که پیامم بره نه بچه ها اعلام حضور داشتن ولی من باید این وامونده رو باز نگهش میداشتم بعدش هم که تعطیل شدیم تمام24ساعت شبانه روز کل ملت پر بود از اخبار جنگ و هنوز هم هست و اینترنت هم نبود یهخورده جزوه تعمیر میکردم یهخورده حرص میخوردم که این فلان جاش بدون اینترنت تعمیری نیست الان من چیکار کنم و یهخورده بازی کردم یهخورده از موارد مضحک اطرافم گیج زدم یهخورده نه یهخورده بیشتر از یهخورده دلتنگ شدم و دلم خواست توهم بزنم که نزدم و الان تعطیلات داره تموم میشه و باز کلاس مجازیه و باز خونواده ای که خیالش به درس این بچه نیست و یا خدا کلاس زبان بدون اینترنت و با جزوه های ژولیده و خدایا عجب سالیه این سال جدید که با سر رفتیم توش!
ولی یه چیزی که من دوستش دارم. با وجود تمام پریشونیهای اطرافم دم سال تحویل کاری رو کردم که واقعا ازش حس رضایت میکنم. همراه دعاهام، از ته دل، از ته دل، از ته ته ته دل، هرچی قهر و سیاهی بود رو از دلم و از شونه هام پاک کردم. همه رو توی سال کهنه ریختم و با یه قدم بلند از مرز بین2تا سال رد شدم و اومدم داخل سال جدید. من نمیدونم خیالم هم نیست که اون طرف خشمهام هم باهام مثبت باشه یا نباشه. اونها مسوول طرف خودشون هستن. شاید دلشون بخواد سیاه نگهش دارن. من طرف خودم رو پاک کردم. الان به جرأت میتونم تضمین بدم که روی خاک خدا هیچ جنبنده ای نیست که اگر سلامم کنه جوابش رو از سر قهر و خشم ندم. هی حالا نگی پریسا منتظره اونهایی که باهاش مثبت نبودن برن حضورش سلامش کنن! من اگر ببینمشون قطعا سلامشون میکنم جواب دادن یا ندادنش با خودشون. من تکلیف خودم رو مشخص کردم. تکلیف اونها و دلهاشون و نیتشون و عملشون با خودشون. دستم بهشون نرسید که اینو بهشون بگم. اصلا اگر بگم شاید موافق شنیدنش نباشن. ولی واسه خدا گفتمش و به نظرم همین اندازه که خدا شاهد و آگاه به ماجراست واسم بسه. اینو به یک کسی گفتم ازش پرسیدم ببین من واقعا خاطرم نیست کسی اطرافم باشه که اونهمه ازش خشم داشته باشم و باهاش قهر باشم اگر کسی رو یادته که میشه من دستم بهش برسه بگو که باهاش حرف بزنم. طرف زد زیر خنده. حرصم گرفت گفتم واسه چی میخندی؟ طرف تردید کرد که جواب بده یا نده. گفتم بنال ببینم تو به چی میخندی من واقعا اهل قهر نیستم همه میدونید پس به چی خندیدی؟ طرف دلجویانه و همچنان مردد گفت ببین میدونم واقعا همه میدونیم که تو چه جوری هستی فقط… فقط چیزه. فقط اگر الان فلانی هم بهت سلام کنه جواب سلامش رو میدی؟ بنده خدا اینو که گفت ناخودآگاه خودش رو کشید عقب. انگار انتظار داشت یه چی بهش پرت کنم. عقب کشیدنش چنان واضح بود که حتی من بدون بینایی هم قشنگ حسش کردم و بعدش نتونستم پیش از ترکیدن از خنده جوابش رو بدم. خنده هام طرف رو بیشتر عقب فرستاد.
-به خاطر خدا پریسا اون کوفت توی دستت رو پرتاب نکن من به جهنم اونو داغون میکنی بعدش خودت گرفتار میشی سر همین گرفتار شدنت همه ما رو داغون میکنی الان تعطیله مشابهش گیر نمیاد منو دنبال جور کردن این مزخرفات نفرست.
وای خدایا داشتم از خنده خفه میشدم. افتضاح بود. طرف هم نمیدونم میفهمید یا نمیفهمید رسما داشت خفهم میکرد.
-ببین ببین اونو بذارش کنار اصلا ول کن تو ولش کن من توی هوا برش میدارم این دستت نباشه جهان جای امنتریه به جان خودت من اینهمه نگران کله خودم نیستم که واسه محتویات اون مشتت میترسم. ولش کن آفرین بذارش کنار خراب میشه همه بیچاره میشیم.
خدایا نفسم نفسم بالا نمیومد داشتم خفه میشدم واسه چی این نمیفهمید من داشتم خفه میشدم! عاقبت ماجرا با چندتا نفس عمیق حل شد. ولی طرف سوالش رو یادش نرفت. تردیدش همچنان میتونست سبب انفجار خنده هام بشه که با یهخورده تشویق اون و یهخورده خودداریه خودم خطر رفع شد.
-بهم نگفتی. واقعا اگر اون آدم در مسیرت باشه روی این پاکسازیت هستی؟
توضیح اینکه اون فلانی که این بنده خدا اسمش رو برد کسی بود که یه زمان در یه جایی از عمرم معامله ی بسیار ناجوری باهام کرده بود البته به حساب خودم. هنوز هم به نظرم کارش خیلی عوضی بود. ولی حالا خیلی از اون زمان گذشته و من و اون آدم و همه ما که درگیر اون روزها و اون حوادث بودیم کلی بزرگ شدیم و کلی عوض شدیم. روزهای بسیار آشفته ای بودن. انگار بمب وسطمون خورده بود و همه چی وسط دود و گرد و خاک بود. من و اون آدم و خیلیهای دیگه هر کدوم به شدت درگیر اتفاقات شده بودیم و واقعیت اینه که هر کدوم میخواستیم خودمون رو از وسط موجهای پریشون بالا بکشیم تا نفس تازه کنیم و خب قطعا از نظر اون آدم هم من نفر عوضیه ماجرا بودم و اگر ازش میپرسیدم و شاید اگر حالا هم ازش بپرسم از نظرش حرکتم عوضی بود. بمبی که بی هوا وسط ماجرا فرود اومد همه چیز رو ترکوند و تمام ماهایی که درگیر بودیم از ضرب اتفاقات پرت شدیم یه طرف و همگی به شدت خوردیم زمین. تصویری که از اون روزها و اون ماجراها دارم دقیقا همین مدلیه. به قول یه آشنایی، اون زمان همه این تصور رو داشتیم که بهمون ظلم شده. هرچند بعدش هم اون آدم و هم خود من حساب عوضیبازیهای احتمالیمون رو تا ریال آخرش پرداختیم و کی جز خدا میدونه شاید هنوز در حال پرداختش باشیم. خلاصه که به طرف گفتم اگر اون فلانی هم توی مسیرم باشه از طرف من دیگه خشم و قهری در کار نیست و واقعا راستش رو گفتم. از این حس خوشم میاد. سبکباریه قشنگیه. دوستش دارم. من هیچ زمانی شعور قهر کردن نداشتم شکر خدا حالا هم ندارم. گاهی کینه ای میشم تصور میکردم که این خیلی شدید باشه ولی ظاهرا نیست فقط خشمیه که گاهی یهخورده طول میکشه و دیر یا زود پاک میشه و میره. امیدوارم در سال جدید تمام اونهایی که ازم لکه های سیاه توی دفتر خاطرات دلهاشون دارن هم شبیه من دلشون خواسته باشه که تیرگیها رو به سال کهنه بسپارن و دیگه چیزی ازم به دل و دفترشون نداشته باشن!
این شمع من عجب با معرفته الان چند روزه داره میسوزه و هنوز تموم نشده البته احتمالا امروز دیگه آخرشه و تا آخر شب خاموش میشه. نه بابا تشبیهات منفی در کار نیست واقعا شمعه. یه شمع عطری ولی بزرگتر از شمعهایی که قبلا داشتم. حسابی بزرگه ولی دیگه داره تموم میشه. حیف شد بوی خوبی داشت و معرفتش هم خوب بود. کاش بازم ازش داشتم! بیخیال شاید دوباره ازینا گیرم بیاد. البته با این قیمتها ترجیح میدم فعلا کمتر از این چیزها بخوام ولی… خب بسه. این نیز بگذرد.
خب مادرم اومد. همراه برادرم بود. برادرم رفت طرف خونه و خونوادش و مادرم دلواپس لاغرتر شدنش و نگران بیماریشه. منم همینطور. ولی خدا هنوز هست و این لحظه همه چی شاید نه چندان امن، اما آرومه. فرداها رو کسی جز خدا نمیدونه. به امید اینکه مصلحت پروردگار با دعاهای من و ما همقدم باشه. دیگه بسه خسته شدم میخوام برم بازی کنم. ساعت12و4دقیقه ظهر4شنبه. تا بعد.
دستهها