دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خاطرات، اشک و لبخند

عصر3شنبه.
دیشب مهمون اومد ولی قبلش مهلت پیدا کردم نقهای سر شبم رو بفرستم روی آنتن. بعدش پریدم رفتم کمک و بعدش چندین‌تا اتفاق پشت سر هم افتاد که اطرافم رو پیش از ورود مهمون حسابی به هم ریخت و نتیجه این شد که من با اعصاب گره خورده شبیه فرفره میچرخیدم و نفهمیدم اون وسط چی شد که توی ذهنم اون مصراع از آهنگ پویا هی تکرار میشد که”ببین خدا چقدر ما رو دوست داره!” حواسم که جمع میشد میدیدم دارم همون طور که وسط مسخرگیهای اطرافم این ور اون ور میپرم تا درستشون کنم همراه تکرار توی ذهنم این مصراع رو با آهنگش زیر لبی هی تکرار و تکرار میکنم. یه دفعه به خودم اومدم و چنان زیر خنده زدم که کم مونده بود پهلوهام از فشار خنده منفجر بشن. بعدش زنگ زدن و مهمون رسید. دایی و زندایی بودن. شب پیشمون موندن. از اونجا به بعدش شب آرومی بود. صبح از پیشمون رفتن و هرچی اصرار کردیم بمونن گفتن واسشون شدنی نیست. یک شب معمولی وسط شبهای غیر معمول من. به نظرم یه سری از این شبها لازمم باشه. یادش به خیر! بچه که بودم این دایی… خدایا چقدر خاطره دارم ازش! چقدر خاطره دارم از تمامشون. این دایی اون زمان حسابی حوصله داشت که با منه دیوونه ی تخس کلکل کنه. نمیدونم تعریف کنم سر چی یا نه خخخ. ولش کن شاید بعدا یه زمانی بگمش الان مطمئن نیستم گفتنش درست باشه. همین اندازه بگم که ترک یکی از عادتهای مسخره و به شدت ماندگارم رو مدیونشم. بنده خدا روزها زمان صرف کرد تا رضایت دادم در ترکش باهاش همراهی کنم و اون شب… خدایا یادش به خیر! دیشب دلم میخواست بغلش کنم و بهش بگم دایی یادته فلان عادتم رو تو ترکم دادی؟ من الان بزرگ شدم و شبیه بچگیم گرفتار عادت بسیار زشتی شدم که البته برخلاف ماجرای بچگیم این یکی واقعا خطرناکه. بیا دوباره دل به نفهمیهام بده و یه کاری کن ترکش کنم دایی! واقعا دلم انجامش رو میخواست ولی… حالا من بزرگ شدم. دایی پیر شده. دیگه حسابی خسته هست. نمیشه ازش همچین چیزی بخوام. ولی کاش میشد کاش میشد ازش بخوام کاش دیشب خجالت رو کنار میذاشتم و نامجازهام رو نشونش میدادم شاید واقعا میتونست برداره با خودش ببردشون و شبیه بچگیهام خلاصم کنه! دیشب بهش که فکر کردم هم خندم گرفت هم چیزی از جنس بغض توی خنده هام پیچید و الان که دارم بهش فکر میکنم دیگه خندم نمیگیره. فقط همون نفسهای خیس ته آه کشیدنهام مونده. خدایا بچگیهای من و جوونیهای دایی کجا رفتن! بیا دایی! دوباره امشب بیا مهمون سقف کوچولوی من شو. عادت تاریکم رو ببین و بخواه که ترکم بدی. بیا امشب هم پیش ما بمون و صبح فردا رفیق سیاهم رو همراه خودت ببر تا دیگه دستم بهش نرسه و خلاص بشم! خدایا چقدر دلم میخواست زمان دکمه ی بازگشت داشت! چقدر دلم تنگه واسه دیروزهام! خدایا کاش راه برگشت به گذشته های روشن باز بود! من نمیخوام آدم بزرگ باشم! از این دنیای عاقلنمای تاریک اونقدر خستم که اندازه نداره. خدایا دلم میخواد برگردم. بذار برگردم خدایا بذار برگردم دنیای آدم بزرگها خیلی تاریکه. خیلی سرده. خیلی بی بهاره. بذار به روزهای آفتابیه بچگیهام برگردم! ای کاش میشد!
اینترنت همچنان بسته هست. من همچنان درگیر خطهای درهم جزوه هایی هستم که نمیدونم شنبه با شروع کلاسهام چه معامله ای باهاشون کنم. خدایا این وضع تا کی طول میکشه! کاش تو بیدار میشدی و تمومش میکردی! خدایا بهت بر نخوره ولی خاکت و خاکیهات هیچ کدومشون… چی بگم! خدایا شکرت! حکمتت رو شکر! گاهی مصلحتت بدجوری روی شونه هام سنگینه. ای کاش یهخورده بیشتر هوای دلهای بی ظرفیتی شبیه مال من رو داشتی! این مدلی که داره پیش میره خیلی سخته خدای آگاه من! خیلی!
خب بسه. دیگه این لحظه نمیخوام بنویسم. کلمات اگر منفی باشن تاریکی رو سیاهتر میکنن. برای سبکیه خاطر همین اندازه که نق زدم بسه. بیشترش لازم نیست. برم یهخورده بازی کنم. ساعت18و8دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *