دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

روی خط زندگی

2شنبه شب.
در تلاشم تمرینهام رو حل کنم. با جزوه های نامرتب و ناقصی که خطهاش رو بدون اینترنت بدون نرم افزارهای تبدیل و بدون غلطگیری تا جایی که واسم شدنی بود مرتب کردم و بدون اینترنت.
بدون اینترنت وای خدا اینترنت! تازه اخبار میگن ممکنه نیروگاه ها هم به فنا بره و برق هم پر! خدایا اگر برقها قطع بشن رسما باید بیخیال این ترمم بشم من بدون سیستم واقعا هیچ راهی واسه درس خوندن به نظرم نمیرسه. وای خدا این ترم آخرمه من باید چیکار کنم؟ لعنت به جنگ از جنگ متنفرم همیشه متنفر بودم من در خیلی بچگیم یک بار با جنگ مواجه شدم واقعا دیگه هیچ کجای عمرم دلم نمیخواست باهاش برخورد کنم ولی کردم و الان گیر کردم توش. خدایا آخه این هم شد کار؟ اصلا به من چه مگه من جنگ راه انداختم که الان گرفتار قطعی اینترنتم و احتمالش هست که درگیر قطعی برق هم بشم؟ گندش بزنن آخه اصلا به من چه چیش به من میرسه من یه آدم دیوونه ی پایینتر از معمولی ام که یه گوشه از هستی سرم به کار خودمه نه سیاست سرم میشه نه قدرت لازمم میشه من فقط میخوام این گوشه کوچولوی جهان که موقتا اشغالش کردم واسم آروم و امن باشه واسه چی باید وسط جنگی گرفتار بشم که اصلا جنگ من نیست؟
آخ لعنتی لعنت به جنگ لعنت به همه چیزش لعنت به تمام اجزای لعنتیش به جهنم بذار هر کسی میخواد بخونه کلافه شدم من اینترنت درست درمون لازم دارم این چیچیه آخه به هیچ کجا وصلم نمیکنه! خدایا ببین خاکیهات اینجا رو چیکار کردن! اوه خدا لعنت بهشون!
مدارس تا آخر فروردین مجازی شدن. گفتن برنامه اردیبهشت رو اعلام میکنن. و من الان دقیقا چه مدلی به یه بچه آمادگی که باید دستش رو نگه دارم تا بتونه بریل نوشتن رو تمرین کنه و خونوادش هم کلا در طول سال خیالشون به بریل این بچه نبوده با اینترنت درس عملی بدم؟ اون هم با این نت مزخرف که صبح ساعت8پیام صوتی میفرستم میگم اعلام حضور بدید میبینم پیامم ساعت9دلیور شده؟ باز شکر خدا که بچه های من امسال آمادگی هستن اگر پایه های بالا بودن البته تکلیف درسشون یهخورده واسه من مشخصتر بود از روی کتاب طبق برنامه پیش میرفتم ولی خدایا گناه داشتن با این وضعیت و این اینترنت مگه بچه کلاس ششم چیز درست درمون یاد میگیره؟
خدایا سونیا مدرسه رو دوست داشت. واقعیتش چیز چندانی یاد نمیگرفت ولی همین قدر که میومد مدرسه ذوق میکرد مادرش میگفت هر زمان نمیاد مدرسه حالش گرفته میشه. این مدرسه اومدن شاید یکی از معدود مایه های شادی این بچه و شاید تنها مایه ذوقش بود و این شرایط جفنگ این شادی کوچولو رو ازش گرفت. خدایا آخه من چی بگم! اوه گوشیه مادرم زنگ خورد و… بذار ببینم کیه.
خب طفلک شدم خخخ داره مهمون میاد. خدایا حوصله ندارم. هی بیخیال. مهمون حبیب خداست هرچند من اصلا روی فرم… بیخود! آدم باش پریسا! خب خب حله بابا حله. باید برم کمک واسه ردیف کردن امور مربوطه. اینم بمونه بعدا بره روی آنتن البته اگر جناب اینترنت داخلی لطف کنه و اجازه بده. هی! عجب زندگیه خوبی! پر از شادی و کامیابی و همه چیز. هوممم! بیخیال. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *