دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدای مهربون! چرا آدم بدا رو آفریدی؟

1شنبه شب.
دیروز توی کلاس زبان افتضاح بودم. واسه چی؟ چه دردم شده بود؟ نفهمیدم جز اینکه گرفتار هفته ی تاریک بودم و به شدت خسته بودم و این کیبورد دیوانه اذیتم میکرد و خودم حسابی در خودم گیر بودم و اینها هیچ کدوم توجیه موجهی نیستن من واقعا واسه چی نتونستم متنهایی که اونهمه تمرینشون کرده بودم رو شبیه آدم ارائه بدم؟
خدایا چقدر خستم اصلا حوصله درس خوندن ندارم هیچ زمانی قد این زمان حس نکرده بودم که واقعا سر کلاس نشستن و درس یاد گرفتن و تمرکز به استاد و تلاش واسه کسب نمره بهتر از من گذشته. واقعا گذشته؟ من از این کلاسها دقیقا چی میخوام؟ جلسه ی پیش2تا از همکلاسیهای جوونم که در تب و تاب آیلتس بودن ازم چندتا چیز میپرسیدن. تا جایی که میشد واسشون از تجربیات دوره ی پیشم گفتم. ازم پرسیدن پس چرا آیلتس ندادی؟ خیلی خلاصه واسشون گفتم که تحریم و کرونا بی موقع رسیدن و واسه من نشد که بشه و دیگه هم نمیشه اما واسه شما2تا حتما شدنیه. اونها گفتن ایشالله واسه شما هم درست میشه. واسشون نگفتم که مهلت من دیگه تموم شده و دیگه این یه قلم هرگز واسه من درست نمیشه. من نمیتونم دوباره جوون بشم و اینجا هم حضورم به شدت لازمه. میگم نمیشه خودم برم کبدم اینجا جا بمونه تا اگر لازم شد دم دست باشه؟ ولی بقیهم بره خلاص بشه از همه چیز اینجا؟ گندش بزنن لوسترین شوخیه مزخرف تمام عمرم بود. این خیلی مسخره هست.
خدایا باید درس بخونم حوصله ندارم خب الان واسه چی ندارم خب بخونم دیگه3شنبه کلاس دارم دیرم میشه و…
داریم به پایان آتیشبس نزدیک میشیم و اون آمریکا تهدید میکنه اگر توافق نکنیم نیروگاه های ایران رو نفله میکنم و چه و چه. اگر همچین کاری کنه بقیه میتونن به کلاسهای این ترم ادامه بدن. همه جز من. بدون کامپیوتر واقعا هیچ راهی واسه خودم متصور نیستم. بدون اینترنت تا اینجا تونستم پیش برم ولی بدون سیستم واقعا راهی به نظرم نمیرسه. خدایا! واسه چی این دفعه قد دفعه ی پیش توی دلم از ترس این اتفاق خالی نشده؟ یعنی چون دور به نظر میاد بیخیالم؟ اگر نزدیک بشه دوباره شبیه اون شب پیش از آتیشبس2هفته ای قفسه سینم از وحشت تصور عواقب قطع برق سنگینی میکنه؟ هوممم. نمیدونم به نظرم نه.
یادمه یه زمانی از تصور قطع اینترنت چند برابر این وحشت میکردم. نق هم میزدم که اگر زمانی توی ایران جنگی بشه و نت قطع بشه من باید چه غلطی کنم؟ من نمیتونم من نمیخوام. من باید دستم به نت برسه من نمیتونم. من نمیتونم! یادش به شر عجب خری بودم! چی اون زمان از نت میخواستم؟ جدی مگه میشه یک کسی در سن من اونهمه احمق باشه؟ خدایا من از فشار ترس قطع نت اون زمان توی چشمم اشک جمع میشد و چنان حرصی داشتم که اون لحظه ها میتونستم جهان رو آتیش بزنم. چه مرگم بود؟ خب واقعیتش هیچ چی جز اینکه اونقدر کور بودم که تصور امروزها رو نداشتم. باورم نمیشد یه زمانی چیزهایی که اون زمان از نت میخواستم رو دیگه نخوام. میدونی؟ ای کاش تمام اینها… ای کاش من پیش از ضربه عاقلتر میشدم! خدایا آخه من واسه چی همیشه اینهمه دیر میفهمم؟ بیخیال دیگه گذشته. چه فایده ای داره نق زدن واسش؟ چیزی که عوض نمیشه. فقط باید گذشت و پشت سر گذاشت. کاری که همیشه ازش متنفر بودم و همیشه هم بهم اطمینان میرسید که پیش نمیاد ولی خدایا درست همون مدلی پیش اومد که ازش پرهیز میکردم و بهم اطمینان میرسید که پیش نمیاد و… خدایا! نمیتونم تصور کنم که تو هیچ کجای این ماجرا نبوده باشی!
تو کجای این ماجرا بودی خدای مهربون من؟ یعنی این آخرین راهت واسه تفهیم مصلحتت بهم بود؟ خب هرچی نشونه بهم دادی من ندیدم. نشنیدم. نفهمیدم. و این… ببخش خدای من. ببخش که هیچ مدلی بیدار نشدم تا جایی که لازم دیدی با ضربه بیدارم کنی! منو ببخش خدای مهربونم که به رضایت دادن به ضربه رسوندمت. آخه من از کجا باید میدونستم؟ منه بوق که هرگز عاقل نبودم! منو ببخش خدای همیشه همراهم. منو به خاطر نفهمیدنهام ببخش.
این رباط فروش اینترنت گیگی پولم رو گرفت اینترنت گیگیم رو بهم هنوز نداد. یعنی میده؟ یعنی نمیده؟ الان بالای500هزار تومن ضرر کردم؟ واسه چی مگه من چی میخواستم جز یه گیگ اینترنت؟ واسه چی پولم پرواز کرد؟ خواستهم نامجاز بود؟ خدایا خواستهم نامجاز بود؟ خدایی این یکی دیگه نامجاز نبود من یه گیگ اینترنت میخواستم که به درسم برسم الان تقاضای من نامجاز بود؟ یادت که هست من باید یه خونه رو با تمام ماجراهاش و قواعد متفاوتش که الان حس توضیحش نیست بچرخونم دیگه! و تقاضای خرید یه گیگ فقط یه گیگ اینترنت به مبلغ بالای500هزار تومن واسه اینکه گیر درسم رو رفع کنم الان نامجاز بود؟ این بخش از پولم اضافی بود که لازم شد بپره؟ جاهای دیگه ی جهان اینترنت اصلا هزینه نداره همه جا هست همه جا و من واسه خرید یه گیگش بالای500هزار تومن پرداختم و این رباطه پوله رو گرفت و اینترنت بهم نداد. الان این تقاضای من نامجاز بود؟ چون ایرانی ام چون اینجا گیرم چون اینترنت لازم دارم؟ الان تقاضای من نامجاز بود؟ تقاضای لعنتیه منه لعنتی نامجاز بود؟ حتی حوصله ندارم فحش بدم. کثافت آشغال لعنتی! الان مخاطب کیه؟ آنکه دانم و ندانی شاید هم دانی به من چه من که اسمی نبردم یافتن پرتقالفروش با خودت.
این پله برقیه چقدر صدا میده. داخل بازی2دی نمیدونم چیچی تا مرحله ی آخرش میام بعدش این مرحله یه جاییه صدای پرنده میاد و آبگیر وسطشه و اگر بپرم پایین چمن اون پایینه و اگر بخوام برگردم بالا توی آبگیرش شنا کنم میپرم روی کلیدهای سوتکدار بالابر تا پرتم کنن بالا اونقدر هم امتیاز یا پول یا جون یا هر کوفتی که هست جمع کردم که اگر1هفته هم اینجا بپلکم تموم نمیشه. بعدش میشینم توی این فضا و میرم توی آبگیر میام بیرون میپرم پایین روی اون کلیدها میام بالا و میرم روی این سکو که بالاترین جای این منطقه هست و با یه پرش بلند میپرم توی آبگیر و باز میام این بالا و همین بالا میشینم با صدای پرنده اینجا چیزمیز مینویسم و درس میخونم و این پله برقیه چقدر صدا میده خب نمیخوام سوار بشم برو دیگه!
خدایا درس ساعت9شب شد من فقط یه متن تمرین کردم فیشهام رو هم هنوز ننوشتم فردا همراه این3تا9تا قدیمیها رو هم باید تمرین کنم دیروز هم که اصلا مثبت ظاهر نشدم باید دیروزی ها رو هم تمرین کنم و وای خدایا اصلا واسه چی اگر نیروگاه ها رو بزنن دیگه ترمی واسه من نیست که دلواپسش باشم ممکنه3شنبه آخرین جلسه ی من باشه و ترمم بره به جهنم پس من واسه چی دارم میخونم؟ هی من چمه؟ این تاریک مسخره زده روانم رو این مدلی بی حس کرده؟ خب الان چی؟ آخ خدای من!
مادرم میگه4شنبه بریم به ارتفاعات. گفتم بریم مادری. اگر همراهیه من بهش آرامش میده بذار بده. من که در هر حال چه در ارتفاعات چه اینجا به آرامشی که میخوام نمیرسم. نه حالا. نه این زمان. اگر برقها بره دیگه حتی کتابهای تکراری هم نمیتونم بخونم. خب اگر رفت باید زمانم رو سکوتم رو چه مدلی پر کنم؟ من بدون گوشی و سیستم نمیتونم کتاب بخونم. نمیتونم توی کلاس مجازی درس بدم نمیتونم هیچ غلطی کنم. بدون برق من باید… هی! مروارید آخجون میتونم بشینم اونقدر گل و جواهر بدلی ببافم که دستم جیغ بکشه. میگم که… اصلا بذار برق بره. من از دست این ترم مزخرف خلاص میشم از کلاسهای مجازیه بی محتوای مسخره هم خلاص میشم میرم به ارتفاعات تمام روز واسه خودم تاب میخورم و مروارید و گل میبافم و خخخ ایول چه عشقی خخخ.
دارم یه کتاب میخونم که البته تکراریه ولی از هیچ چی بهتره. این خانمه رفیقش10سال پیش توی دانشگاه کشته شده و یه نفر به عنوان قاتل دستگیر شد و با شهادت همین خانم جرمش اثبات شد و رفت زندان و الان مرده و این شاهد دلواپسه که نکنه طرف رو اشتباهی متهم کرده و میخواد بفهمه آیا درست رفته یا نه. عشقش به رفیقش تلخه ولی بدِ ماجرا اینجاست که ظاهرا اون رفیق چندان دخترک معصوم و بیگناهی هم نبوده. کارهایی میکرد که واقعا درست نبودن. زخمهای کوچولوی بسیار آزاردهنده ای به اطرافیانش میزد فقط چون دلش میخواست و به خیال خودش شوخی میکرد و این مدل مهر و معرفت واسه یه آدم شبیه اون دختر از نظرم یهخورده زیادیه. ولی واسه چی؟ کدوم یکی از ما میشه مدعی باشیم که در نوجوانی و جوانی فرشته های پاک و بی گناه بودیم؟ یعنی هیچ کسی رو هیچ زمانی اذیت نکردیم؟ و این شاهد واسه چی بعد از مردن متهم به فکر پاک کردن اسم قاتل از اسمش افتاده؟ الان دیگه به دردش میخوره؟ اون مرده زنِ دیوونه مرده. دیگه رفع اتهام به کارش نمیاد. گاهی بعضی خطاها واقعا جبران پذیر نیستن. و ما واسه چی اینو نمیفهمیم؟
خدایا اینترنت. برق. درس. ترم. فرداها!
خیلی سال پیش توی یه فیلمی یه بچه میگفت خدای مهربون! چرا آدم بدا رو آفریدی؟ حالا میشه من که توی جلد مسخره ی آدم بزرگیم گیر کردم همین رو بپرسم؟ خدا به اون بچه ی توی فیلم جواب نمیدونم داد یا نه. توی این جهان که بهش جواب نداد. بچه آخر فیلم فوت کرد. به خاطر حرص و زیاده خواهیه آدم بدها جونش رو از دست داد. شاید در دنیای دیگه خدا جوابش رو بهش داده باشه. تازه اون فیلم بود. بچه ی مورد نظر بعد از تموم شدن نقشش بلند شد رفت خونهش و پیش خونوادش. و حالا خدای مهربون! چرا آدم بدا رو آفریدی؟ راستی اگر آدم بدها آفریده نمیشدن آیا من الان موجودیت داشتم؟ من در نظر چندتا آفریده ی خدا جزو آدم بدهام؟ یعنی چندتا هستن؟ خدایا من واقعا… اه بذار از این سکو بپرم پایین این پله برقی هی میاد بالا هی میره پایین صداش وقتی میاد بالا واقعا زیاده. نمیخوام سوارش بشم بذار بپرم پایین.
خب پریدم پایین یه چرخی هم زدم و… خدای مهربون! چرا آدم بدها رو آفریدی؟ واسه چی گاهی آدمها بدی میکنن در حالی که اصلا لازم نیست؟ گاهی بد بودنها توجیه دارن. منظورم خودم نیستم من شخصا هیچ توجیهی رو واسه بد بودنهای خودم ارائه نمیدم و تمام تقصیرهام رو تا جایی که تقصیر خودم بودن از ته دل میپذیرم. به هیچ دلیلی نباید مرتکب یه سری بد بودنها میشدم. از صمیم دل واسه تک تک ثانیه هایی که واسه کسی آدم بدی بودم پشیمونم و امیدوارم که خدا و اون افراد منو ببخشن. ولی گاهی بد بودنهای بقیه واسم توجیه دارن. طرف دزدی میکنه. با خودم میگم خب لازم داشته. اصلا دلش میخواسته اون چیزی که دزدید واسه خودش باشه و خب درست نیست ولی نتونسته جلوی خودش رو بگیره. دزدی کرد و صاحب چیزی شد که دزدید. دروغ میگه. خب این هم درست نیست ولی میخواست به چیزی یا هدفی برسه که نتونست ازش صرف نظر کنه. فحش میده. تهمت میزنه. غیبت میکنه. خب درست نیست ولی نتونست جلوی خشمش رو بگیره. آدم میکشه. خب درست نیست ولی عصبانی بوده یا طرف سر راه کامیابیش بوده یا هرچی و نتونست جلوی خودش رو بگیره. چه جوری بگم! در همه این موارد طرف بدی میکنه تا به یه چیزی برسه که یا میرسه یا نمیرسه. ولی در هر حال واسه بد بودنش یه دلیلی و یه منفعتی رو در نظر داشته. اما گاهی بد بودنها واقعا لازم نیستن. واسه چی این گاهیها آدمها بدی میکنن؟ واسه چی از وارد کردن ضربه ای که واقعا چیزی نصیبشون نمیکنه منصرف نمیشن؟ واسه چی انجامش میدن؟ اینها واسه چی نمیترسن؟ نمیگم از خدا چون طرف فقط در کلام به خدا معتقده ولی حساب کائنات در رو نداره اینها واسه چی نمیترسن؟ جایی که بد بودن هیچ چی به صاحب عمل اضافه نمیکنه طرف واسه چی با اونهمه اصرار انجامش میده؟ واسه چی اینها پروا ندارن؟ خدایا واسه چی باید بدون دستیابی به هیچ منفعتی زخم بزنن؟
یادمه یه شبی که حالم خیلی بد بود اینو پرسیدم و کسی گفت خیال میکنی پریسا. اونها هم نصیب میبرن. لذتی که از وارد کردن این مدل ضربه ها نصیبشون میشه منفعتیه که میبرن. تماشای نتیجه های عملشون رو دوست دارن. شاید چون حس میکنن جهان بهشون بدهکاره چون یه زمانی یه جایی ترک خوردن و خرد شدن و به نظرشون این راه تلافیه. و اینکه تکلیف زخمیهای این تلافیه ناعادلانه چی میشه از طرف اون گوینده این بود که با عرض معذرت پریسا تکلیفشون اینکه مشق احمق نبودن رو واسه دفعات بعد بهتر تمرین کنن. تا زمانی که افراد کور و کر توی این دنیا موجودن که چشم و گوششون رو به روی منطق و نشانه های خدا بسته باشن آدم های بد از مکیدن خون روانشون سیری ندارن. واسه چی باید با حماقتهای خودمون به کسی میدون بدیم تا بهمون چنان بد ضربه بزنه که به این سادگی نتونیم بلند شیم و زمانی هم که بلند میشیم دیگه هرگز شبیه روز اولمون نشیم؟ حالا ضارب نیتش هرچی میخواد باشه. تو واسه چی باید اونهمه از خودت غافل باشی که هدفِ همچین ضربه های دردناکی بشی؟
به نظرم طرف درست میگفت. اون شب حالم چنان بد بود که یادم نیست چه جوری صبح شد. و الان… خدای مهربون! واسه چی آدم بدا رو آفریدی؟ میشه امشب اینجا یواشکی توی بغلت من دختر کوچولو بشم و بدون پروای حفظ لحن مضحک آدم بزرگها اینو ازت بپرسم؟ شاید دلت به رحم بیاد. به فرشته هات بگی این موجودِ خاکیه بوقه من حقشه که پدرش دربیاد، ولی دیگه واسش بسه. بیشتر از این لازمشه ولی تا همینجا بسشه. بذار باقیِ حسابِ حماقتش رو بهش ببخشم. و دستِ شفا به زخمم بکشی تا دیگه درد نگیره. هی این دیگه چیه؟ من واقعا… به خدا من اصلا توی هوای گریه نبودم حالا هم نیستم پس اینهمه خیس… اینها از کجا اومدن اصلا کی اومدن؟ ای بابا ای بابا بیخیال عجب داستانیه خب الان واسه چی! خب ظاهرا… نمیشه الان برمیگردم.
خب مثل اینکه فایده نداره. بیخیال خودش حل میشه. قربونت برم خدای مهربونم. میدونم. اذیتت کردم. الان اینها تاوان نشنیدنهامه؟ ولی تو خدایی آخه. اصلا راه نداره که گاهی یه کوچولو بیشتر کوتاه بیایی؟ چیزی نیست خداجون خوبم فقط یه کوچولو بارون… خدای مهربون! واسه چی آدم بدا رو آفریدی؟ نمیشه. نمیتونم. کاش هرچه زودتر زمان خواب برسه! نمیخوام مادرم ببینه. نمیتونم. امشب نمیتونم. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *