دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

شاید تبِ روان

عصر4شنبه.
خونواده از تهران برگشتن. دکترهای مربوطه نبودن. یه سری آزمایش و تعدیل دارو انجام شد و بهشون گفته شد از حالا باید تمرکز روی گوارش و کبد بیشتر باشه. خدایا کبد خدایا کاش جز دعا کردن کاری بود که از دستهای ناتوان من بربیاد! احتمالا سفر بعدی اردیبهشته و خدایا تا اون زمان وضعیت جنگ و اینترنت ایران درست بشه اگر اینترنت باز بشه شاید بشه با ویزیتهای آنلاین کار سریعتر پیش بره و…
میگم یه چیزی! الان که وضعیت معمولیه نه مثبت مثبت نه منفیه منفی پس من واسه چی حالم اینهمه… تقصیر حال و هوای عصره؟ تقصیر نزدیک شدن هفته تاریکه؟ تقصیر درس هاییه که بهشون دل نمیدم؟ تقصیر اینترنته که برادرزاده ی کنکوریم دستش بهش نمیرسه و من نمیدونم چه مدلی بهش اینترنت پولی برسونم؟ تقصیر دستاندازهای روان بیمار خودمه؟ الان دقیقا من واسه چی در این لحظه اینهمه بنبستم؟ خدایا چی شدم؟
تلویزیون و اخبار و مادرم خدا من چیکار میشه کنم واسه عزیزهام؟ آخه واسه چی از دستم چیزی برنمیاد؟
یه بار خواب میدیدم که دارم میمیرم یا مرده بودم نمیدونم. یکی از شبهای بنبستم بود. اون لحظه حس میکردم که خوابم. توی ذهنم میومد که الان من خوابم وگرنه توی بیداری اگر بودم مرده که نمیتونه توی ذهنش چیزی باشه پس دارم خواب میبینم. ولی ترسناکش اینجا بود که اون لحظه به نظرم میرسید حس قشنگی داشت. به نظرم میرسید خب الان دیگه من زنده نیستم وظیفه هام تموم شدن. دیگه لازم نیست مواظب چیزی باشم دیگه لازم نیست واسه هیچ فردایی دلواپس باشم دیگه لازم نیست واسه چیزی تلاش کنم حالا دیگه اون مرحله واسه من تموم شده دیگه میتونم تا قیامت بخوابم. حتی قبرم رو هم انگار میدیدم یه مدلی بود که انگار نمیدونم دفنم کرده بودن مثلا نمیدونم روحم یا تصورم یا هرچی که اون لحظه بودم میتونستم بالای سنگ قبر خودم وایستم. یادمه توی خواب اومدم نشستم بالای اون سنگه یه سنگ عمودی هم روش بود نمیدونم شاید اسمم رو بالاش نوشته بودن و غروب بود و قبرستونش شبیه قبرستون آبادی ای بود که الان دیگه شهر شده و پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و2تا داییم و کل اجداد پدری و مادریم اونجا خاک شدن. یه نسیم بارونخورده هم میومد نمیفهمیدم من که دیگه جسم نبودم چه مدلی هوای عصر بارونخورده رو حس میکردم! ولی بدم نمیومد هوای خوبی بود و اون سنگ مزار خیلی… شبیه زندگیم روی خاک خدا اون سنگ هم یه مدلی غربتزده بود. از اون هوای عصر و اون نسیم که بوی خفیف بارون داشت خوشم میومد و توی ذهنم بود که یهخورده دیگه یه ریز بارونی میادش. و نمیفهمم واسه چی از کنار اون سنگ بلند نمیشدم نمیرفتم. یهخورده رفتم بالاتر فقط چند سانت و بالای اون سنگه واسه خودم چرخ زدم و همونجا در تعلیق موندم و هی تماشا میکردم دنبال هیچ چی هم نمیگشتم فقط همینطوری واسه خودم اونجا بودم و با اینکه فقط جسمم اون زیر خوابیده بود بالای سر اون سنگه حس میکردم آخیش چه خواب خوبی چه سبکیه خوبی چه… هی بسه این مزخرفات چیچیه باز به سرم زده! من نمیتونم از این چیزها بخوام مادرم اینجا لازمم داره و برادرم اگر خدای نکرده پیوندی بشیم. من باید اینجا باشم هنوز نوبت آرامش من نیست البته به فرض اینکه دنیای بعد از مرگ واقعا جایی واسه آرامش شبیه های من داشته باشه. جدی داره؟ جایی واسه آرامش شبیه های من داره؟ میترسم اونجا هم باز من گرفتار منفیهای بی شماری باشم که همینجا هم خیلیها خیالشون بهش نیست. خدایا آخ خدایا آخه واسه چی این اتفاقها افتاد واسه چی برای من آخه قربونت برم تو که منو دیدی قصه هام رو بهتر از خودم بلدی منو اصلا بیخیال خدایی مادرم ماجراهای من بسش نبود که حالا اجازه دادی شبی از این جنس از این یکی کانال به دلش بزنه؟ ای خدا قربون حکمتت برم آخه من چی بگم بهت میدونم بلا رو تو نمیفرستی میدونم گیرها خیلی از گیرها نتیجه های ندونستنهای خود ما هستن ولی قربونت برم ما همه یه مشت خاکیم خیلی جاها نمیدونیم تو ولی تو تو خدایی همه جا میدونی همه چی هم ازت برمیاد خدایی خودمونیم واقعا واست سخت نبود اگر این یه قلم رو نه به من نه به برادرم به مادرم فقط به مادرم تخفیف میدادی یه تلنگر به این تیر میزدی تا منحرف بشه و روی دل این زن نیاد پایین. خدایا مصلحتت رو شکر واقعا ازت بر میومد واسه تو هیچ کاری نداشت خدایی میتونستی متوقفش کنی که از اینجای زندگیش رو آرومتر سپری کنه و دسته کم این یکی رو دیگه به خودش نمیدید. چی بگم خدایا! خدا تویی من فقط میتونم ازت تعجب کنم. بذار چندتا نفس مسموم بزنم مغزم زیر فشار داره جرق جرق میکنه شاید این کمک کنه درستش که نمیکنه شاید کمک کنه خرابتر نشه.
این چه کوفتیه واسه چی اینهمه سنگینیش مزخرفه حالم بد شد. اه گندش بزنن بوی آمپول میده این چیچیه آخه!
بیخیال طوری نیست. درست میشه. درست میشم. خدایا شرمنده ولی بهت نق زدم یهخورده سبکتر شدم. به دل نگیریها! دست خودم نیست گاهی خودش میاد من مگه چندتا خدا دارم که نق هام رو ببرم به درگاهش!
باید یهخورده درس بخونم ای خدا باید درس بخونم واسه چی من نمیجنبم! این ترم بدجوری ذهنم فراریه از درس و مشقم چیکارش کنم؟ یادش به خیر توی مدرسه به شاگردهام میگفتم ذهنتون شیطونیش میگیره فرار میکنه بیاریدش بشینه روی صندلی حواسش رو بده به درس به فاطمه کوچولو هم امسال میگفتم فکرت شبیه پروانه شده هی پرواز میکنه از سر درس میره جای دیگه پروانهت رو بیار بشینه رو به روی درس و مشق هات. خدایا سونیا الان دلش واسه مدرسه تنگ شده و… هی سونیا! خوش به حال تو! شبیه یه فرشته ذهنت پاک و شونه های دلت سبکه توی مناسبت های کثیف این جهان نیستی خدا هم زیاد خاطر خواهته آخه هیچ زمانی بهش نق نمیزنی و ازش نمیپرسی خدایا واسه چی اینطوری شد! گاهی دلم میخواست میشد شبیه تو باشم سونیا! ولی اگر من شبیه تو میشدم تکلیف مادرم توی این روزها چی میشد؟ کی بود که اطرافش بپلکه و الکی به هر چیزی بخنده و خلوت سیاهش رو بشکنه؟ سونیا نمیدونی چقدر شدید خستم. کاش مثل تو توی بغل خدا بودم! راستی خستگیهای تو چه جوریه؟ قطعا تو هم خستگی داری. مثلا اون روزی که من سر کلاس اون طوری از جیغ هات وحشی شده بودم. دستم بشکنه سونیا حلالم کن به قرآن حالم خیلی بد بود برادرم حالش درست نبود من حس میکردم توی اون کلاس دفنم کردن و تمام هستی ازم جداست تو هم هی جیغ میکشیدی اصلا نفهمیدم چی شد. ببخش سونیا به خدا هرچی ازم بربیاد حاضرم کنم تا اون روز از پرونده ی من و از خاطرات تو پاک بشه. هرچند اصلا نمیدونم توی خاطراتت داریش یا نه. ولی خیالت نباشه. من جای جفتمون توی خاطراتم دارمش و حسابی از فشار مرورش وجدانم درد میکنه. ببخش عزیز. اصلا نمیدونم چی باید بگم تا اون روزم موجه بشه چون نمیشه. منو ببخش عزیزه خدا. حلالم کن. به خدا حاضرم دستم رو بذارم زیر سنگ تا بشکنمش اگر این مدلی اون روز پاک میشه. ببخش فرشته ی خدا. منو واسه تمام تاریکهای امسالم ببخش. تو شاید نمیدونی فشار چیه. یعنی میدونی ولی به سبک خودت. عزیزه من! به خدا بدجوری از خودم متنفر میشم گاهی. کاش یادت نباشه کاش دل مهربونت که نمیفهمم چه مدلی گریه های یواشکیم رو کشف میکرد خشمم رو بهم بخشیده باشه چون اگر تو نبخشی خدا بیخیالش نمیشه.
بسه دیگه باز من خر شدم. احتمالا این تاریک دیوونه درش بی تقصیر نیست این میاد و میره فقط من هر دفعه این مدلی میشم. گندش بزنن هنوز که نیومده من واقعا نباید الان اینطوری باشم. همه چی درست میشه. من هنوز یه خدا بالای سرم دارم که با تمام گرفت و گیرها هنوز خدای منه. حتی اگر به خاطر اینکه دردم رو روی خنده های سونیاش تخلیه کردم از دستم خیلی خیلی بد عصبانی باشه. خدایا! توکل به خودت. فقط خودت فقط خودت فقط خودت. جز تو کسی نیست خدایا حواست هست؟ کسی نیست. جز تو هیچ کسی نیست! کمکم کن. خدایا کمکم کن. خدایا! کمکم کن!
بسه پریسا بلند شو برو یهخورده درس بخون این چه وضعشه آدم باش این مسخره بازیها واست آب و نون نمیشه پاشو جمع کن خودتو! بذار چندتا نفس مسموم دیگه بزنم.
هی! بیخیال. فردا از امشب قشنگتره. همه چی درست میشه. شب گذراست. این هم میره. عاقبت میره. درست میشه. من هم درست میشم. ساعت بذار ببینم به سیستم من7و4دقیقه به نظرم چند دقیقه عقبم ولی بیخیال. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *