عصر5شنبه.
در ارتفاعاتم. خدایا صبح که توی راه بودیم بعدش هم خوابم میومد کتاب زندان زمان هم داشت صدام میزد که باقیش رو بخونم و خلاصه اغفال شدم و اصلا راه نداره پشیمون باشم خوش گذشت و در نتیجه الان در ساعت خدای من4و42دقیقه عصر تازه سیستم رو از کوله درآوردم سوارش کردم روشنش کردم نشستم2تا جمله خوندم که دیدم میل به اراجیفنویسیم درد میکنه. تازه قبلش هم فهمیدم داخل کیبورد اکسترنالی که اینجا گذاشته بودم بمونه تا دیگه کیبورد از شهر به اینجا و برعکس جابجا نکنم باتری یا باطری جا گذاشته بودم و این ماه ها داخل این کیبورده مونده بود و دیگه خالی شده بود و وای خدایا شکرت که بلایی سر کیبوردم نیاورد وگرنه واقعا آخر هفته ی وحشتناکی با کیبورد سیستمم داشتم. راستی باتری یا باطری؟ کوفت! یه سرچ حلش میکنه مگه چقدر زمان میخواد؟ الان خیلی. آخه باید گوشیم رو هاتسپات کنم و… ولش کن اینترنته قفل شده ارزش دردسر هاتسپات کردن گوشی رو نداره.
اینترنت. خدایا از اینترنت در ارتفاعات چقدر خاطره دارم! از همه چیز در همه جا چقدر خاطره دارم! کاش میشد خاطره ها رو شبیه فایلهای داخل حافظه ی سیستم انتخاب کنیم و هر کدوم رو به هر دلیلی نمیخواییم که دیگه باشن با کلید دیلیت از حافظه هامون پاک کنیم و واسه خاطر جمعی شیفت دیلیت رو بزنیم تا برای همیشه غیبشون بزنه و دیگه هرگز برنگردن! ولی اگر همچین چیزی شدنی بود آیا تجربیاتمون هم همراه خاطرات میرفتن؟ احتمالا جواب مثبته. به خاطر اونچه پشت سر میذاریم تجربه کسب میکنیم اگر یادمون نباشه چی پشت سر گذاشتیم چه جوری واسه پرهیز از تکرار اشتباهاتمون مصمم میشیم؟ اگر بعد از اینکه محو تماشای رقص شعله دستمون رو برای گرفتنش دراز کردیم و دستمون سوخت بتونیم خاطره ی تلخ اون درد رو فراموش کنیم پس چه جوری میشه دفعات بعد که نگاهمون محو رقص شعله ها شد به خاطر داشته باشیم که آتیش فقط واسه تماشاست نه واسه بغل کردن وگرنه میسوزیم و درد وحشتناکی بهمون تحمیل میشه؟ اگر درد تاول دستمون یادمون بره تمام عمر باید با سوختگیهای مدل به مدل در اثر لمس شعله درگیر باشیم و عاقبت عفونت یکیشون ما رو میکشه یا دسته کم ناقصمون میکنه. خب به نظرم باید آرزوی اول نوشتهم رو پس بگیرم ولی… خب نمیشه خاطرات شبیه فایلها توی یه پوشه بسته باقی بمونن هر زمان لازم شد بهشون مراجعه کنیم و در زمانهای دیگه این اطراف نباشن؟ بذار بررسی کنم! مثلا من از رقص آتیش خوشم میاد باید برم توی47سال پوشه و فایلهای خاطرات بگردم ببینم تجربه ای از لمس این شعله های رقصان و سرخوش داشتم یا نه. اگر نداشتم که دستم رو ببرم وسطش. اگر داشتم دوباره مرورش کنم ببینم بعدش چی شد. سوختگی یعنی چی. دردش چقدره. خب من رقص آتیش رو خیلی دوست دارم خیلی خوشگله شاید دردش ارزش لمسش رو داشته باشه بذار به فایل خاطراتم رجوع کنم ببینم میزان درد حاصل از سوختگی از ارزش کیف لمس شعله بیشتر بود یا کمتر. خب اون زمان که دستم سوخت کمسالتر بودم تحملم کمتر بود الان سنم بالاتره تحملم بیشتره باید محاسبه کنم ببینم این میزان ارزش و میزان درد بر حسب سن اون زمانم بوده یا بر حسب تمام عمرم و آیا میزان تفاوت تحملم از اون زمان تا امروز چقدر متفاوت شده و بعد با میزان ارزشهای گفته شده یه جدول تناسبی چیزی ببندم بفهمم اگر الان آتیش رو بغل کنم میزان ارزش درد سوختگیش از کیف بغل کردن آتیش بیشتره یا کمتره یا اگر لازم باشه این مقدار رو بر حسب شرایط روحی و جسمی اون زمان و این زمانم بسنجم و مقایسه های آماری و جدولی و… واااااااااااااااااااااییییییییی خداااااااااااا نمیخوااااااااااااااام نمیخوام وای خداجون نمیخوام وای مخم ترکید نمیخوام غلط کردم به جان ابلیس رسما کتبا دفترا محضرا من غلط کردم نمیخوام پاک بشن آقاجون بمونید خاطره های لعنتیه مسخره که دارید به ریش نداشته ی منه در به در میخندید همونجا بمونید و شبیه خرمگس توی کله ها بچرخید لازم نکرده پاک بشید لعنت بهتون که اینهمه نفله و اینهمه سمج و اینهمه مزاحم و اینهمه تلخ و اینهمه… اینهمه ارزشمندید. میدونم شماها واقعا با ارزشید. ولی درک کنید که گاهی خیلی بد اذیت میکنید. خیلی تلخ آزار میدید. خیلی سیاه زنده و سنگینید. ما آدمها یه مشت خاکیم. گاهی تحملمون از فشار شماها خیلی کمتره. مخصوصا زمانهایی که از هر طرف زیر فشاریم. کاش میشد گاهی شماها هم یهخورده سبکتر تا میکردید. یهخورده آهستهتر نیش میزدید. یهخورده سبب بارونهای ملایمتری میشدید.
الان من دارم با خاطرات حرف میزنم؟ و ازشون میخوام که درکمون کنن؟ کدوم پدرسوخته ای با چسبوندن لفظ عاقل به جوهر من به عقل توهین کرده؟ هیچ کس بابا همه میدونن من کلی تخته هام کسره عاقل کجا بود من بخوام و نخوام که قطعا میخوام از این یه قلم اتهام پاکه پاکم این ماجرا کاملا حله.
ساعت5شد واقعا باید این3تا متن رو تمرین کنم تازه12تای قدیم هم هست که تا شنبه باید بالای سرشون یه چرخی بزنم و لغتها و… خدایا گردنم میشکست این ترم رو واسه چی گرفتم آخه من واقعا حس درس ندارم و… بسه بابا اینترنت هم که نیست کتاب جمع کنم درس نخونم چه غلطی کنم؟ نمیدونم فقط درس نخونم خدایا عجب کاری کردم!
گاهی باید قشنگیها رو توی خاطرات نگه داشت و گذشت. الان میفهمم واسه چی گاهی بعضی به تصویرهای آخر که خیلی منفی هستن نگاه نمیکنن و میگن میخوان آخرین خاطره از چیزی یا کسی که دیدن رو زیبا نگه دارن. مثلا کسی رو میشناختم که پدرش رو خیلی دوست داشت. پدرش بیمار شد. لحظه های آخر همه رفتن بالای سر بیمار و اون دختر رو هرچی گفتن نرفت. پدرش فوت کرد و اون دختر بالای جنازه ی پدرش نرفت. اون زمان نفهمیدمش. حتی زمانی که واسم توضیح میداد و میگفت از همه شنیدم که بابام رو بیماری خورده بود. چیزی ازش باقی نبود. نمیخواستم ببینمش نمیتونستم. دلم میخواست آخرین تصویرم از بابام همون بابای سالم و خندونی باشه که کولم میکرد. ندیدمش و به خاک رفت. اون زمان به توضیحاتش گوش کردم ولی نپذیرفتم و یواشکی دلم ازش گرفت. الان میفهممش. گاهی باید قصه ها رو در اوج رها کرد پیش از اینکه به زوال برسن و اعتبار و رنگهای قشنگ خاطرهشون از بین بره. این آموزشگاه زبان که میرم رو خیلی دوستش داشتم. دوره اولم پر بود از ترکیب بوی قهوه و استرس و امید به آیلتس و اطمینان به اینکه عاقبت یکی از عکسهای روی دیوارش میشم و وحشت از مانع آیلتس که باید ازش میپریدم و میدونستم چقدر سخته و به شدت تشنه و به شدت مطمئن بودم که هرچند زخمی ولی موفق ازش رد میشم و… چند سال ازش دور بودم. دورهم تموم شده بود. دوباره برگشتم تا خاطرات گم شدهم رو دوباره پیدا کنم. دوباره زندگیشون کنم. دنبال حس آشنای پر استرس اما آشنا و قشنگ توی اون فضا بودم. برگشتم و دوباره واسه دوره دوم ثبت نام کردم. حالا دارم تمام خونده های دفعه پیش رو با کلمات و مطالب متفاوت میخونم. همه چی سر جاشه جز چیزی که واسه پیدا کردنش روز اول برای ثبت نام در دوره دوم از اون در وارد شدم. در طول چندتا ترمی که گذروندم خیلی دنبال اون حس و اون فضا گشتم. نبود. هیچ کجای اون موسسه نبود. نمیدونم کجا رفت، اما رفت و هرچی تلاش کردم پیدا نشد. الان به جایی رسیدم که واسه تموم شدن موفق این ترم ثانیه میشمارم فقط واسه اینکه از چرخه ی ترم و کلاس و امتحان خلاص بشم. احتمالا باز برمیگردم و در کلاسهای بحث آزاد موسسه شرکت میکنم. ولی این دفعه دنبال هیچ حس و فضای آشنایی نیستم. و احتمالا دسته کم2ماهی حوصله ی درس خوندن نخواهم داشت. خب پیش از تمام اینها باید اول این ترم رو تمومش کنم. خدایا بدون اینترنت بدون تمرکز بدون حس نیفتم! خدایا کمکم کن موفق تمومش کنم لطفا کمک کن ازش بگذرم کمک کن تموم بشه!
الان اگر خدا تجسم مادی پیدا میکرد و به زبون فارسی روان باهام حرف میزد پس کلهم رو میگرفت فرو میکرد توی کیبوردم میگفت واسه اینکه موفق تمومش کنی لازم نکرده بشینی واسه من دعا به زبونت ببندی و تسبیح لطفا لطفا راه بندازی. این پنجره کوفتی رو ببند کمتر چرت و پرت بنویس بشین درس بخون تا نیفتی اینقدر هم به قول این طرفیها گینگ گینگ نکن. چیه خب ما گاهی که یکی زیاد و به یه سبک خاص هی نق میزنه در زبون غیر رسمی بهش میگیم گینگ گینگ میکنی. خب چیه گینگ گینگه دیگه یعنی نق نق کردن و هی بهانه گرفتن و نمیدونم چه مدلی توضیحش بدم اون مدل نق نق رو نمیشه نوشت مال لحن خاص اون مدل نق زدنه لحن رو چه مدلی با ایسپیک منتقل کنم آقا گینگ گینگ همون نقِ حالا برو نقهای اطرافت رو گوش بده ببین کدومشون به گینگ گینگ میخوره. سخت نیست گوش بدی خودت میفهمی قشنگ مشخصه گینگ گینگ چه جوریه وقتی بشنویش خود به خود پیداش میکنی میگی این گینگ گینگه.
به جان خودم قطع اینترنت و جریان بی ریخت روزمرگیها و هفته ی تاریک و فقدان حس درس خوندن و جبر انجام مطالعات درسی و همه چی زدن همون2درصد مخ که دروغکی تصور میشد داشتم رو هم درو کردن الان اینها چیچیه من میپاشم اینجا؟ وای خدایا یعنی کامل از دست رفتم؟ حالا نمیشه یهخورده بیشتر روی این حقیقت تأمل بشه؟
میگم که، خدایی دیگه بسه دیرم شد باید برگردم به دنیای منطق و به درسم برسم واسه خلبازی همیشه زمان هست من واقعا باید این متنها رو بلد بشم. خدایا آخه عروسی هم شد موضوع؟ من در مورد عروسی و هزینه هاش و دلایل خرج کردن اونهمه پول چیچی باید بگم اصلا من از کجا بدونم من نه طرف عروسم نه جزو لشکر داماد آخه موارد مربوط به بحث عروسی به من چه موضوع دیگه الان نبود؟
محض خاطر خدا بیخیال بسه دیرم شد درس خدایا درس واقعا دیگه نباید اینجا بمونم. خب الان واسه زدن این روی آنتن هم شده باید گوشیم رو هاتسپات کنم. بیخیال فعلا نوشتم بذار بمونه هر زمان حسش و امکانش بود انجامش میدم فعلا بمونه امانت توی بغل سیستمم تا حلش کنم. ساعت5و25دقیقه عصر5شنبه3اردیبهشت1405. تا بعد.
دستهها