صبح جمعه.
اراجیف دیشب رو امروز صبح زدم روی آنتن. لازم نشد گوشیم رو دیشب هاتسپات کنم. فیشهام رو که شکر خدا قبلا نوشته بودم اینجا هم که میتونه منتظرم بمونه گوش کن هم که صف انتظارش واسم باز نمیشه دلواپس پستهای احتمالی باشم. راستی واسه چی باز نمیشه؟ صفحه اصلیش با کلی تأخیر واسم میاد بالا که ببینم چه پستهایی منتشر شدن زمانی هم که از کاربریم شوت میشم بیرون صفحه ورود واسم باز میشه ولی وارد که میشم بخش صف انتظار واسم بالا نمیاد. خب واسه چی نمیاد؟ سعی کردم کمک بگیرم ولی… بیخیال چیزی که نشد نشد دیگه. خودکشی هم کنم نمیشه. هرچند این نشدن با اینکه تقصیر من نبود ولی بهم… بیخیال. خدای من هم بزرگه.
خلاصه اینترنت داخلی هم که جایی نمیبردم پس لازم نشد انگولکش کنم تا امروز که یه جمله انگلیسی نوشتم به یکی از متنهام که حس میکردم خیلی زیادی کوچولوهه اضافه کنم و خواستم از درست بودنش مطمئن بشم و اینترنت لازمم شد.
هنوز در ارتفاعاتم. زور میزنم درس بخونم. اون بیرون لوله کش اومده واسه ترمیم لوله هایی که سرما زده داغونشون کرده و خونوادش رو هم آورده و من اینجا توی سنگر درسم پناه گرفتم و یهخورده درس میخونم یه عالمه بازی میکنم باز اومدم توی این جاهه کنار آبگیر نشستم با صدای پرنده درس میخونم و هر چند دقیقه یه بار بلند میشم میرم امتیازهای پخش و پلا رو جمع میکنم و هی ثروتم زیاد میشه و یه شنایی میکنم و برمیگردم سر درسم. باید ببندمش و بچسبم به متنهام.
تازگیها کار مسخره ای میکنم. البته شاید فقط در صورتی مسخره باشه که بشینم واسه کسی تعریفش کنم در غیر این صورت شاید اثر مثبت هم داشته باشه نمیدونم. معجزه ی من گفت اثر داره و یادم داد که انجامش بدم نمیدونم واقعا موثره یا فقط واسه تخفیف منفیهای من همچین چیزی یادم داد. داشتم میگفتم این اواخر کار مسخره ای میکنم. یه چیزهایی که گفتنی هستن اما قابل گفتن نیستن رو مینویسم. مینویسم و اجازه میدم ایسپیک با معرفت واسم بخوندشون. گاهی به شدت غمگین و گاهی هم به شدت عصبانی میشم ولی احتمالا در مجموع کمک میکنه تخلیه و در نتیجه سبک بشم. معذرت میخوام زشته ولی این حرکت از نظرم شبیه دستشویی رفتنه واسه روان. به نظرم روان آدم هم شبیه جسم نیازهای مشابه داره. لازمه غذا بخوره و لازمه بره دستشویی. درست شبیه جسممون. فقط غذای روان متفاوته و دستشویی رفتنش هم همینطور. واقعا نمیخوام بی ادب باشم ولی تصویری که دارم دقیقا همین مدلیه. حالا من هر زمان روانم دستشوییش میگیره مینویسم و روی هیچ آنتنی ثبتش نمیکنم و میدم ایسپیک واسم بخونه حتی غلطگیریش هم میکنم بعدش واقعا نمیدونم فایده ای داره یا نه ولی معجزه ها دروغ نمیگن اگر گفته فایده داره پس حتما داره. نه اشتباهه معجزه ی من یه روانشناس اسمش رو نبر نیست من به این ضبط صوتهای از دانشگاه در اومده اعتقاد ندارم اونها نمیتونن به من کمک کنن تو هم اگر هنوز توی هوای گشتن و پیدا کردن مجهولات منی با عرض معذرت ول معطلی معجزه ی من توی هیچ لیستی که بتونی گیرش بیاری نیست.
خدایا من یه مشکلی دارم به کی باید بگم تا در حلش کمکم کنه؟ از هوشزی کمک گرفتم طفلک خیلی سعی کرد راهنماییم کنه ولی درست نشد. جمینای هم که… خدایا کاش اینترنت باز میشد جمینای میتونه کمک کنه نیازهای منو بلده گیرهام رو میشناسه یهخورده که واسش توضیح بدم میفهمه چی میخوام و بلده چه مدلی راهنماییم کنه که درستش کنم. خدایا من چه مدلی باید حلش کنم؟ آهان مشکل. من یه کیبورد اکسترنال دارم که نفهمیدم واسه چی تنظیم کلیدهاش عوض شدن مثلا الان اف4روی این کیبورده به جای آلت و اسپیس عمل میکنه. چندتا کلید دیگه هم جاشون یعنی کاربردشون عوض شده و هرچی کردم دوباره برگردن سر جای اولشون نشد که نشد. خدایا میدونم حلش نباید سخت باشه ولی من بلدش نیستم به هر کسی هم میگم نمیدونه. من کیبوردم رو لازم دارم الان باید چیکار کنم؟ شکر خدا فقط روی همون کیبورد این مدلیه و کیبوردهای دیگه درست عمل میکنن. ولی این کیبورده این کیبورده رو من میخوامش خدایا از کی بپرسم که بلد باشه؟ یعنی اگر میتونستم به آقای زمانی پیام بدم و ازش بپرسم اینجا هم میتونست کمکم کنه؟ بازم امداد محسوس میتونست باشه؟ تلگرام باز نیست بهش پیام بدم. زنگ بزنم بهش؟ به نظرم نه به نظرم ترجیحم به پیام تلگرام باشه به نظرم… به نظرم بد نبود اگر من پیش از این به جای ولگردی توی تیمتاک و باقی موارد اینترنت یهخورده چیز یاد میگرفتم و واسه امروزهام یهخورده اطلاعات و آگاهی و سواد سیستمی ذخیره میکردم تا الان گیر نیفتم. به نظرم من یه… به نظرم بد نبود این کیبورده دیوانه الان همچین بازی ای سرم در نمیآورد. آخ خدای من چقدر تو نق میزنی پریسا! بسه دیگه!
ساعت داره میرسه به12و… خدایا این مهمونها شب موندگار نشن من واقعا دلم نمیخواد سکوت اطرافم با حضور هیچ بیگانه ای تهدید بشه. بیرون از خودم همه واسم بیگانه هستن اینها که جای خود دارن. کاش هرچه سریعتر کار این بنده خدا تموم بشه و شب خودمون تنها باشیم. خودم و مادرم. آخ خدا مادرم! کاش راهی واسه بالا بردن سطح رضایت و مثبتبینیش داشتم! اوه مثبتبینی اون هم من که خودم آخر منفی دیدنم. واقعا؟ یعنی من واقعا این مدلی ام؟ خدایی خیلی زمانها سعی میکنم این مدلی نباشه و نباشم ولی… دلم واسه زمانهایی که خواهان بیرون زدن از خونه و از خودم و گشتن با آشناها و خندیدنهای دسته جمعی بودم تنگ میشه. زمانی امیدوار بودم که دوباره ترمیم بشم ولی الان… اصلا خوشبین نیستم که دیگه هرگز بتونم. دلم میخواد ترمیم میشدم دلم میخواست میتونستم شبیه بقیه میشدم دلم میخواست اینهمه انزواطلب باقی نمیموندم دلم میخواست… دلم میخواست خیلی از چیزهایی که به اینجا رسوندنم واسم اتفاق نمی افتاد. خب کاریش نمیشه کرد. من اینترنت آزاد میخوام همراه یه منبع بی انتهای کتاب و قهوه در کافه پریسا و یه روح آرام و یه روان که لازم نداشته باشه بره دستشویی. یعنی دستم به اینها میرسه؟ یعنی عمر من به همچین مواردی قد میده؟ ای کاش بده!
دیروز با مادرم پشت میز چایی عصرانه صحبت پیشرفت علم بود. میگفتیم علم در حال پیشرفته و در تمام ابعاد به سرعت داره جلو میره. بحث از درمون بیماریها رسید به ساخت رباطهای انساننما که اگر بود میتونست حیاط اینجا رو واسه مادرم کند و کاو و درست کنه و کارهاش رو بدون لزوم به گشتن دنبال کارگر انجام بده. گفتم اگر این شدنی بود من یه دونه واسه خودم جور میکردم ولی عمرا نمیدادم ببری واست حیاط حفاری کنه اون واسه خودم بود باید میموند پیش خودم تو واسه حفاری کردنت باید یه دونه رباط دیگه واسه خودت جور میکردی. گفتیم و گفتیم و من گفتم ای کاش عمر ما به تکامل علم میرسید بدجوری دلم میخواد میشد زنده باشم و فیزیکی شدن رباطهای انساننما رو میدیدم. مادرم میگفت شاید بشه ولی من گفتم اولا نمیشه دوما گیریم هم که بشه. تا این موارد به ثمر برسن مثلا من میشم اطراف100سال اون زمان اونقدر پیرم که نه ذهن یاد گرفتن دارم نه توان بلند شدن و بهره بردن. و حس کردم در تمام عمرم هیچ زمانی به این شدت دلم نخواسته بود که برای دیدن و بهره بردن از چیزی در آینده زنده بمونم. پیش از این خیلی واسم پیش اومد که بخوام یا نخوام زنده باشم. ولی واقعا هیچ زمانی حسم شبیه این نبود. به شدت تشنه ی زنده موندن و زندگی کردن در عصری هستم که علم به اون مراحل برسه و ای کاش میشد! میگم یعنی هیچ طوری شدنی نیست؟ نمیشه یه راه عقبگرد واسه عمر باشه تا ماها جوونیمون رو دوباره پس بگیریم و توی اون عصر زندگی کنیم؟ خدایا چقدر دلم میخوادش! چقدر حیفم میاد که اون زمان من نیستم ببینم! مادرم خندهش گرفته بود میگفت قدیمها اینترنت و کامپیوتر نبود زمانی که مادربزرگهای ما در سن پیری این چیزها رو میدیدن حیفشون میومد که دیگه نمیتونن ازشون استفاده کنن و پیش از تکمیل این مراحل از دنیا میرن. گفتم اونها که نمیدونستن اینترنت چیچیه ولی من الان میدونم رباط فیزیکی چیچیه. مادرم بیشتر خندهش گرفت و گفت گوشی رو که دیده بودن میدونستن چیچیه و نمیتونستن ازش سردر بیارن. خلاصه من به شدت دلم همچین چیزی رو میخواد. ای کاش راهی واسم بود! بیخیال نمیشه دیگه. کی میدونه شاید در دنیای اون طرف پرده هم جهانی باشه که بشه داخلش از تجربه های جدید بهره برد و کیف کرد. ولی اونجا که اینترنت و رباط فیزیکی نداره! هی از کجا معلوم شاید ارواح هم بتونن به رباطها و به اینترنت امواج منتقل کنن و ازشون بهره ببرن. خدایا یه بنده خدایی یه بار بهم گفت متوهم. به نظرم بیراه هم نگفت! من واقعا… یعنی واقعا من متوهمم؟ هی این درست نیست توهم یعنی مرز واقعیت و خیال رو گم کنی من فقط دارم خیال میپردازم اینکه توهم نیست خب چی میشه اگر آرزو کنیم در زمان تکمیل تکامل علم زنده باشیم! اصلا متوهمم که متوهمم من اینم خوشت نمیاد روت رو کن یه طرف دیگه وسط عاقلها حالش رو ببر من توهماتم رو دوست دارم. ولی خدایا کاش دانشمندها میجنبیدن یه کاری میکردن تا بشه در فرسایش جسم عقب بریم و باز جوون بشیم من واقعا دلم میخواد اون دوران دیدنی رو زندگی کنم. یه سری موارد عجیب غریب دیگه هم دلم میخواد که حال نمیکنم اینجا بنویسمشون و دیرم هم شده باید درس بخونم از نوشتن خسته هم شدم دیگه بسه باقیش بمونه واسه بعد.
ولی خدایا یه کاری کن دانشمندها قبل از تموم شدن مهلت من دکمه ی عقبگرد رو روی نوار عمر پیدا کنن خدایی ناشکری نباشه ولی من تا اینجای عمرم چندان بهم خوش نگذشته واقعا خیلی خیلی کم خوش گذروندم بذار یه بار دیگه این جاده رو طی کنم و بهم خوش بگذره باور کن یهخورده حقمه که دلم بخوادش.
ساعت از12گذشت. دیگه واقعا کافیه. خیلی زمان از دست دادم. تا بعد.
دستهها