شنبه شب. خدایی الان دیگه مطمئنم شبِ. ساعت8دقیقه مونده به9الان قطعا شبِ.
خدایا خیر سرم امروز میخواستم یهخورده درس بخونم پس واسه چی دوتا رمان خوندم؟ گندش بزنن دست خودم نیست وای خدا واقعا نمیتونم.
آقا این چه وضعشه؟ من داستانهای پلیسی معمایی دوست دارم امروز یه دونه خوندم3تا خانمه با هم دوست بودن اینها یک پنجم یا بیشتر از کتابه رو داشتن توضیح میدادن که دنبال مرد مناسب زندگیشون هستن یکیشون که متأسفانه قهرمان داستان بود رسما هی میگفت من یه شوهر خوب میخوام و از دوران کالج میخواستم ازدواج کنم و بچه دار بشم و اون زمان نمیدونستم ده سال بعدش هنوز مجرد هستم و همه جای داستان که اتفاقا به زبون اول شخص هم روایت شده بود متأسف بود که واسه چی مرد مناسبش رو پیدا نکرده بعدش اون2تای دیگه مردشون رو پیدا کرده بودن البته خیال میکردن که پیدا کرده بودن این هی با آب و تاب توضیح میداد که بله خب من البته حسادت نمیکردم ولی از دیدن فلان مدل همراهی احساسی اون مرد با دوستم چشمهام پر از اشک میشد البته برای دوستم خوشحال بودم ولی فلان جا که اون دوستم فلان حس رو داشت و اون آقا یا دوست پسرش یا هر چی به فلان شکل با احساساتش همراهی میکرد با خودم میگفتم ای کاش منم همچین کسی رو داشتم تا در اون لحظه تنها نباشم و هی از طریق اون برنامه ی اسمش چی بود سینچ یا سینج با مردها قرار میذاشت و هی توضیح میداد که حسم به قرارم چنین و چنان بود و دعا میکردم شوهر مناسبم رو پیدا کنم و آخرش هم گند بالا آورد و سر قرار اولش با یکی از این مردها وقتی جلوی طرف توی یه رستوران یا کافه یادم نیست کدومشون ولی یکی از این2تا بود خلاصه نشسته بودن داشتن غذا میخوردن یه دفعه این زنه صاف برگشت به مرد مقابلش گفت اوه من دوست دارم ازدواج کنم. بعدش هم از بس دنبال شوهر بود گند زد و نزدیک بود کشته بشه. آخر داستان هم معلوم شد یکی از این3تا یه قاتل روانی بود که اولیشون رو نفله کرد و میخواست این یکی رو هم نفله کنه که… خب جریانش مفصله برو کتابه رو بخون واسه چی باید من اینجا تمامش رو توضیح بدم حسش نیست. آقا اسم کتاب دوستدار هست نویسندهش هم مکفادنه. خدایی کتابهاش رو دوست دارم آخرشون همیشه بدجور غافلگیرم میکنه.
داشتم نق میزدم. خلاصه توی این کتابه طرف از بس دنبال شوهر بود کم مونده بود جونش رو سر این جستجوی مداومش بذاره. داستانه قشنگ بود ولی از پیچ و تاب این3تا واسه پیدا کردن مرد هیچ خوشم نیومد آقاجون بخوایید ولی نصف کتاب رو واسه توضیحات تب و تابتون اشغال نکنید2دقیقه ساکت شید ببینم جریان پلیسی کتابه به کجا میرسه. شکر خدا این خانم اولیه عاقبت با یه آقایی که3سال پیش ولش کرده بود دوست شدن طرف هم داشت نقشه میکشید که شاید این جیک یا جک مرد مناسبم باشه و باهاش ازدواج کنم و بچه دار بشم و چه و چه که به نظرم نویسنده هم از دستش خسته شد و کتابه تموم شد. وووییی یعنی آدم از بس شوهر بخواد کور بشه و با یه قاتل… هوممم.
خب گیریم که اینطوری باشه. من واسه چی از طرف خوشم نیومده؟ خدایی اگر یه مردی قهرمان داستان بود که همه جای کتاب میگفت من زن مورد علاقه و مناسبم رو میخوام و دنبالش میگردم و چرا پیداش نمیکنم و چه و چه من اینهمه بدم میومد؟ شاید نه. پس واسه چی وقتی یه زن حتی توی یه کتاب داستان که واقعی هم نیست میگه که شوهر مناسبش رو میخواد من معترض میشم؟ واقعا واسه چی؟ خب واسه اینکه شاید واسه اینکه توی این کتابه زیاد حرفش رو زده بودن و… واقعا واسه اینه؟ آیا دلیلش این نیست که از بچگی توی سر ماها رفته که اگر مرد بگه من زن میخوام ایرادی نداره ولی اگر زن بگه دلم میخواد شوهر داشته باشم از دید اجتماع یه آدم بد و مشکلداره؟ واقعا چه ایرادی داره که یه زن همچین چیزی بخواد و این خواسته رو ابراز کنه؟ الان که فکرش رو میکنم میبینم قهرمان این داستانه ایرادی نداشته جز اینکه صادق بود و صاف میگفت من همسر و بچه و یه زندگی خونوادگی معمولی دلم میخواد. پس واسه چی منی که همیشه و همه جا مدعی باور به برابری زن و مرد و باور اینکه هر کسی حق داره خواسته های مشروعش رو ابراز کنه زن و مرد هم نداره و باور به اینکه حتی خواسته ها و اعمال نامعمول یه نفر هم تا جایی که ضرری به دیگران نرسونه مربوط به حریم و زندگی شخصیشه و دلیل بد بودن یه آدم نیست و هزار مدل باور دیگه هستم باید از این خانم توی این داستانه خوشم نیاد؟ صادق باشم. من هنوز این خانمه رو دوستش ندارم ولی این لحظه خودم رو هم دوست ندارم چون برخلاف تمام ادعاهای مسخرهم در عمل و قضاوت پیرو همون باورهای سنتی و خطرناکی هستم که از بچگی توی سرم رفته. این خانم رو دوستش ندارم چون همه جای کتاب صادقانه میگفت که چقدر دلش میخواست یه شوهر مناسب داشته باشه و ازش بچه دار بشه. از درک اینکه بینشهای نادرستی که همیشه در صحبتهام ردشون میکنم اینطور قوی و اینهمه عمیق به خورد منطقم رفتن هیچ خوشم نیومده. خب چه انتظاری میشه از خودم داشته باشم؟ من47سالمه! 47سال! من47سال با این باورها بزرگ شدم و زندگی کردم. واقعا چه توقعی از خودم دارم؟ خب واقعیتش از خودم توقع دارم که این خانم توی داستان رو اینهمه منفی نبینم چون اولا خواسته های نامعمولی نداشته، دوما جرمی مرتکب نشده جز اینکه در کمال صداقت خواسته هاش از زندگی رو ابراز کرده، سوما چیزهایی که میخواد هیچ ضرری به هیچ کسی نمیرسونن و کاملا هم معقول و معمولن. خب به نظرم خودم رو از خودم یهخورده نا امید کردم. تصور میکردم بینشم بازتر باشه ولی… هی این تقصیر من نیست این عرف و اجتماعی که من درش رشد کردم این… بسه. آخ خدای من جای شکرش باقیه که نسل جدید زندگی رو متفاوت میبینن و با این مزخرفاتی که امثال من درگیرشونن باورهاشون رو خفه نمیکنن. با تمام اینها این کتابه این کتابه خدای من این کتابه واقعا قشنگ بود فقط این… بیخیال این خانمه هم عاقبت طرفش رو پیدا کرده و خوشبختانه نظر منفی و مثبت تاریخ باطله ی امثال من هم نمیتونه اوضاعش رو خراب کنه. روی هم رفته کتاب قشنگی بود اون بخش معمایی پلیسیش رو دوست داشتم. اگر به کسی نگی واسه دومین بار بود که میخوندمش ولی یادم رفته بود پایانش چی میشه و توی صفحات آخر یادم اومد و دوباره غافلگیر شدم. این هم از این.
و معجزه ها. این روزها از در و دیوار عجایب واسم میباره. مواردی که ابدا در مورد خودم باورشون نمیکردم که یه زمانی شاهدشون باشم. نه. توهم نزدم. درها باز و بسته نمیشن، با ارواح ملاقات نمیکنم، صداهای عجیب توی سرم بهم فرمان نمیدن، و با نفراتی که وجود خارجی ندارن مواجه نیستم. فقط… خدایا چه جوری توضیحش بدم؟ امروز چیزی رو… خدایا چه جوری توضیحش بدم! حس میکنم حسهام نسبت به یه سری موارد یه دفعه… آخ خدایا میگم بیخیال توضیح بشم واقعا توضیحش رو بلد نیستم هان؟
میگم که، خرداد کی تموم میشه؟ هرچند من همیشه روی گذشتن تک تک روزهای تعطیلاتم حساسم و دلم نمیخواد که بگذرن اما در عین حال دلم… گاهی وقتی توی خودت تکلیفت رو با خودت مشخص میکنی حالت بهتر میشه. امتحانش کن حس خوبیه.
خب بسه به نظرم اگه بیشتر حرف بزنم یه جایی خرابکاری میکنم و یه چیزی میپرونم که بعدش مثل چیز پشیمون میشم که این چی بود گفتم.
هی وایستا یه چی دیگه! دیروز اوپن کانکت عاقبت متصل شد ولی اونقدر قطعی داشت که خسته شدم و رفتم سراغ همون رفیق روزهای تاریک. من کلی فیلترشکن دارم که تمامشون رفیقهای روزهای آفتابی هستن یعنی زمانی که اینترنت معمولی توی این سیمها در جریانه. زمانی که روزهای تاریک قطع نت بیچارم کرده بود فقط یکیشون رفیق روزهای تاریک شد و الان هرچند خیلی یواشه ولی من به شدت دوستش دارم. همراه های روزهای تاریک ارزشمندن. میخواد یه فیلترشکن باشه میخواد یه چاقو باشه یا یه شاهکلید یا هرچی. رفیقهای روزهای تاریک از هر جنسی که باشن ارزشمندن. اگر داری قدرشون رو بدون. کم پیدا میشن. بین آدمها که ابدا نگرد گیر نمیان. توی دنیای آدمها تا زمانی که سرپا هستی رفیقها رفیقن. زمانی که زمین خورده باشی از آستین هیچ آدمیزادی دستی دستت رو نمیگیره که پاشی. آخه آدمها خوششون نمیاد دست و آستینشون خاکی بشه. خیلیهاشون حتی اونقدر مرام توی ذاتشون نیست که صاف بگن ببین تو دیگه زیادی تاریکی تا حالا خوش گذشت ولی از اینجا به بعدش رو من دیگه نیستم خاطرات خوشی داشتیم ولی بیا دیگه بیخیال بشیم. به جاش لگدت میکنن و رد میشن و این تویی که بدهکار خودت میشی و ماتت میبره که خدایا خدایی من چیکار کرده بودم که حقم همچین پایان تلخی بود! شاید از نظر کل جهان من سیاه میبینم ولی بیخیال. این تجربه ایه که من در تاریکترین دوران عمرم کسبش کردم و به هیچ عنوان خیال تجدید نظر ندارم.
خب واقعا دیگه بسه میخوام برم بازی کنم. ساعت به سیستم من22و5دقیقه شنبه شب. تا بعد.
دستهها