دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

خدایا به خدا خیلی خدایی!

ظهر جمعه. نه ببخشید الان به نظرم بعد از ظهر باشه.
تازه رسیدم خونه. از ارتفاعات اومدم پایین. خدایا توی بهشت هم که باشی باز خونه یه چیز دیگه هست. وای خدا چقدر من این4دیواری رو دوست دارم! خدایا لطفا ازم نگیرش! اینجا امنه اینجا مال خودمه اینجا تنها گوشه از جهانه که در و دیوارش بغلم میکنن خدایا لطفا لطفا به بقیه اگر میخوان کاخ بده ولی این گوشه امن جهانم رو ازم نگیرش!
ترم زبان تموم شد! ترم آخر از این دوره. وای خدا تموم شد! امتحان پایان ترم4شنبه بود. هیچ زمانی در هیچ امتحانی اینهمه فشار روحی نداشتم! تمام طول ترم تمام اون هفته و هفته پیشش تمام ثانیه های جلسه امتحان… وای خدایا شبیه جهنم بود! اولین چیزی که بعدش گفتم این بود که به جان خودم دیگه تا عمر دارم سر هیچ کلاس و هیچ امتحانی نمیرم. الان چند روز از پایان اون ترم تاریک و اون امتحان پرفشار گذشته و من دارم به کلاسهای مکالمه ی آبانماه فکر میکنم. هوم؟ که سر هیچ کلاس و هیچ امتحانی نمیرم بله؟ خب بابا حالا من یه چی گفتم. تا آبانماه هم هنوز کلی مهلت باقیه. ولی در این فاصله باید یه فکری برای تمرین خارج از کلاس کنم وگرنه تمامش رو یادم میره و یا حضرت خدا واقعا دیگه گذروندن ترمهای گرامر رو در روانم نمیبینم این ترم اگر در نمیرفتم اعصابم واسه پاس کردن مجددش نمیکشید. جدی در رفتم! وای خدایا در رفتم! خدایا نیفتادم ترم تموم شد من ازش در رفتم! وای خداجونم موفق شدم! خدایا شکرت خدایا شکرت بیشتر از یه هفته ازش گذشته ولی هنوز هر زمان بهش متمرکز میشم از سرخوشی تمام جونم مورمورش میشه خدای مهربونم شکرت من واقعا دیگه نمیتونستم شکرت!
کلاسهای مجازیه مدرسه تعطیل شدن، ترم آخرم تموم شد، امتحان پایان ترم شکر خدا با موفقیت سپری شد، الان جمعه هست و من بعد از9روز از ارتفاعات اومدم پایین و توی خونه خودم هستم، فردا شنبه هست و من اینجام و… بعدش چی؟ یعنی حاضر میشم تمام تابستون شبیه یه گونی کاه ولو بشم روی تخت و بگم آخ چه خوش میگذره؟ اوه نه ابدا اینطوری نیست همچین کاری نمیکنم. باید بدون کلاس این زبان ناجنس رو تمرینش کنم. باید بیشتر کتاب بخونم. بدک نیست یهخورده با مرواریدها و برگهای کریستال تجدید دیدار داشته باشم. نمیگم بزنم از خونه بیرون چون بعید میبینم انجامش بدم. دیگه چی؟ هی بیخیال هنوز جمعه هست و من تازه رسیدم خونه و هنوز تا شنبه چند ساعت مونده.
گاهی دوراهیها بدجور غلط اندازن. تیرماه داره میرسه و چند روزیه که تصمیم… نمیدونم انجامش میدم یا نه ولی به نظرم باید انجامش بدم. به خاطر خودم به خاطر خیلی موارد جدا از خودم. بیخیال الان نمیخوام حرفش رو بزنم واقعا نمیخوام امروز جمعه هست و جمعه ها به عصرهای جمعه ختم میشن و عصرها به شب ختم میشن و اصلا زمان مثبتی واسه… هی! بسه! بیخیال بابا. طوری نیست که! اصلا ولش کن. بزنیم یه کانال دیگه.
این کانالهای کتاب رسما شورش رو درآوردن. داخلشون پر از تبلیغه پس کتابهای درست درمونشون کجا رفتن؟ به شدت نیازمند دریافت کتابهای جدیدم از این کسری هیچ خوشم نمیاد.
پریشب و شب پیشش دوباره طرفین جنگ همدیگه رو زدن و وسط این گیر و دار و التهاب اینکه حالا چی میشه من گیر داده بودم که ای وای الان اگر جنگ بالا بگیره دوباره اینترنتها قطع میشن اگر قطع بشه چی من اینترنت میخوام و چه و چه. اونقدر نق زدم که مادرم کلافه شد و دادش در اومد و منو از خنده ترکوند. شکر خدا درگیری با چندتا ضربه کتک از طرفین فعلا ختم شد و بالا نگرفت و اینترنت هرچند ضعیف اما به هر حال هنوز برقراره. خب چیه هر کسی تمرکزش روی مواردیه که لازمشون داره من گیرم اینترنته واسه چی باید دلواپس مواردی باشم که چیزی ازشون سرم نمیشه؟ حالا یک کسی ندونه خیال میکنه من با اینترنت چه غلطهایی میکنم که اینهمه لازمش دارم حتما شبانه روز در حال تحقیقات و اکتشافاتم. نه بابا محدوده های گردشم توی اینترنت کانالهای تلگرامی واسه جمع کردن کتاب و باز کردن جمینای و سوال و جواب کردن ازش و تمرین انگلیسی باهاش و دانلود موزیک و موارد این مدلیه. آقا همینه که هست من اینترنت میخوام دلم هم میخواد همین مدل گشتها رو داخلش بزنم عجب گیری کردمها! آخجون هنوز قطع نشده خدایا بذار وصل بمونه دیگه من لازمش دارم!
اینترنت اوه یادم نبود اینترنت دیروز واسه اولین بار رفتم توی یوتویوب و یه کانال داستان انگلیسی پیدا کردم و کلی خوش به حالم شد. یه داستانش رو گوش دادم تمامش رو فهمیدم البته خیلی یواش میگفت ولی من تمامش رو فهمیدم الان یادم رفت لایکش کنم نمیدونم چه جوری دوباره گیرش بیارم. هنوز خیلی مونده که این مکان جدید رو بلد بشم ولی میشم. بلدش میشم. من هنوز پریسام. یهخورده ترک خوردم ولی همچنان خودمم. همون پریسای سمجی که اگر به چیزی گیر میداد یعنی گیر بده تا ضربهش نکنه ول کنش نیست.
دیروز و دیشب یهخورده دیگه از آخرین پرواز رو نوشتم و پرسیاه و باقی ساکنان جنگل رو قلقلک دادم. وای خدا این قراره چند بخش بشه؟ هنوز یادمه هیولای قبلی از100گذشت این یکی نمیدونم چندتا میشه. هنوز تازه وسط گذشته ام هنوز به زمان حال نرسیدم وای خداجون این قراره چندتا بخش بشه! وووییی! بیخیال بذار بشه فعلا که دارم مینویسمش.
وای خداجون اینجا چقدر گرمه اون بالا که بودیم هوا اینهمه آتیشی نبود خفه میشم کولر هم که قیمت برقش به جهنم میزنه خداجونم یه کوچولو درجه دما رو پایینتر میاری قربونت برم؟
دلم میخواد یه… دلم میخواد خیلی کارها کنم. یکیش اینکه تمدید سالانه ی اینجا رو بلد بشم تا هر سال لازم نباشه زنگ بزنم به بنده خدا آقای درفشیان تا واسه تمدید کمکم کنه. باید خیلی چیزها رو بلد بشم. مواردی که پیش از این هرگز تصور نمیکردم لازم باشه واسه بلد شدنشون تمرکزم رو بیدار کنم. خب اشتباه میکردم باید بیدارش کنم. یهخورده از دیروزهام بلدتر شدم باز هم میشم. ولی تمدید اینجا این تمدیده واقعا دردسر داره تا مهر هنوز خیلی راهه خدایا میشه تا اون زمان صفحه ی تمدید اینجا یه مدلی بچرخه که من بتونم خودم از اون کدهای کج و کوله ی مسخره رد بشم؟ وووییی خدایا لعنت به این کدها و لعنت به ندیدنهای خودم! بیخیال.
خاطرم نیست اینجا گفتم یا نه ولی بیخیال بذار باز بگم. چند شب پیش یه پیام داخل تلگرام از یه آشنای قدیمی داشتم. غافلگیریه قشنگی بود. دلم تنگ شده بود واسه تمامشون و این پیام بهم یه لبخند دلی داد. آخر جوابم واسه فرستنده گفتم اینکه بدونی هنوز از یاد اونهایی که به یادشونی نرفتی حس قشنگیه. عین کلماتم این نبود ولی مفهوم دقیقا این بود که گفتم. راستش رو گفتم. حس قشنگی بود. ممنونم آشنای قدیمی که وقتی تلگرامت متصل شد توی خاطرت بودم.
گاهی با خودم میگم ای کاش مرگ در انتهای این جاده نبود تا عزیزها همیشه کنار هم میموندن. ولی این تصور مسخره ایه الان که مرگ هست و ما مهمونهای موقت این خاکیم داریم هم رو تیکه پاره میکنیم وای به زمانی که بدونیم قرار نیست به انتها برسیم و همیشگی هستیم. فقط خدا میدونه اون زمان چی به روز خودمون و بقیه و کل هستی میاریم. اما… گاهی بدجور دلم میخواد بدونم اون طرف پرده چه جوریه. خیلیها خیلی چیزها میگن. بعضیها میگن جایی شبیه همینجاست. بعضیها میگن متفاوته. بعضیها میگن محدودیتها کمتره. بعضیها هم میگن اصلا هیچ چی نیست اون طرف پرده فقط تیرگی عدمه و دیگه هیچ. این نظریه ی آخری رو ابدا نمیپسندم. نمیشه که اینهمه بالا و پایین این جاده رو طی کنیم و عاقبت مقصد عدم باشه. دلم نمیخواد نیست بشم. دوست دارم بعد از گذشتن از پرده روح بشم پرواز کنم برم همه جا و باز صدای پرنده ها رو بشنوم و وزش نسیم رو حس کنم و وسط آسمون شناور بمونم و واسه خودم چرخ بزنم و از مزیت دیده نشدن بهره ببرم و برم مردم رو اذیت کنم. آخجون بذار ببینم کی در زمان زنده بودنم اذیتم کرده وقتی روح شدم برم بترسونمش. جون به جونم کنن جوهرم کثیفه. آخه این هم شد فکر؟ گندت بزنن پریسا!
میگم که، چیزه. اینه. من دلم میخواد… یعنی خب میخوام بگم خیلی… خب دلم میخواد یه جایی… دلم میخواد بتونم این… اه بیخیال بابا اصلا هم دلم نمیخواد مگه به قول یکی از آشناها خودآزاری دارم واسه چی باید دلم بخواد این خیلی مسخره هست هیچ دلم نمیخواد بیخودی گفتم اصلا هیچ چی نگفتم دلم هم اصلا نمیخواد. یعنی… عادت میکنم که دلم نخواد. بسه پریسا برای خاطر خدا دیگه دست از سر خودت بردار.
میگم که… نه این دفعه جدی میگم که الان به سرم زده چندتا آزمایش علمی اینترنتی روی این سیستم طفلکم انجام بدم ببینم میتونم خودم بدون کمک یونی گرامم رو روی سیستم فعال کنم یا نه. یعنی اگر موفق نشم اوضاع سیستمم بی ریخت میشه؟ نه بابا هیچ چی نمیشه بذار بزنم به جاده ی امتحان طوری نمیشه. آخجون خدا دوباره دارم خودم میشم ایول همون پریسای بی کله ی مسخره خدایا دلم تنگ شده بود دلم واست حسابی تنگ شده بود پریسا تو رو خدا زودتر کامل بیدار شو دیگه رکود بسه. چیه! دلم میخواد با خودم یعنی خودِ پیشینم حرف بزنم. سایت خودمه. اون پیشینیه هم پیشینیه خودمه. روانی هم خودتی.
بسه خسته شدم میخوام برم بازی کنم شاید هم یهخورده دیگه توی جنگل پرسیاه و جیکو گنجشکه و بقیه قدم بزنم شاید هم بلند شم برم مادرم رو اذیت کنم. ساعت به سیستم من13و10دقیقه ظهر یا بعد از ظهر جمعه22خرداد1405.
تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *