دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

بیدارم.

2شنبه صبح. ساعت9و51دقیقه. امروز اول تیرماه1405.
خونواده همین الان حرکت کردن طرف تهران. خدایا الان به نظرم یهخورده بیشتر از2سال شده که این تهران رفتن رو هر چند وقت یک بار توی برنامه داریم ولی هیچ زمان واسم عادی نمیشه. شکر خدا الان اوضاع متفاوته ولی هر دفعه به این نیت از این در میرن بیرون حس میکنم تمام موجودیتم رو با خودشون میبرن. تا زمانی که دکترها… خدایا امروز دکترها چی میگن؟ خدایا! تو ولم نمیکنی. میدونم نمیکنی قربونت برم. خدایا منو ببین! اگر فقط خودم باشم خیالی نمیگم نیست هست ولی خودم و خودت راحتتر کنار میاییم دورت بگردم. سنگینی درد اینها رو روی دوش من نذار قربون حکمتت برم! باور کن خستم خداجون! باور کن این از توانم بیشتره قربونت برم. باور کن نمیتونم!
توکل به خودت خدای همیشه همراهم! فقط خودت. فقط خودت!
خب از این ماجرا گذشته، گاهی یه مدل حس بی وزنی عجیب دنبالم راه می افته و تمام روز همراهمه. امروز هم اومده و هر طرف میرم هست. یعنی تا کی باقیه؟ یه جوریه. نمیدونم ازش خوشم میاد یا نه. حالتش عجیب غریبه. شبیه کسی میشم که یه دفعه جاذبه اطرافش از بین بره و طرف نه دوره ای واسش دیده باشه نه آگاه و آماده باشه که خودش رو هماهنگ کنه یه دفعه میبینه توی هواست. بعدش حس میکنه چه با مزه! همه چی متفاوته! چه جالب! اما یه دفعه حواسش جمع میشه که حالا وسط زمین و هواست و اصلا نمیدونه زمین کدوم طرفه چون این وسط حسابی چرخیده و گیریم که بدونه فایده ای نداره هیچ چی اطرافش نیست دستش رو بگیره بهش بیاد پایین. پایین؟ اصلا پایین کجاست؟ کدوم طرفی باید بره؟ اصلا چه مدلی بره؟ میگم یه چیزی. یاد گرفتم زندگی هر امکانی بهم داد در لحظه ازش لذت ببرم. این مدل حسها موقته. عاقبت میام پایین. خدا رو چه دیدی شاید هم رفتم بالا. کی میدونه؟ پس فعلا همین بی وزنی رو عشقه! واسه فرود یا اوج بعدا یه فکری میشه کرد. من حالا اینجام با این حسهای عجیب غریبم. هی! همون نگاه اولی! چه با مزه! همه چی متفاوته! چه جالب! یوهووووو فضای متفاوت عجیب غریب بگیر منو اومدم! روانی هم خودتی. اصلا به تو چه!
میگم امروز یه اردنگی به تمام قواعد این2سال و نیمم بزنم برم یه غذای میکروبیه دوبل سفارش بدم خودم رو بترکونم بعدش هم حالم عوضی بشه بیام اینجا بگم غلط کردم؟ مادرم مثل همیشه پیش از رفتنش قد3روز تجهیزم کرده هرچی بهش میگم دلواپس شکم من نشو گوش نمیده احتمالا میدونه در غیر این صورت شیطون توی جلدم میره. خب الان من بیخیال یخچالم شیطون داره توی جلدم میلوله. بزنم جاده ناپرهیزی بعدش مثل سگ پشیمون بشم آیا؟ ول کن امروز صبحی یه کوچولو نون صبح زود خوردم معده ی بدجنسم3ساعت بعدش رو یه نفس ازم بازجویی کرده الان این… هی! من ساندویچ میخوام با پاستا تنوری و مرغ سوخاری. اوخ خدا خوشمزست! یه مشکل دارم آخه! سیرم آخه! میخوام آخه! واقعا میخوام؟ مثل اینکه آرههههه خخخ!
بسه پریسا هر غلطی هم کنی دلت توی اون ماشین داره میره تهران خودت که میدونی خدا هم که میدونه پس این دلقک بازیها رو الان واسه کی داری درمیاری؟ خدایا کمکم کن. کمکمون کن. خدایا! قربونت برم. از این شب نجاتمون بده! خدایا! لطفا! خدایا! لطفا!
آقا توی این بازیه یه نقشه ساختم به جان خودم راهم رو درست میرم آخر یکی از این طبقه ها واسه چی پرت میشم توی چاه اون پایین میمیرم؟ بابا درست میپرم واسه چی می افتم آخه! برم یه سرکی به نقشه ی ناتمومم بزنم کاملش کنم. ولی سالها پیش که نقشه توی این بازیه میساختم یادم نیست چه مدلی مرحله به مرحله بالا میرفتم نه طبقه به طبقه. چه مدلی بود یادم نیست! بیخیال پیداش میکنم. ولی چه بد چالشهاش محدودن چندتا هم خودم ترکیبی درست میکنم ولی باز محدودن. من فقط بلدم پرتگاه بسازم و آتیش سر راه بذارم و تله پرت. راستی دیکته ی این چیزه چه جوریه؟ ول کن بیخیال حالا هرچی. کاش چندتا چالش دیگه بتونم جور کنم!
وای خدا فردا اگر مادرم همراه نداشته باشه باید باهاش برم گرگان خونه خاله. البته این بنده خدا میگه تو اگر سختته نیا من تنها میرم شاید هم واقعا سختش نیست ولی من سختمه تابستون باشه و من کلاس نداشته باشم و زمانم باز باشه و مادرم تنها بزنه به جاده. میگم که کاش یکی از اقوام خودش رو آویزون کنه به دستگیره ماشین مادرم من بمونم خونه! خب واسه چی الان چه مرگمه باید خوشم بیاد از رفتن که! نمیاد آخه! دلم میخواد بزنم بیرون ولی نه این مدلش. دلم عشق و حال میخواد اونجا کیف نداره که! وووییی!
قهوه میخوام ولی همین الانش از شدت این حسه که اون بالا در موردش وراجی کردم یهخورده منگ میزنم انگار دلم میخواد هی خودم رو کش بدم و ولو بشم روی تخت البته از صبحی بهترم اول روز چنان گیج بودم که ولو شدم10دقیقه سر صبح خوابم برد الان دست کم بیدارم. برم با قهوه خودم رو نفله کنم بعدش هم یه سر بزنم ببینم اسنپ فود چیچی میگه؟ اسنپ فود رو بیخیال ولی قهوه من قهوه میخوام قهوه وای خداجون قهوه میخوام!
عاقبت مرحله سوم از جنگل سوپر لیام رو نفهمیدم داستانش چیه حسش نیست دوباره برم آزمایش کنم هی اون چیزه بکشدم و اون اکس نمیدونم چیچی بهم بخنده با اون صدای زشتش.
هی! من بیدارم. بیدارم بیدارم! حس میکنم چقدر طولانی خواب بودم الان حس میکنم چه عجیب بیدارم. یعنی اینکه میگن بعد از مردنمون تازه میفهمیم توی این دنیا چقدر خواب بودیم و اون لحظه حس بیداری میکنیم یهخورده شبیه اینه؟ من امروز واسه چی اینطوری شدم؟ جدی این چه با حاله خخخ! یا خدا این دیگه چی بود!
یاکریم دیوونه! باز تابستون شد این در رو باز میذارم این دیوونه ها سرم بازی درمیارن خدا! از دست این پرپروهای عزیز! خدایا چقدر دوستشون دارم! بدجوری عزیزن اینها!
اوخ ساعت10و نیم شد درست10و30دقیقه! بسه میخوام برم توی بغل قهوه و کتاب و بازی و دیگه نمیدونم چیچی. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *