دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

از سری ماجراهای من و خودم.

3شنبه صبح. داریم به ظهر نزدیک میشیم.
خونواده دیشب از تهران برگشتن. دکترها گفتن فعلا شرایط معتدله. خطر پیوند نزدیک نیست اما این پرونده بسته هم نیست. طهال بیمار داره بزرگ میشه و باید مرداد و شهریور دوباره معاینه ها انجام بشن و در این فاصله تحقیق و تعویض دارو و همچنان آزمایش و آندسکوپی و سونو و… من آرامش رو ماهانه جیره میگیرم اما خدایا شکرت. به امید اینکه زمانی آرامش واسه هر کسی که عزیز بیماری داره با پایان خوش داستانش و رفع بیماری از جسم عزیزش برای همیشه به دلش حاکم بشه.
امروز باید بریم گرگان خونه خالم. خدایا حوصله ندارم کاش یه کسی گیر بده که من میام خخخ بعدش من میتونم انصرافم رو اعلام کنم. البته زنداییم و یکی از دخترداییها خیلی دلشون میخواد چون مادرم ماشین داره و اونها میخوان یک کسی ببردشون ولی مادرم میگه حوصله کسی رو نداره. هر زمان از بیمارستان میاد این حسش شدیدتره. الان هم که با وجود تعادل شکننده ی شرایط برادرم به خاطر بزرگ شدن طهالش، راستی دیکتهش چه مدلیه؟ ولش کن هر مدلی. خلاصه این تعادل شکننده به خاطر این خطر دلواپسمون کرده. و باز خلاصه مادرم دلش همراهی بقیه رو نمیخواد. البته به من هم خیلی میگه اگر سختته خونه بمون من تنها میرم. میدونم که تنها میره ولی همونطور که توی اون یکی نوشته ی اینجا گفته بودم خود من سختمه که تابستون باشه و من درگیر کلاس نباشم و بشینم خونه و اون تکی بزنه به جاده. ولی وای خداجون بدجوری سختمه این خونه خاله رفتن رو! دوتا از خاله هام خواستن بیان ولی یکیشون درگیر نوه شده و اون یکی هم خواهر شوهرش فوت شد بعدش هم خودش چنان زمینی خورد که مچ پاش رو داغون کرده الان دکتره ببینه در رفته یا شکسته. خدا کنه چیزیش نشده باشه. توی تابستون گچ و آتل خیلی اذیت کنه زمستون هم اذیت کنه کلا فقدان سلامتی اذیت کنه ولی تابستون گرمه و پدر آدم دو برابر درمیاد. ایشالله که طوری نیست. اما در هر حال اون2تا نمیتونن همراه باشن و من اوه من مرغ خونگیِ قبیله ام توی عروسی و عزا سر منو میبرن خخخ. بیخیال. شکر خدا شکرت! جای شکرش باقیه که اگر بخوام میتونم سیستمم رو همینجا جا بذارم. دیگه لازم نیست هر جا میرم با خودم ببرمش. دیگه دلواپس غیبت سیستمم نیستم. چند روز همراهم نباشه دیگه خیالی نیست. میگم یعنی امروز سیستمم رو با خودم نبرم؟ اگه دلم بازی بخود چی؟ این روزها هی بازی میکنم. آخجون سوپر لیام رو تا آستانه ی مرحله ی آخر رفتم فقط همین یه بخش مونده. آقا سخته این بخش همه چیزمیزها رو با هم داره کاش دست کم پریدن از روی شکافها رو نداشت میشد بدو رد بشم این توقفه کار دستم میده تا وایمیستم پیدا کنم ببینم کجام اون لیزر کوفتی از بالای سقف پیدام میکنه کتکم میزنه. و اون2دی که توش نقشه میسازم. هنوز این نقشه آخریم رو کامل نکردم سخته خخخ. الان من امروز بدون سیستم برم خونه خاله بازی بی بازی. تاااااااااااااااااااا جمعه. تا جمعه؟ وووییی. من میخوام بازی کنم آخه! ول کن نمیبرمش دلم سفر بی سیستم میخواد. مدتهاست که تجربهش نکردم هر جا میرفتم باید میبردمش بذار این دفعه سبک سفر کنم خخخ. ولی بازی. آخه من بازی دلم میخواد خخخ. خدایی من اونجا چه غلطی کنم وسط این ملت حال و حوصله واسم نمی مونه که! خدایا دختر خالم زنگ زده خب فیکس بشید با هم برید آخه! خدایا خدایا یه کاری کن فیکس بشن من در برم خدایا دارن حرف میزنن وووییی خداجونم خواهش خواهش خواهش خواهش خوااااااااااااااااااااااهش خواهشششششششششششششششششششششش خواهش خواهش خواهش خداجونم خواهش خواهش خواهش. ای بابا رفتن سر صحبت از اقوام که! بابا حرف رفتن رو بزنید برگردید سر بحث اول چه جوری یادشون بندازم آهان آفرین برگردید حرف امروز بعد از ظهر رو بزنید ایول بزنید بزنید آفرین! اه دوباره بحث منحرف شد گندش بزنن این شانس کوفتی منو خدایا چه مدلی فرمون بحث رو بچرخونم طرف جاده اصلی؟ آهان داره برمیگرده ایول ایول! آقا هردو میخواید برید فیکس بشید بگید با هم بریم بگید با هم بریم بگیییییییییییییییییید با هم بریم تو رو خدا تو رو خدااااا تو رو خدا! تلفنه تموم شد نفهمیدم چی شد بذار سردربیارم ببینم خوشبختی بهم چشمک میزنه یا نه الان میام.
خب اومدم. ای خدا نه. نشد که بشه. خدایا دختر خالم فردا با شوهرش میره نمیشه هیچ مدلی این3تا با هم میرفتن؟ چه مدلی به سر مادرم جرقه بفرستم که ماشینش رو نبره خخخ؟ خب یه تلاشی کردم که نشد. ظاهرا شدنی نیست ولی امید همیشه هست و من امیدم رو از دست نمیدم. خدایا تا بعد از ظهر هنوز یه کوچولو مونده میشه دقیقه90تو واسم درستش کنی؟ من واقعا دلم میخواد خونه بمونم بدجوری دلم این رفتنه رو نمیخواد خداجونم لطفا وای خدایا لطفا خدایاااااااااااااااااا بفرست یه پیک نجااااااااااااااااااااااااااات رو! میگم عاشورا5شنبه هست یا جمعه؟ به جان خودم زمان در رفته از دستم. مادرم میگه5شنبه عاشوراست و شاید جمعه بریم بازار مرزی. میدونه من بازار دوست دارم خخخ ولی من خوشبین نیستم توی این سفر زمان بازار گیرمون بیاد شاید هم بیاد ولی آخه بازار پول میخواد و انگیزه خرید مثلا بگم آخجون فلان چیز رو میخوام بذار برم شاید اونجا گیرش بیارم. من که چیزی نمیخوام. هی از کی بود من دیگه دلم چیزی نخواست؟ خدایا میگم طهال به خاطر کبد بزرگ میشه؟ دکترها هی دارن قرص بازی میکنن و هر چند مدت یه بار یه سری دارو رو عوض میکنن که از زیر سایه ی خطر جاخالی بدیم و… خدایا هفته اول مرداد دوباره وقت دکتر و… بعدش هم شهریور. خدایا قربونت برم. توکل به خودت فقط دورت بگردم منه خاکی یه کوچولو این روزها… هی این چشمهای من دید که ندارن معرفت نمیکنن وقتی لازمه ببینم بیان کمکم ولی بی معرفتیشون حرف نداره این زمان فوری آماده گند زدنن و خب الان که طوری نشده من داشتم میگفتم شاید برم بازار مرزی و… خدایا مهار یه کبد سیروزی که طهال رو بزرگ میکنه و داروها روی بیماری دوم اثر بد میذارن چیه؟ هی! بسه الان مادرم میاد منو میبینه دلم نمیخواد این… بسه پریسا! مگه تو خدا نداری؟ ول کن!
خب حله. همچنان نزدیکترین دردسری که باهاش مواجهم سفر امروزه. گفتم نزدیکترین نه بزرگترین. خدایا اگر مصلحت میبینی میشه یه مدلی که کسی هم به دردسر نیفته همچین نرم و به قول گفتنی ملو از این رفتن معافم کنی؟ قربونت برم هرچی خودت بخوای ولی من بدجوری دلم نمیخوادش یه دستی برسونی منو با یه اتفاق خیر از این برنامه بکشی عقب ممنونت میشم البته الان هم ممنونتم ولی اون زمان باز بیشتر تر تر ممنونت میشم.
جدی این چه قابلیتیه من دارم؟ چه جوری میتونم یه نفس اینهمه چرت بگم؟ اینو میشه جزو هنرها به حساب آورد؟ نمیدونم شاید بشه شاید هم نشه ولی در هر حال این یکی از تواناییهای منه.
بسه بذار این کتابه رو بخونم ببینم آخرش چی شد. محتوا نداره ولی با مزه هست. اولین باره که یه کتاب این شکلی رو که اتفاقا نویسندهش ایرانیه و یه جاهایی حسابی خیتی بالا میاره بی حرص دارم میخونم و از همون10صفحه اول نبستم از سیستم پاکش نکردم. ای کاش حالا که نصفش رو خوندم در باقی صفحاتش قهرمانهای عجیب غریبش از اون کارهای لج درار نکنن که مجبور نشم کتابه رو شوت کنم بره!
کتاب! ساعت! اوخ ظهر شد مادرم میگه آماده باش ناهار که جمع و جور شد سریع بریم. برییییییم خدا شکلک گریه شکلک گریهههههههههه شکلک گریه دلم نمیخواد این سفر رو ای خدا دلم نمیخواد وای خداجون میخوام خونه بمونم وای خداجونم نمیخوام برم نمیخوام برم خداجون وای خداجون واااااااااای خداجون نمیخوام برم وووووییییی!
بسه. برم اینو ثبتش کنم بعدش ببینم چی باید بردارم جمع کنم چیزی رو جا نذارم. خدایا من همچنان امیدوارم خخخ بیا کمک کن من بمونم خونه آفرین خخخ.
بسه دیر شد. ساعت بذار ببینم ساعت11و56دقیقه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *