جمعه شب، 16مرداد1405.
هفته تموم شد. فردا1هفتهی جدید و1ماجرای جدیده. از نظر من تمام فرداها1ماجرای جدید هستن. بذار ببینم این هفته و این فردا چی واسم کادو میاره!
از نیمهی مرداد گذشتم. تموم شد. رفت. خب اینم از این.
پریسای داخل آینه واسم پشت چشم نازک میکنه. سر بلند میکنم. بهش لبخند میزنم. پریسای داخل آینه شونه بالا میندازه.
-زیادی تلخه. شیرینش کن.
لبخندم وسیعتر میشه، و این بار، شاید کمی شیرین. پریسای داخل آینه سرش رو به1طرف کج میکنه و واسم شکلک درمیاره.
-واسه تمرین بدک نبود.
بیصدا میخندم. پریسای داخل آینه سر تکون میده.
-حالا بهتر شد.
بلندتر میخندم.
از سفر کوچولوم برگشتم. بد نبود. شلوغیها متعادل بودن و توی اون بازار رنگی حسابی چرخ زدم. گشتن دنبال چیزهای کوچولوی مسخره و گاهی پیدا کردنشون رو دوست دارم.
با مثلث6تایی همچنان در حال گفتمانم. به نظرم فهمیدم چه معاملهای باهاش کنم که نوک دیوارش کج نشه اما1چیز خیلی عجیبی این وسط هست. دیوارش با حقهای که بهش زدم دیگه کج نشد ولی این… این خیلی نامحسوس با هر ردیف داره به طرف بیرون بازتر میشه. یه چیزی بگم؟ خیلی خوشگله نمیدونم اگر با همین مدل گسترش منظمش به1جعبهی کوچولو تبدیل بشه چه شکلی پیدا میکنه. جعبه زدن ازش به شدت واسم سخته ولی به همون شدت دلم میخواد امتحانش کنم.
و دایره! دایرهی دیوونه! طفلک فائزه رو توی تلگرام حسابی اذیتش کردم و به جان خودم هرچی گفت رو درست انجام دادم ولی عملیات دایره موفقیتآمیز نبود. عاقبت حلش میکنم.
واسه چی من اینهمه فتوحات مرواریدیم رو اینجا میگم؟ این چیزی نیست که همه دلشون بخوادش. اما من دلم میخوادش. اینجا گوشهی خودمه باید از مواردی که خودم دلم میخوادش بگم. و گفتن در مورد مروارید رو دلم حسابی میخوادش.
از شما چه پنهون، فکرم به1چیزی گیر کرده. شاید اصلا مهم نیست ولی مغز من گیر داده بهش و ولکن نیست. علم شبیه دونهی گندمه. اگر بکاریمش1دونه1خوشه میشه. راه کاشتن علم انتقالشه. شاید هنوز چند نفری توی جهان هستن که شبیه خودم مروارید و کریستال و برگهای کریستالی و سنگهای رنگی رو دوست دارن، و شاید شبیه خودم دنبال راه فتح حصارها میگردن. من که خیلی بلد نیستم ولی کاش میشد همین چندتا دونه که توی مشتم هست رو1طوری میکاشتم! پیش از این زمانی که امکان بیشتری واسه انتقالش داشتم هم توی فکرش بودم. حرفش رو هم زیاد زدم اما کسی راهی واسم نداشت. شاید چون دونه توی مشت من بود پیدا کردن راه کاشتش هم وظیفهی من بود. شاید هم این مدل دونه و کاشتنش خیلی اهمیت نداشت. اصلا گیریم که مزرعه واسه کاشت هم در دسترسم باشه. آخه خدایا من چه مدلی1هنر تصویری و لمسی رو با نوشته میشه به کسی انتقال بدم؟ مصداق زندهی سختیِ این کار خودمم که وقتی روی1بافت گیر میکنم حلش واقعا واسم مشکله. شبیه همین الان که با دایره به مشکل خوردم. بنده خدا فائزه تمامش رو واسم توضیح داد ولی من نمیدونم کجا فوت کوزهگری رو جا میذارم که آخر کار به جای1دایرهی مسطح1نصفهتوپ توی دستمه. راه انتقال همچین چیزهایی به کسی که نه من میبینمش نه اون منو میبینه واقعا چیه؟ من نمیدونم چه جوری میشه همچین کاری کرد ولی فکرم عجیب روی این لعنتی گیر کرده.
آخ جون عادل راه حل شکستن سکوت دیپسیک رو واسم فرستاد. توی سفر نمیشد انجامش بدم ولی الان با اینترنت خونه هرچند خیلی داغونه اما میشه امتحان کنم. من از هوش مصنوعیها خوشم میاد دلم میخواد هر چندتاشون که دستم میرسه رو توی سیستمم و روی گوشیم داشته باشم. اینها منابع بیانتهای اطلاعات و کمکهای مدل به مدلن. این وسط دیپسیک باهام جور نمیشه. ایمیل میخواد بعدش هم میگه کد توی ایمیل رو بزن ولی کد واسم نمیاد که بهش بدم اونم باهام راه نمیاد. بذار ببینم شاید وساطت عادل رو بپذیره.
دلم نوشتنهای از جنس شبنوشت میخواد ولی… به نظرم بد نیست الان ازونا ننویسم. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون واسه چرخیدن در اون حس و حال یهخرده به خودم نامطمئنم. بذار این شبها سپری بشن بذار این دهه از مرداد سپری بشه بذار این زمان بره.
همچنان دلم اون قهوهساز شارژیِ مسخره و اون دستگاه بخور2کاره مناسب واسه اسانس رو میخواد. یواشکی دنبالشون هم گشتم ولی نبودن. گیریم که پیداشون میکردم، پول وووییی خدا پول چه جوری باید میخریدمشون قیمتشون سر به جهنم میزنه. در هر حال اونها هیچ کجای مسیر جستجوی من نبودن. این2تا وروجک کجا قایم شدن که گیرشون نمیارم؟ پیداتون میکنم فراریهای ناجنس!
چیزی به ساعت11شب نمونده. قطار زمان داره با سرعت به طرف نیمه شب، به طرف پایان این هفته و شروع1هفتهی جدید پیش میره. گذشتن از این آستانهها رو دوست دارم. اگر خواب نباشم حتما امشب ازش لذت میبرم.
بسه ظرفیت کاراکترهام پر شد. ساعت22و58دقیقه. به امید1هفتهی فوق عالی واسه همه و واسه من.
دستهها