1شنبه شب، 18مرداد1405.
خب از همین الان میدونم که پست امشبم توی کانال تلگرام2تیکه میشه چون محدودیت کاراکترهای تلگرام بهم اجازه نمیده هرچی دلم میخواد رو توی1متن جا بدم، و من امشب دلم نمیخواد در برابر این محدودیت کوتاه بیام. امشب دلم میخواد بیتوجه به تعداد کاراکترها هر اندازه که دلم میخواد حرف بزنم، حتی اگر مجبور باشم پرحرفیهام رو در قالب10تا پست تلگرامی توی کانال ثبت کنم. امشب دلم گفتن میخواد. بذار کاراکترها هرچی میخوان اعمال محدودیت کنن. امشب دلم گفتن میخواد!
اول مثبتهاش!
چند شب پیش نفهمیدم دستم به چی و کجا خورد که صبحش دیدم کامنتهای کانال رو بستم بعدش هرچی میکردم باز نمیشد. عاقبت موفق شدم بازش کنم اما یکی از پستها رو هر چند دفعه که ویرایش کردم بازنشانی نشد و در نتیجه کامنتهاش بسته موند. خوشم نیومد، اما بذار1مثبت از توش بکشم بیرون! من قلق ویرایش پستهای کانال تلگرام رو پیدا کردم. حالا میدونم دفعههای پیش واسه چی ویرایش کردنهام اونهمه دردسر داشت و عاقبت هم لازم میشد پست رو از کانال پاک کنم و دوباره بفرستم. آخ جون.
من1دایرهی مرواریدی دارم! الان هم دارم دورش دیوار میکشم که جعبه درست کنم. امیدوارم درست انجامش بدم! ولی خدایا این چه قشنگه دایره با مروارید وای خداجون چه خوشم میاد از لمسش! بعدا باید1دونه هم با کریستال درست کنم بذارم قاطی مدلهام. راستی اتصال جدارههای جعبه دایره هم شبیه جعبههای مربعه؟ و اتصال در با جعبه روی مربعها مشخصه اما با جعبهی دایره چه مدلی باید پیش برم؟ به جان خودم دیگه روم نمیشه توی تلگرام به بنده خدا فائزه پیام بدم ازش بپرسم. حالا بذار به اون مرحله برسم!
امروز رفتم کتابخونه. باید1کاری انجام میشد که شکر خدا انجام شد و بازم شکر خدا به گفتهی اونهایی که نتیجه واسشون مهم بود عالی انجام شد. خدایا شکرت! کار بزرگی نبود ولی کاش کمکی کرده باشم!
آخ جون دیپسیک به کمک عادل روی گوشیم نصب شد ایول! باید روی سیستم هم تلاش کنم تا واردش بشم! همچنان آخ جون.
بذار ببینم مثبتها دیگه چیها بودن؟ نمیدونم الان یادم نیست.
حالا یهخرده جدیترهاش!
شده واست پیش بیاد که گاهی1جاهایی از جاده دلت بخواد اشتباه کنی؟ واسه من پیش اومده. زمانی که تماشاگر خطا رفتن کسانی میشم که واسم آشنا و مهم هستن، اما نمیتونم متوقفشون کنم چون باور ندارن که اشتباه میرن. زمانی که میدونم این راهی که میرن به چه جهنمی ختم میشه. زمانی که از انتهای ماجراشون آگاهم. همچین زمانهایی عمیقا دلم میخواد که اشتباه کنم. دلم میخواد تصورم غلط باشه و بگم ایول من خیال میکردم آخرش سیاه میشه. شکر خدا اشتباه فکر میکردم و پایانش تاریک نبود! دلم میخواد اشتباه کنم ولی در بسیاری از این موارد بهم ثابت شده که متأسفانه اشتباه نکردم. این به خاطر آگاهی من نیست. به خاطر تجربههامه. من47سالمه. راههایی که خیلیها امروز میرن رو من پیش از این رفتم و مقصد رو دیدم. من به سبب تجربه میدونم و اونها… خدایا! واسه چی ما آدمها عبرت نمیگیریم؟ خدایا تو خدایی. تو میتونی. لطفا مواظبشون باش من واقعا نگرانم. بذار من گاهی اشتباه کنم خدای مهربونم! بذار اشتباه کنم!
زمانی دلم میخواست خیلی پولدار باشم. زمانی که جوونتر و خامتر بودم. دوست داشتم زندگیم پر از پول و تجمل باشه. دلم میخواست با1اشاره هرچی دوست دارم رو هر مدلی که میخوام عوض کنم. یادمه کسی که در موقعیت امروز من بود بهم میگفت به اندازهی پر و بالت بپر و قانع باش، و به خاطر داشته باش که بعضی چیزها شبیه زنگ آهن مثبتهای روحت رو میخورن و نابودت میکنن. چیزهایی از قبیل پول و قدرت. مواردی از این قبیل اگر بیش از نیازت باشن خیلی خطرناکن. طرف میگفت مواظب باش! پول و قدرت اگر از دری وارد بشن مهر و معرفت از اون یکی در میرن بیرون و1زمانی به خودت میایی و میبینی که پولدار و قدرتمندی اما در خودت تهی هستی. باورم نمیشد. میگفتم این چه حرفیه! اگر ظرفیت داشته باشیم هیچ چی نمیشه. آدم باید ظرفیتش رو بالا ببره. پول و قدرت جنبه میخواد اگر جنبه داشته باشیم میشه با وجود این مزیتها آدم خوبی هم باشیم. اون1کسی میگفت بله میشه، اما سخته. باور کن کمتر کسی از این آزمایش برنده بیرون میاد. از هر قدرتی که تقاضا میکنی، بخواه که پیش و بیش از هر چیز انسان باشی نه پولدار و قدرتمند یا هر چیزی که توی سرته.
من اما توی این حال و هواها نبودم. به شدت دلم پول بیشتر و خیلی چیزهای دیگه میخواست و گوشم بدهکار اون گویندهی نگران نبود.
زمان گذشت. به سالهای عمرم اضافه شد. خیلی چیزها دیدم. من پولدار و قدرتمند نشدم، اما دیگرانی رو دیدم که به یکی از این2تا یا به هر2تاش رسیدن و به تدریج چه بلایی سرشون اومد. اون1کسی درست میگفت. من افرادی رو دیدم که از نظر خودم و از نگاه همه سرچشمههای ظرفیت و انسانیت بودن، اما ثروت روحشون رو خورد و الان دیگه حتی شبیه کسی که میشناختم نیستن. من ویرانیِ شخصیتهایی رو دیدم که به انسانیتشون اعتقاد داشتم، باور نه، اعتقاد، اما قدرت یا تصور قدرت چنان سیاهشون کرد که انگار اون روح بزرگ رو برداشتن و1چیز ناشناس تاریک توی وجودشون گذاشتن.
یادمه به یکیشون در حیرت از عملی که مرتکب میشد گفتم داری چیکار میکنی! حس نمیکنی غلطه؟ طرف خیلی شفاف گفت همینه که هست! ازم برمیاد و انجامش میدم! دفعهی بعد که اینو ازش شنیدم دیگه مخاطبش من نبودم.
یادمه اون شب گریه کردم. بعد از اون شب هم خیلی گریه کردم. هنوز هم با یادآوریِ اون شب و شبهای بعدش گاهی گریه میکنم، اما گریههام دیگه واسه اون آدم نیست. نه واسه اینکه دیگه مخاطبش نیستم.
من حالا برای کسی گریه میکنم که زمانی تصور میکردم توی این دنیای تاریک شبیه1نماد از انسانیت میدرخشید، اما حالا میدونم اصلا وجود خارجی نداشت. اون کسی که من میشناختم هیچ زمانی وجود نداشت، فقط موقعیتش متفاوت بود. شاید هم در اون زمان واقعا وجود داشت، اما توان باز کردن درهای تاریک توی سیاهی محوش کرد. دلم برای کسی که زمانی تصور میکردم وسط شبهای ویرانِ خاکِ خدا وجود داره اما نداشت بدجوری تنگ شده.
دلم واست تنگ شده آشنای خیالهای دورِ من! دلم تنگِ واسه خندههای معصومی که دردِ زخمهای تقدیر و خشمِ ناکامیهای دوران به پاکیش خش نمینداخت. کجا رفتی رفیقِ تصویرهای بینگاهم! کاش هنوز میشد من سراب ببینم! کاش هرگز نمیتونستی! کاش هرگز نمیدونستم! چه قدر دلم واست تنگ شده! خدایا! چه قدر دلم تنگه امشب!
خدایا اشک؟ اینها اشکه؟ قرار نبود امشب من ببارم! من روز قشنگی داشتم. و الان اینهمه اشک! گریه میکنی پریسا؟ اون هم امشب؟ بعد از اونهمه ستارههای کوچولوی درخشان که امروز و این روزها جمع کردی؟ برای چیزی که هرگز جز تصویر و تصور نبود؟ داری میباری؟ اینهمه تلخ؟ اینهمه شدید؟
نمیتونم. خدایا! نمیتونم! خدایا کمکم کن! کمک کن خدا! کمکم کن خدای مهربونم! کمک کن خدا! تنهایی نمیتونم! کمکم کن! خدایا کمکم کن!
بسه. دیگه نمیخوام بنویسم. دیگه نمیتونم. ساعت21و41دقیقه. تا بعد.