دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

در امتدادِ شب.

امشب آوای خوشت کو که بدان گوش کنم!
تو بخوان تا که من این قصه فراموش کنم!
کاش خاموش شود آتشِ خاکسترِ من!
تو بخوان تا برود حادثه از باورِ من.
سینه لبریزِ شرار و دیده سرچشمه‌ی خون!
خاک تبدار و عطشناک، جهان غرقِ جنون!.
بوستان صیدِ خزان است، خدا غم دارد!
آسمان در غمِ خورشید، شرر می‌بارد.
دلم از ماتمِ اعدامِ سحر صدچاک است!
سوگِ این فاجعه ای وای! غمی غمناک است!.
رفتم اِی یادِ فراموش از این خانه‌ی سرد!
تو بمان با شب و خاموشی و این قصه‌ی درد.
خوابِ شیرین چو سرابِ سحر از دیده گذشت!
وای بر ما و بر این بغض و بر این شامِ پلشت!.
***
عاقبت در یک غروبِ فراموش،
شکسته‌های شفافِ احساسم را، از روی دامنِ سردِ خاکت، در کوله باری از اِی کاش می‌پیچم،
و برای همیشه از خویش، از خاک، از این جهانِ رنگارنگِ تبآلود، از دیارِ تو، تا ناکجای فراموشی سفر می‌کنم.
فارغ از طنینِ سردِ خنده‌هایتان،
که شاید، همراهِ تکان دادنِ دستی به نشانِ هیچ،
به نجوایی پیچیده در خواب، با شب زمزمه می‌کنید:
-دیوانه ای بیش نبود!-

پایان.
-پریسا-

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *