3شنبه27مرداد1405.
آخ جون خونه! توی4دیواریِ آشنای خودم و پشت سیستم با کیبورد گنده و صندلی چرخون خودم!
امروز بعد از ظهر ولو نشدم. خوابم میاد. نمیشه بخوابم. آخه نمیخوام شبیه دیشب تا3نیمهشب بیدار بمونم. خستهام. از شببیداریها خستهام. میخوام شبها بخوابم.
آخ جون کلی معمای مرواریدی رو تونستم حل کنم. ممنونم فائزه! وای خدا چه قدر از این بافتنها خوشم میاد!
آخ جون امروز صبح گیر دادم به گلسازی. حس میکنم تمامش یادم رفته، اما وقتی برگها و سیمها رو گرفتم دستم انگار موارد از یاد رفته دارن خیلی آهسته از ته ذهنم بالا میان و سوسو میزنن. شکوفه رو چه مدلی میزدم؟ گل مینا چندتا برگ داشت؟ سنبل چه جوری بود؟ هنوز اون بخش از ذهنم کامل بیدار نشده. مثلا یادم نیست برگهای مارگریت چه شکلی بودن، راستی مارگریت درسته یا مارگیریت؟ یا زیر شکوفه چه مدل برگی میزدم، اما به نظرم داره خمیازه میکشه تا خواب رو عقب بزنه. پیداشون میکنم.
آخ جون داخل کشوهای این چیزه توی اتاقم1عالمه برگ و مروارید و سنگ و کریستال پیدا کردم و کلی به نفع جیبم شد!
آخ جون امروز صبح بعد از مدتها به استاد کلاس هنرم زنگ زدم. دلم تنگ شده بود. زندگی با این بنده خدا هم شبیه همه ما خوب تا نکرده. خدایا این دوران واسه چی اینجوریه؟ به جرأت میتونم بگم هیچ کسی رو در اطرافم نمیبینم که گرفتار نباشه. و گرفتاریهای این دوران از جنس درد خالصن، نه شبیه گیرهای گذشته از جنس بیپولی و موارد این مدلی. دردهای این دوران واقعا دردن. بیماریها، از دست دادنها، حسرتهای بیبازگشت و دلتنگی برای عزیزانی که ناغافل از دست رفتن. چی شد که دستهجمعی گرفتار همچین شب ترسناکی شدیم! با استادم که صحبت کردم دلم حسابی گرفت. طفلک پارسال سال خیلی تاریکی داشت. گفت آموزشگاه هنرش رو بسته. گفت پارسال چه سال تلخ و سیاهی واسش بود. سعی کردم تا جایی که بلدم همدلی کنم. کاش موفق شده باشم!
آخ جون رفتم1سری برگ کریستال جدید خریدم که گل بسازم. برگهای قدیمی که من میشناختم دیگه توی بازار نبودن. حالم گرفته شد و گفتم حس میکنم جهان در حال رشده و من همراه هر چیزی که میشناختم دمده شدم. خانم فروشنده واسم توضیح داد که اینطوری نیست فقط به خاطر شرایط فعلی بار جدید نمیاد وگرنه مطمئن باش برگهایی که دنبالشون هستی دوباره موجود میشن. ای کاش واسه خاطر دل من اینطوری نگفته باشه!
امروز رفتم آخرین پرواز رو از اول تا جایی که نوشتم بخونم بلکه دوباره حس و حال نوشتنم بیدار بشه و بتونم سریعتر باقیش رو بنویسم. 2بخش اول رو خوندم به نیمههای بخش3که رسیدم دیدم ترجیحاتم واسه پرداختن به موارد جالبتر به شدت درد میکنن.
گاهی واقعا فکرهای بدی به سرم میزنه که اگر بهشون عمل کنم بعدش مثل همون4پای با معرفت معروف پشیمون میشم، اما اون لحظه جز عملی کردنشون هیچ چی نمیخوام. 5شنبهای که گذشت یکی از اون گاهیها بود. شکر خدا عقلم اونقدری بیدار بود که به یکی از قویترین بازدارندههام متصل بشم و آگاهش کنم. اون هم خیلی سریع متوقفم کرد. نه بابا خیال خودکشی نداشتم منظورم از فکرهای بد این مدلش نبود. خلاصه این دفعه هم به خیر گذشت ایشالله دیگه پیش نیاد.
1سری نق دیگه هم داشتم بزنم ولی داخل کانال آقای آگاهی وسط کامنتها موقعیت وراجی واسم فراهم شد رفتم اونجا گفتمشون دیگه اینجا تکرارم نمیاد.
خدایا باید دوباره هرچی زیر تختم ردیف کردم رو به هم بریزم واسه بیرون آوردن چندتا حلقه نوار گاتریم اگر املاش رو درست نوشته باشم. مال گلسازیه. تازه دیروز اون زیر بودم همه چی رو دوباره ردیف کرده بودم الان دستش بزنم دوباره به هم میریزه. وووییی!
آخ جون1عالمه لیوان شیشهای از شمع عطریهایی که روشن میکردم دارم میتونم گلدونشون کنم داخلشون گلهای کوچولوی کریستالی بسازم. باید سریعتر1منبعی واسه تهیه خز و اسفنج و نوار گاتریم و الباقی موارد گیر بیارم ذخیرههام تموم میشن خوشم نمیاد.
اخبار احتمال وقوع دوبارهی جنگ اطرافم موج میزنه. هیچ خوشم نمیاد. به خصوص از احتمال بمباران شدن نیروگاهها و ماجرای اینترنت. تا اسم اینترنت میاد من2متر میپرم و دادم درمیاد که وای خدایا اینترنت نه اینترنت رو قطعش نکنن! همین حالا هم اینترنت من بعد از ظهر میره روی سراشیبی تا آخر شب حسابی داغونه. گاهی نیمهشب اوضاعش بهتر میشه. خب من اون ساعت خوابم میاد آخه! خدایا میگم میشه بسه؟ به جان خودم له شدیم این چه وضعشه این دیوانه شبیه لودر کل منطقه رو به هم ریخت هیچ کسی هم ترمزش رو نمیکشه! تازه همه میگن شهریور قراره ماه سختی باشه. بابا یکی بیاد اینو جمعش کنه پرس شدیم!
1چیزی بگم؟ آخجونهای این متنم چه زیادن! خدایا شکرت! خب گاهی سخت میشه! ولی به خاطر تمام آخجونهای اطرافم شکرت!
اوخ بسه محدودیت کاراکترهای تلگرام داره با جارو میاد سراغم. برم سر به سر جهان اطرافم بذارم. ساعت17و53دقیقه. تا بعد.
دستهها