جمعه30مرداد1405.
عصر جمعه با حال و هوای آشنای اسمش رو نبرش! بیخیال. دارد میگذرد.
وای خدا مرداد نرو! بعدش شهریور میاد بعدش مهر میاد مدارس باز میشن خوشم نمیاد. امسال6برابر خوشم نمیاد، آخه اصلا تکلیفمون مشخص نیست. شنیدم اعلام شده بود مدارس امسال به جای مهر آبان باز میشن. این وسط حتما میگن آموزش رو در مهرماه آنلاین پیش ببرید. یکی به من بگه من چه جوری به بچهی نابینای کلاس اول آنلاین آموزش بدم خدا این بچه باید روی بریلش کار بشه پارسال که تا رسیدیم به مرحلهی خودیاری و بریل مدارس بسته شدن وگرنه من اصرار داشتم همون آمادگی بریلش کامل بشه کلاس اول دونستههاش رو محکم کنه الان این بچه بریلش کامل نشده تازه خودیاریش هم کلی توی گروه کلاس از مادره تقاضا میکردم باهاش کار کنه و تئوری توضیح میدادم و از این داستانها که فایده هم ندارن. جدی موندم چه گلی به سر خودم و این بچه بزنم آخه این هم شد کار؟
میگم1چیزی! من1اخلاق بدی در کنار صدها اخلاق بدم دارم که این روزها مخصوصا امروز بدجوری واسه خودم و اطرافیانم دردسر شده، به این شرح که اگر چیزی توی سرم بره تا دفترش رو به خیر و خوشی یا به شر و نکبت نبندم خاطرم جمع نمیشه. مثلا پریروز نشسته بودم یادم نیست سرم به چه کاری گرم بود. این روزها گیر دادم به بیدار کردن مهارتهای نصفهنیمهی دیروزهام. مروارید و گل و بدلیجات. این وسط به سرم زد برم ساقههای سیمی که سالها پیش خریده بودم رو پیدا کنم. جاشون رو میدونستم ولی بلد نیستم توضیح بدم1حس مزخرفی شبیه موریانه داشت ذهنم رو میجوید که بلند شم برم1دست بهشون بزنم ببینم که همونجا هستن. هرچی به خودم گفتم آخه الان که این ساقههای کوفتی لازم نیستن منم که دقیقا میدونم کجان الان لمس کردنشون چه فایده داره این موریانهی کوفتی دست از جویدن مغزم بر نداشت که نداشت. آخرش وسط چایی خوردن با مادر از جا پریدم گفتم من1لحظه برم سر کمد الان میام. رفتم اون ساقههای نفله رو لمس کردم برگشتم با خیال راحت نشستم سر چایی. آخه این چه وضعشه!
غرض اینکه الان هم1فروند موریانه داره توی کلهی داغونم قدم میزنه و به شکمش حال میده. به زبون سادهتر، من1گیری دارم که نمیدونم چه جوری حلش کنم و تا این حل نشه نمیتونم واقعا نمیتونم آروم بشینم سر کار و زندگیم.
جریان اینه که من پیشترها بدلسازی میکردم. پریروز که واسه خرید1مدل و شماره خاص مروارید واسه رومیزیای که مادرم میخواد رفتم1سری سنگهای اصل توی مغازه بود که بدجوری دلم میخواستشون. خلاصه یکی از این رشتهها به دستم چسبید و همراه باقی خریدهام اومد خونه. به شدت میخواستم یعنی میخوام باهاش دستبند و گردنبند واسه خودم درست کنم. وووییی سنگهاش خیلی قشنگن. هم به نگاه که واسم توصیفش میکنن، هم به لمس که حسابی به من کیف میده. دیشب کار لوزیهایی که مادرم لازم داشت رو تموم کردم و پریدم سراغ باز کردن این رشته سنگ تا دستبندم رو درست کنم. طولش ندم. وقتی سنگها از رشته در اومدن دیدم یا حضرت خدا اینها چه کوچولوان! تا اینجاش مشکلی نبود و نیست. مشکل اینجاست که سنگهای کوچولو سوراخهای به شدت کوچولو دارن و هرچی زور میزنم نخ قیتون واردش نمیشه. رفتم سوزن نخ کنم و با سوزن انجامش بدم دیدم هر سوزنی که این نخ از تهش داخل میره واسه رد شدن از سوراخ اون سنگها کلفته، هر سوزنی هم که از اون سوراخها رد میشه تهش نازکه و این نخ با سوزننخکنِ من قهره و نخه داخلش نمیره. امروز صبح نوک نخم رو چسبی کردم بلکه کار پیش بره. پیش هم رفت ولی به طرز وحشتناکی کند و سخته، البته برای من که نمیبینم. مادرم دید دارم با نخ و سنگها کشتی میگیرم اومد گفت چته واسش ماجرا رو گفتم. مادرم1نگاه به سنگ توی دستم کرد و گفت این سوراخش به چشم بزرگ و مناسبه و راحت میشه نخ داخلش فرستاد ولی پیدا کردنش با لمس مشکله. الان موندم چیکار کنم. من این دستبند و گردنبندِ سِتِش رو بدجوری میخوام. مادرم دید به شدت به این ماجرا گیر دادم گفت میخوای من درستش کنم؟ گفتم نهههههه اصلا ابدا کیفش به اینه که خودم درستش کنم نمیخوام سنگم رو بده! چیزمیزهام رو برداشتم در رفتم. ولی من اینو میخوام. افتضاح میخوامش. نمیدونم باید چه جوری از این مانع رد بشم. اون زمان که بدل میساختم هیچ وقت با سنگهای به این کوچیکی کار نکرده بودم. خداجونم من نمیتونم ببینم باید با لمس حلش کنم بیا از عرشت پایین1راه بهم بده قربونت برم! خدایا ببین عزیزجان تو که میدونی من دست بردار نیستم عاقبت هم انجامش میدم بیا1راه واسش بهم بده زودتر حلش کنم اینهمه نق نزنم ایول! خدایا اطرافیانم گناه دارنها! دارم مغزشون رو میترکونم قربون معرفتت این کار منو راه بنداز من به دستبندم برسم بقیه مخلوقاتت به آرامش برسن.
خب نقهام رو زدم. بلند شم برم به جنگش. عاقبت حلش میکنم هرچند الان نمیدونم چه جوری. ساعت17و44دقیقه. تا بعد.
دستهها