دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

من و حسهام و لحظه هام

3شنبه بعد از ظهر.
اومدم خونه. فردا تعطیلم. تا شنبه خلاصم از مدرسه و بچه ها و همه چیز. پس ذوق گذشته هام کو؟ این زمان هیچ چیزی انگار نمیتونه اون مدلی ذوق زدم کنه. واسه چی؟
به ملل زنگ زدم. گفتم و به نظرم رسید نتونستم درست توضیح بدم یا اونها درست نفهمیدن دقیقا چی میخوام. به مربی منتقلش کردن. گفت با اسکایپ بهش پیام بدم. خدایا من بلد نیستم با اسکایپ پیامبازی کنم. خب از واتس بگیر گناه دارم آخه!
دارم یک کتاب زبان اصلی میخونم. سرعتم بدجوری یواشه ولی… بگو خیالاتی شدم خیالم نیست ولی این اواخر انگار سرعتم یه کوچولو خیلی کوچولو انگار بیشتر شده. آخ جون. اما هنوز بدجوری یواشم.
مادر امشب اینجاست. فردا خاله میاد مهمونی. آخجون این آخر هفته نمیرم جایی.
امروز تماس داشتم. آشنای قدیمی. آدرس اینجا رو ندادم. به تمام سوالها راست جواب دادم جز این یکی. گفتم پرید. شاید بعد یکی دیگه بزنم ولی نگفتم زدم. نمیخوام اینجا کسی پیدام کنه. هیچ کسی. هیچ کسی!
اسکایپ گوشیم رو راه انداختم. هومممم. در مقایسه با گذشته فعالتر شدم. اما شاید بدون راهنمایی فوری فوتی هم بشه فعلا پیش برم. امروز هم یه شنیداری دیگه خوندم. جمله به جمله توضیحش دادم و الان به نظرم بتونم در موردش صحبت کنم. این صحبت کلی رو که جمع کنم این2تا فایل دیروزی و امروزی رو میشه از لیستم پاک کنم و بفرستمشون بایگانی. باید یه ریدینگ دیگه بخونم ولی الان حسش نیست. شاید امشب. شاید فردا.
واسه چی گشنم نیست؟ امروز که اومدم چیزی نخوردم. بلند شده بودم واسه آب خوردن الان خاطرم نیست خوردم یا نه. عجیبه! عجیبم. بیخیال من همیشه عجیب بودم ولی این دیگه زیادی عجیبه. بیخیال. بذار همینطوری بمونه.
تیمتاکم. بچه ها و موزیک و… چند لحظه پیش یه خیرخواه داشت نصیحتم میکرد. که اینطوری نباشم. که این مدلی ادامه ندم. که میشه بدون پرهیز از موارد مثبت عبرت گرفت. و من فقط خندیدم. آخرش گفتم نشد دیگه. نمیشه دیگه. و باز خندیدم. قبلش بهش اعتراف کردم که دلم رفتن به این فرمون رو نمیخواد ولی زورم به خودم نمیرسه که عوضش کنم. من دیگه دردسر نمیخوام. نگفتم الان دردسرهای دیگه از مدل دیگه دارم که حسابی دردسر شدن و اگر نجنبم حسابی در دردسر شدن کولاک میکنن. بیخیال فعلا که همه چی آرومه منم اینجا واسه خودم نشستم و دارم توی خودم میلولم. واسه چی باید دلواپس فرداهایی باشم که اصلا مشخص نیست من داخلشون باشم یا نه. بذار سکوت این لحظه پیش بره و پیشم ببره.
گاهی واقعا، به شدت، به شدت، تفاوت دیدگاه های خودم با مال بقیه رو لمس میکنم. من آدم با تجربه و تکمیلی نیستم ولی گاهی به شدت میبینم و میفهمم که در خیلی موارد با تجربهترم. من با تجربهترم. من عمیقتر میبینم. من دقیقتر میبینم. شاید هم من از بیخ اشتباهم. بیخیال.
این خستگی عوضی واسه چی نمیره؟ از دستش خسته شدم. گندش بزنن!
ساعت داره3میشه. من نخوابیدم خدایا! باید درس بخونم. میخونم حالا.
فندک باطریدارم رو مادرم نفله کرد الان هی بهش نق میزنم که اینو خراب کردی هرجا هم میگردم دیگه ندارن بخرم. بنده خدا مادرم! خب باشه بنده خدا مادرم ولی قبلش بنده خدا خودم من فندکم رو میخوام این گازیها گاز تموم میکنن خوشم نمیاد ازشون. یه دونه گازی دارم بردم داخل کمد قایم کردم هر زمان خودم میخوام برش میدارم نذاشتمش دم دست گفتم اینو هم خراب میکنید ولی به نظرم داره گاز تموم میکنه من فندک باطری یا برقی میخوام. باید بلند شم برم پیدا کنم. حسش نیست. حس بیرون رفتن هستها ولی… ولی چی؟ جدی من دلم میخواد ولی واسه چی حال جنبیدنم نیست؟ ولش کن بیخیال.
آخجون اینجا خیلی بهتر شد. ممنون آقای درفشیان حسابی خوب شد واسم! ایول!
بسه دیگه حس نوشتن نیست. اینو بزنم بعدش زیر پتو کتاب بخونم بخوابم. داخل تیمتاک هم نمیخوام باشم میخوام با گوشیم برم زیر پتو. پتوی مهربون همیشه حاضر و آشنا. بسه. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *