4شنبه شب.
تیمتاکم. بچه ها صحبت میکنن و من سرم به کار خودمه. ویرایش و… واسه چی گاهی اینهمه دور از انتظار خودم دلنازک میشم؟ به نظرم واسه خستگیمه. و میگم که، واسه چی بعضی از خاکیهای خدا اینهمه…
کسی میگفت در هر شبی هرچند تاریک دنبال یه ستاره هرچند کوچیک باش. حتما هست. به نظرم درست میگفت. منفیها اگر درست و در آرامش تماشاشون کنی با وجود منفی بودنشون حرفهایی واسه گفتن واسمون دارن. این اواخر یه سری منفی همجنس پشت سر هم ردیف شدن و امروز حس کردم چقدر از این تداوم تاریک خسته شدم. دلم یهخورده گرفت ازش و… الان دارم فکر میکنم. با آرامش بیشتر که بهش متمرکز میشم چیزهایی میبینم که شاید از نظر خیلیها به حساب نمیان ولی… درسته که من سوادم اون اندازه که باید باشه بالا نیست ولی به نظرم باید از خودم حس رضایت کنم چون هنوز یه چیزهای با ارزشی درم هست که از دستش ندادم. خیلی دلم میخواست سوادم بالاتر میرفت ولی به تصور خودم یه چیزهایی هست که اگر نداشته باشیمشون علم و مهارت و سواد تمام جهان هم به وجودمون ارزشی که باید رو نمیده. و من مطمئنم که اون موارد با ارزش درم هست. به خاطرش شاکر خدا هستم و ازش میخوام هرگز ازم نگیردشون. البته خدا همچین کاری نمیکنه. گاهی ما ارتفاع که میگیریم توی فضای اطرافمون گم میشیم. این تقصیر خود ماست. اصلاح میکنم. امیدوارم خدا همیشه مواظبم باشه تا این اتفاق واسم پیش نیاد.
هنوز یواشکی دلم از اون تداومهای تاریک گرفته. از اون گرفتگیهای بی سر و صدا. از اون یواشهای یواشکی. از اون بی صداهاش. از اون یواشکیهاش. خیلی یواشکیهاش. ولی همزمان با این دل گرفتگی از خودم احساس رضایت میکنم. من در عوض مهارت پایینم چیزهایی دارم که نداشتنشون علم و سواد یه سری از بلدها رو به شدت بی ارزش میکنه. پیش از این تصور میکردم علم و سواد عیار آدمیزاد رو بالا میبره. امشب مطمئن شدم که عکسش درسته. این معرفت آدم خاکیه که عیار علم و سوادش رو میبره بالا. مدعی معرفت و انسانیت نیستم ولی سفت اعلام میکنم که هر لحظه از عمرم در حال تلاش واسه بالا بردن این امتیاز ارزشمندم. سعی میکنم حواسم باشه که بی معرفت نباشم. مواظب آدمیتم باشم. یادم بمونه که درخت پربار سرش پایین میاد نه اینکه واسه آسمون رجز بخونه. خدایا کمکم کن که اگر زمانی خیلی خیلی خیلی هم با سواد شدم این اصل ارزنده از خاطرم پاک نشه که اگر بشه خودم و علمم دیگه هیچ ارزشی نداریم.
بیخیال. حال من درست میشه. من دلم از جای دیگه نازک شده و زیادی زود میگیره. درست میشم. من درست میشم ولی یه سری واقعیتها نه عوض میشن نه پاک میشن نه فراموش میشن. اونها وجود دارن و من عمیقا بهشون باور دارم. من به اصل معرفت معتقدم. من به لزوم حفظ خیلی چیزها معتقدم. و این از نظر خودم هم لازمه و هم ارزشمند. شاید خیلیها باهام موافق نباشن ولی مثل خیلی موارد دیگه، این نگاه منه در مرام و در منطق و در جاده خودم. اصلی که مثل خیلی از اصلها باورش دارم و سفت بهش چسبیدم.
بسه. نق هام رو زدم. باید برم کمک مادرم. صدای ظرف های شسته نشده میاد. باید بجنبم تا بیشتر نشدن. تا بعد.
دستهها