5شنبه عصر. لعنتی اینهمه سریع نرو! خواستم کیک بپزم و پختم ولی خوابم برد و کیکه چسبید الان نمیتونم جدا کنمش. خخخ. خخخ و چیز الان چیکار کنم؟ همچنان خخخ.
کسی، کسانی، در مورد بسته بودن در آن سوی شب ازم پرسیدن. گفتم تمدیدش نکردم. پرید. دروغ نگفتم. فقط همهش رو نگفتم. واسشون نگفتم با تغییر نشانی خودم رو از هیاهوی جهان واقعی و مجازی خلاص کردم و در رفتم اینجا! کار مثبتی کردم. نمیخوام هیچ دودی وارد اینجا بشه. نمیخوام پیدام کنن. نمیخوام هیچ چیزی جز خودم اینجا باشه. نه منفی، که اون بیرون زیاده، نه مثبت، که من دیگه باورش ندارم که واسه من باشه. آدرس ندادم. و آدرس نمیدم. تمام.
مربی پارسالم جواب بهم نداد. گفت با اسکایپ پیام بدم بهش. اسکایپ رو راه انداختم هم روی سیستمم هم روی گوشیم ولی پیام ندادم. هم بلدش نیستم و میترسم خیتی بکارم هم… خب اگر میخواست پیامم داخل واتس رسیده بود دستش و فقط6دقیقه تا10دقیقه واسش زمان میبرد. بیخیال. خودم حلش میکنم. خودم. فقط خودم. همیشه کم و بیش به همینجا میرسم. فقط خودم. من خودمم. همیشه آخر ماجرا یا لب تیغها یا سر پیچها و گردنه ها فقط خودمم. حتی جاهایی که واقعا به من مربوط نیست و اطرافم… من خودمم. همیشه فقط خودمم. تلخه اما واقعیه. من خودمم. فقط خودم! آخ لعنتی. آخ لعنتی! لعنتی! آخ! لعنتی!
بیخیال. احتمالا واسه ماجرایی که همین چند دقیقه پیش از وقوع قریب الوقوعش آگاه شدم این مدلی آب روغن قاطی کردم. درست میشه. درست میشم. نمیخوام توضیحش بدم. جاش هیچ کجا نیست حتی اینجا. خدایا خسته شدم از بس گفتم خدایا کمکم کن ولی آخه خدایا پس چی بگم خب قربونت برم یه کاری کن آخه!
یا خدا مهتاب باید بنویسمش. میرم ببینم چی از دستم برمیاد. تا بعد.
دستهها