دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

دنیای من، واقعی یا مجازی!

عصر جمعه.
گندش بزنن! واسه چی اینهمه سریع؟ فردا شنبه هست و… هی! بیخیال. دوباره برمیگرده. بدک نگذشت.
ولی عصر جمعه در هر حال مزه زهرمار میده. شاید به خاطر شنبه بودن فرداش باشه. نمیدونم. بیخیال.
از ماجراهایی که در پیشه خوشم نمیاد. و این هیچ ربطی به سر کارم نداره. بیخیال یه طوری میشه دیگه! اصلا به من چه! من هرچی هم به عوامل ماجرا مربوط باشم در انتها فقط تماشاگرم. آخ جون. خدایا شکرت هیچ دلم نمیخواد چیزی از این لک و پیس به من مربوط باشه. خب البته… یعنی مستقیم به من مربوط باشه وگرنه که همون تماشا از فاصله به این نزدیکی کافیه که حالم رو بگیره. دیشب رسما تسمه پروانه پاره کرده بودم از خستگی و از همه چیز. الان تعمیر شدم. هنوز خستم ولی از دیشب خیلی رو به راهترم. ولی خدایا میگم تا کی این چرخش و پیچش از جنس غفلت های مسخره ادامه داره؟ من خسته شدم از تماشا واسه چی جز خودم کسی در تصور انجام یک اصلاح اساسی نیست که دیگه اینطوری نشه؟ بیخیال بابا ول کن به من مربوط نیست!
خونواده دارن از ارتفاعات برمیگردن. هر لحظه ممکنه صدای زنگ دربیاد. نمیدونم امشب تنها هستم یا نه. احتمالش ضعیفه. خوابم میاد کاش میشد ولو میشدم!
این لیست دیوونه بالای پست جهان آزاد واسه چی درست نمیشه هرچی میزنم باز ایراد داره! خدا نکنه یه چیزی گیر کنه! یعنی قشنگ به روان آدم گیر میده و باز بشو نیست. باید یه فکری واسش کنم! وووییی! گندش بزنن!
فردا هفته ای شروع میشه که پیوند بین مهر و آبانه. مهر تقریبا رفت. امسال قد سالهای پیش اذیتم نکرد. مهر امسال یهخورده باهام مهربونتر بود. شاید چون خودم یهخورده باهاش مهربونتر بودم. کاش آبان باز هم مهربونتر باشه! ماه های مهربون دلم میخواد.
دلم میخواد این هفته شروع یه چیز قشنگ باشه واسم. کوچیک بودنش خیالی نیست فقط قشنگ باشه بسه. هنوز اون ستاره های کوچولوی درخشان رو میخوام و هنوز گیرشون نمیارم. یعنی کجا غیبشون زده؟
ساعت21دقیقه از6گذشت. تقریبا مطمئنم که امشب تنها نیستم. واسه چی از همین الان صدای جیرجیرکهای شب میاد؟ البته صداشون رو دوست دارم ولی الان واسم عجیبه. مدتهاست به صداشون دقیق نشدم. اما این صداها مال نصفه شبِ واسه چی الان میشنومشون؟
بارونی که امروز حسابی بارید دیگه وایستاده. نمیدونم فردا هوا چه مدلیه ولی الان دیگه به نظرم بارون نمیاد. هوا سردتر شده. پاییز. زمستون. هی بهار میشه بجنبی؟ البته پاییز امسال بد نیست احتمالا زمستونش هم نباید اونهمه بد باشه که پیشترها بود ولی بهار و حال و هوای انتهای کار سالانه و تعطیلات و… خب البته عجله ای هم نیست. تعطیلات که باشه من تمام مدت درگیر ماجراهای… الان دسته کم سر کار ازشون خلاصم. خودخواه شدم؟ شاید. شاید شده باشم ولی به نظرم هر چیزی اندازه داره این داستانها دیگه از اندازه گذشتن و من هم خستگیم از اندازه گذشته. بذار خودخواه باشم من در کمال خودخواهی آرامش دلم میخواد. به نظرم توقع زیادی نیست. هرچند کسی این الزام رو شاید حس نمیکنه ولی خودم که میشه واسه خودم بخوامش نمیشه؟
تحلیلگرهای سیاسی خونه آینده ترسناکی از جنگ و سیاهی رو توی گوشم زمزمه میکنن و من حرصم درمیاد. اخبار جنگ دوست ندارم. من نمیتونم عوضش کنم پس نمیخوام بدونم. چیزی که قراره پیش بیاد در زمانش پیش میاد و من هنوز اینجا نشستم و در جهان کوچیک خودم جام امنه. تا زمانی که این امنیت به گفته پیشبینها با یک بمبی موشکی چیزی منفجر نشده بذار ازش لذت ببرم. بعدش رو کسی ندیده و من الان نمیخوام بهش فکر کنم.
یواش یواش بلند شم. الانه که مادرم برسه. دنیای واقعی و دردسرهاش. وای خدای من. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *