شنبه شب.
خونه. سکوتی نسبی وسط گیرهای پرصدای اطرافم. سکوتی فقط برای من. نشستم وسط حصار این سکوت و تلاش میکنم نگهش دارم. آرامش میخوام. هرچند کاغذی.
آشناها سعی دارن اینجا پیدام کنن. یعنی اینجا رو پیدا کنن. امشب دیگه دروغ گفتم تبصره ماده هم نداره دروغ گفتم. گفتن آن سوی شب چی شد گفتم پرید. گفتن جاش چی اومد. دروغ گفتم. گفتم هیچ چی. دیگه حس ندارم بپرسم چه دردم شده! هر دردیم میخواد شده باشه! آدرس اینجا رو به کسی نمیدم. اینجا فقط خودمم. زمانهایی که عمیقا دردم میاد. زمانهایی که عمیقا خستم. زمانهایی که عمیقا بریدم. نمیخوام کسی بدونه. نمیخوام کسی کشفم کنه. نمیخوام کسی سر رشته هواری که اینجا از سر درد میزنم رو بگیره و بره تا دلیلش رو در چیزی که وسط دیشبهای تاریک بود پیدا کنه. اونها نمیتونن درستش کنن. کسی نمیتونه کمک کنه. من خودمم. فقط خودم. فقط خودم! پس بذار درست درمون خودم باشم. اونها نمیتونن. بذار درگیر شبهای دیشب و امشب من نباشن. حتی با خوندن چندتا سطر تاریک!
خب تمامش هم نق منفی نیست بذار مثبتها رو هم بگم. امروز یه غافلگیری به شدت با حال داشتم. توی کلاس گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. وای خداجونم آخ جون! گفتن یه ماجرایی که به شدت به حلش گیر دادم درست شدنیه. موافقتش اومده و فقط باید کلی منتظر بشم تا زمانش برسه. گوینده اول جدیتش رو حفظ کرده بود ولی وقتی دید از پشت خط دارم بالا پایین میپرم دیگه خندید. البته خندش رو میخورد ولی خندید. خندید! من امروز یه آدم جدی رو خندوندمش! خودم هم کلی ذوق کردم. این وسط جوجه هام از تصور اینکه حتما قراره یه روز صبح در تایم مدرسه جایی جز کلاس باشم و در نتیجه اونها تعطیل میشن هی ذوق میکردن. ماجرایی بود. بعدش واسشون گفتم که تعطیلی در کار نیست و حالشون گرفته شد و خخخ. هی! آخ جون! خدایا نیمه دوم آبان و آذر رو برسون! ووویییی خداجونم میشه زودتر این درست بشه؟ به جان خودم بدجوری میخوامش! وای موافقت شده! آخ جون! وای خدایا وای آخ جون!
مادر ستاره کوچولوی کلاس من زنگ زد و اصرار داشت به جوجهم زبان درس بدم. خارج از تایم مدرسه. گفتم نه. باز اصرار کرد و باز گفتم نه. همچنان میگم نه. تا آخرش میگم نه. به هیچ عنوان نمیخوام خارج از زمان وظیفهم درگیر همچین چیزی باشم. ولی خودمونیم یواشکی وجدانم درد گرفت. این چیزیه که من میتونم واسش انجام بدم و اون مادر فقط یه کسی رو لازم داره واسه پیشرفت بچهش. شبیه مادر خودم در زمانهایی که من در موقعیت امروز این بچه بودم. ایراد اینجاست که من در خودم حس این همراهی رو نمیبینم. واقعا نمیبینم. کاش یه کسی رو جای من پیدا کنه یا خودم واسش پیدا کنم! خدایا کمکش کن ولی وسیله کمک من نباشم! من خارج از تایم مدرسه هیچ چیزی به هیچ کسی درس نمیدم! تمام!
در ویرایش و آماده سازی پست15آبان جهان آزاد به چندتا اصطلاح خوردم که نمیدونم چه مدلی باشن قشنگتره. اصلا نمیدونم چه مدلی درستتره. کسی هم نیست ازش بپرسم. تواناترهای بینمون که دستم بهشون میرسه راحت بگم به جای کمک و به نام انتقاد تخریب رو بلدن. هدف این تخریب هم فقط من نیستم. بیخیال. خلاصه اینکه اونها کمک نمیکنن. باید خودم حلش کنم. خدایا کمکم کن!
تنشهای اطرافم حسابی نفس روانم رو گرفتن و من همچنان در حصار نیمبند سکوتم مخفی شدم. امیدوارم بیشتر از این نشه واقعا خستم کرده.
امروز یک بار دیگه حقیقتی که پیش از این هم کم و بیش میدونستمش رو لمس کردم. من همه چیز مادرم هستم هرچند نمیدونم خودش چقدر میدونه. خیلی چیزها واسش ارزش دارن ولی من تنها تکیه گاه موجودم. اگر نباشم اگر بی افتم خیلی خیلی خیلی بد میشه. خدایا گاهی واقعا سخته لطفا کمکم کن!
باید امشب ساعت10پست بروز کنم. خاطرم باشه ساعت از دستم در نره. مادرم صدام میکنه. شام. بعدش هم باید به کارم برسم. جهان آزاد. تا بعد.
دستهها