دسته‌ها
دسته‌بندی نشده

مارپیچ.

1شنبه عصر. یا شب. نمیدونم نور روز هنوز هست یا نه. ساعت6و7دقیقه عصر دیگه باقیش با خودت.
تنها نیستم. مادرم داره به ریز میکنه واسه مربا و ازینا. در حال کلنجار رفتن با ویرایش این متنم. گیر دادم به خدا بابا ترجمه ها درستن من واسه چی به4تا کلمه بالا پایین چسبیدم یک کسی نیست بهم بگه آقا ول کن! مطالبش رو میفهمم ولی انتقالش به فارسی یهخورده… خدایا ویرایش ترجمه از ترجمه کردن سختتره واسه چی تموم نمیشه خسته شدم. شاید هم فقط واسه این نباشه من… خب… خستم. پریسای داخل آینه درست از رو به رو به نشانه چندتا نقطه واسم سر و دست تکون میده. میزنم به بیخیالی. دست بردار نیست. سر بلند میکنم و به نشان خب که چی اخم میکنم. پریسای داخل آینه قافیه رو نمیبازه. اونم اخم میکنه. به شدت معترضه. از اون مدلهای خجالت نمیکشی؟ بله. میکشم. خجالت میکشم. دارم از خجالت میمیرم لعنتی. به خدا خجالت میکشم الان حله؟ خجالت میکشم ولی این…خدایا به کی بگم آخه! الان من چه غلطی کنم آخه! واسه چی آخه! آخ خدا واسه چی آخه! آخ واسه چی! خدایا! بین اینهمه دین کدومش واست واقعا مقدسه؟ شاید همه. شاید هیچ کدوم. شاید فقط انسانیت. من نمیدونم. به هر چیزی که پیشت اعتبار داره، آخه این… خدایا! دارم میمیرم! به دادم برس! مادرم. نباید ببیندم اینطوری. برمیگردم.
خب حله. یعنی ظاهرش حله. خدایا آخه من… نمیتونم. به خدا ازم برنمیاد. کمکم کن! خدایا کمکم کن! خدایا! نمیتونم! کمکم کن!
ظاهرا این آخر هفته قرار نیست شوت بشم ارتفاعات. کاش چیزی عوض نشه! حوصله ندارم. خدایا حوصله هیچ چی رو ندارم. آخر هفته! یعنی فقط بخوابم؟ آره. همینجا. توی خونه. زیر سقف پناهدهنده خودم. توی بغل4دیواری خودم. فقط خودم. هی! دارم دیوانه میشم. من باید یه راهی برای برون رفت از این مارپیچ ترسناک پیدا کنم. خب آخه چی؟ خدایا نجاتم بده دارم سکته میکنم یه کاری کن!
امروز یا امشب هر طرف میرم میرسم به همینجا. نوشتنم این مدلی فایده نداره. باید بس کنم. تا بعد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *